جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بیمار شود عاشق اما بنمی میرد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آواره عشق ما آواره نخواهد شد وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
مولانا

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

آشپزی آبستراکت

نمی دونم چرا فکر می کنم هرکسی که تو عمرش نقاشی آبرنگ کار کرده باشه ، می تونه آشپزی رو راحت تر یادبگیره .
از اونجایی که این رو براساس یک تجربه کاملا شخصی می گم ، باید اضافه کنم که نه نقاشی آبرنگم خوبه و نه آشپزیم . ولی هر وقت که تصمیم می گیرم یه غذای جدید درست کنم ، یه جورایی کف ماهتابه و روغن و ادویه جات من رو یاد بوم آبرنگ می اندازه و قر و قاطی کردن مواد به نیت درست کردن یه غذا مثل جرات گذاشتن تاش های رنگی روی کاغذ خیس بوم نقاشیه .

بعد از اینکه اطلاعات اولی غذا رو از رو کتاب در میارم یا از مامانم پرس و جو می کنم ، خیلی با جرات و حس کنجکاوانه ای دوست دارم مواد غذایی را با هم قاطی پاطی کنم و بی توجه به اندازه ها و مقدارهای ذکر شده تو کتابها ، با یه حس درونی غذا رو بپزم . بدون ترس از اینکه دست آخر قرمه سبزیه مزه قرمه سبزی مامان رو بده یا نه .

خلاصه که هر کی اشک هاش روی ورق های کانسونی که با یه نقاشی آبرنگ درب و داغون رنگی شده ریخته شده باشه ، دل و جرات اش برا آشپزی اش خوب می شه .
این همه شوق واسه پرواز تو سرم
آسمون آبی هم دور و برم
پشت پنجره نگام به آسمون
دل میگه آیا برم آیا نرم . . .

همان

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

کاشکی ها

اگه دنیا مال من بود ،
یه روزش به کام من بود ،
بین صد تا سرنوشت ، یکی نوشتنش با من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه ماه تو دست من بود ،
گوش باد به حرف من بود ،
یه شب از هزارو یک شب قصه هاش از دل من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه مهتاب یار من بود ،
خورشید از تبار من بود ،
وای اگر گریه ابرا یه روزم به حال من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .

با صدای زیبا شیرازی

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

برف

امروز نزدیک بیست روزی از زمستان می گذرخ و اولین برف داره رو سر تهران می باره .
بسیار ذوق زده هستم . روی صندلی قرمز عزیزم ، پشت میز تحریر قدیمی ام کنار پنجره نشسته ام و به درخت کاج تو حیاط که اول از همه دوشش سفید شده ، نگاه می کنم و هلهله بارش برف رو تو آسمون دنبال می کنم .


پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹

زمستان

امشب ،
در اولین شب زمستان ،
در آستانه تولد سی و دو سالگی و سال جدید میلادی ،
با زمستان عهد می بندم ،
ذهنم را پاک می کنم ،
نا بخشوده ها را می بخشایم ،
دلتنگی ها را رها می کنم ،
لبخند می زنم و قلبم را می گشایم ،
و آخرین کوچک ترین گره های خشم را با دستانی باز نثار زمستان می کنم .
امید می بندم به سرمایش ، تا که خاموش کند آتشی را که به این گره ها دامن می زند .

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

کمی از خودم

بعد از مدت های بسیار احساس سبکی می کنم .
دنبال دلیل که می گردم هزار جور جواب و بهانه به ذهنم میاد .
همیشه با خودم فکر می کنم که دنیا چه قدر خوب می شد اگر توش امتحان و تحویل پروژه نبود . و باز یادم می ره و برای خودم کلی دنگ و فنگ درست می کنم . در جریان انجام دادنشون کلی حظ می برم و کلی هیجان دارم و احساس پویایی می کنم و دم دمای نتیجه گرفتن دوباره به خودم فحش می دم که برای خودم دردسر و کار اضافی درست کرده ام و دوباره بعد از تحویل کار یا گرفتن جواب امتحان دوباره شیر می شوم برای یه چالش جدید .
این دایره ای است که سالهای سال از وقتی تو حیطه کار جدی خودم را شناخته ام ، آن را دور زده ام .

امروز گیج شده ام ،نمی دونم این سبکی مال چیه !
مال اینه که مهبد رفت تعطیلات و به خوبی و خوشی برگشته خونه ، یا به خاطر اینه که امتحانم را دادم ، یا به خاطر اینه که مه رو بالاخره پرواز کرد به مقصدی که مدت ها براش برنامه ریزی کرده بود ، یا اینکه ماه رمضون با همه حس برکتی که نسبت بهش دارم تموم شد و می شه راحت صبح ها تو مسیر کار صبحانه بخرم یا اینکه کتاب سمفونی مردگان رو که پنج سال پیش خریده بودم و گوشه کتابخانه تهرانم خاک می خورد بالاخره دست گرفتم و خوندم و یا چی ؟
هر چه که هست و یا به هر دلیلی ، حس خوبیه .
. . .

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

درک او آسان تر از بوییدن یک گل است ، کافی بود کسی آنرا ببیند .
نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت ؟
آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟
آدم پر می شود . جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند . نخواهد دلش برای دیگری بلرزد ، و هیچگاه دچار تردید نشود . . .

عباس معروفی - سمفونی مردگان

پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

بنی ادم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹



شبها که به تختم می روم ، برای خوابیدن هیچ نیازی به تقلا ندارم . همین که سنگینی بدنم را روی تشک حس می کنم ، انگار امواج مغزم سمت و سوی امواج خواب را می گیرد و اغلب به سرعت خوابم می برد .
از آنجاییکه خیلی خواب می بینم ( یا صحیح تر اینکه ، خیلی از خواب هایم را بعد از بیدار شدن به یاد دارم ) و رابطه عمیقی با فضاهای مجازی رویاهایم دارم و احوالات و احساسات و معاملات و ارتباطات مجازی ام در خواب درسطح نسبتا عمیقی صورت می گیرد، موضوعاتی مانند پروسه خواب دیدن ، پریودها و نوسانات خواب ، رویاها و مدت زمان خواب همیشه موضوعات قابل تاملی برایم بوده اند
. . .
تازگی فیلم Inception را تماشا کردم . همچنان در فضای فیلم غوطه ورم و طعم فیلم رو آهسته آهسته مزه مزه می کنم .
فیلم داستان گروهی است که از طریق خواب های دسته جمعی ، در سطح هوشیاری ای متفاوت ، به عملیات از پیش طراحی شده ای دست می زنند .
برای این فیلم ، اگر بیننده بی حوصله ای باشی ، بعد از گذشت نیم ساعت اول فکر می کنی که مشغول تماشا کردن یک فیلم اکشن متوسط هالیوودی هستی . اگر یک کم صبور باشی ، کم کم سوار برداستان می شوی و ایده داستان فاش می شود . در کنار بازی خوب دی کاپریو ، صحنه سازی های خیره کننده ، خود فیلم نامه که کاملا رنگ و بویی سوریال دارد برایم جذابیتی دارد که فکر می کنم ازرابطه شخصی ام با رویاها وحالات مجازی فضای رویاهایم نشات می گیرد .
. . .

بعد از تماشا کردن این فیلم ، مثل کودکی که تحت تاثیر فضاهای کارتون هایش به خواب می رود ،
شبها ،
به ذوق یک سفر سوریال ، ورای ماجراهای واقعی روزمره ام روی تخت دراز می کشم .
گاهی شوق این دارم که فضاهای غیر واقعی رویاهایم را باور کنم و تلخی های روزهای بیداری را یک رویای گذرا تلقی کنم .