‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۳

آنچه از دل برآید بر دل نشیند

یاد یک صبح پنجشنبه آفتابی پاییزی می کنم که در آپارتمانی کلنگی در امیرآباد تهران،
 تنها باشم و این موزیک از محسن نامجو را گوش بدهم و نون و پنیر و چایی بخورم.

پانوشت :
 من هیچ خاطره ای از موسیقی این جناب در اوقاتم در ایران ندارم. یک سال بعد از اینکه از ایران رفتم، دوست نازنینی ندا داد که:
 هان، 
تو به چه گوش می دهی اگر موزیک محسن نامجو را گوش نمی کنی ؟  

, حالا من ناشنیده، حتی با ترانه های جدیدش هم در تهران خاطره دارم ....


سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۲

خاله ناهيد

خانم دكتر مستقل، خاله ناهيدِ آنيتا كه من هم گاهي با ترس و خجالت خاله صداشون مي كردم ديشب از اين دنيا سفر كرد. چندين ماه با بيماري اش مبارزه كرد ولي خيلي زودتر از انتظار رفت. خاله ناهيد، پزشك جراح خيلي از مامان ها مثل مامانِ من بود. به مامان خيلي بچه ها كمك كرده بود تا اون ها رو به دنيا بياره ولي به مامان من كمك كرده بود كه ديگه بچه اي به دنيا نياره. خيلي هم فرق نمي كنه البته. مي خوام بگم كه يه جوري مثل فرشته ها تو به دنيا آمدن و يا نيامدن آدم ها دست داشت و حتما از دنيا رفتن اين آدم براي خيلي از مامان ها و بچه ها بد شد.

هميشه تسليت گفتن و گفتن جمله هاي تكراري كه هيچ جوري دردي از درد كسي كم نمي كنه سخت ترين كار بوده برام. ولي با عميق ترين احساساتم با همه خانواده خاله ناهيد همدلي مي كنم.

روحشان شاد.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

مالیخولیایی شعر می خوانم و غزل می شنوم. دیشب بعد از مدت های زیاد تنها بودم و موقع برگشتن از کار از فکر اینکه کسی در خانه منتظرم نیست احساس آزادی کردم و لذت بردم. وقتی رسیدم خانه با موسیقی که کمترین ریتم را داشت ساعت ها رقصیدم و آواز خواندم.

می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

این آدمیزاد کلا موجود عجیب غریبی است. از تنهایی لذت می برم و در حظ و شادی ام شعر شکایت از هجران می خوانم !
نوع پیچیده ای از مازوخیزم افراطی در خودم کشف کردم.

http://www.youtube.com/watch?v=Bx7bjhkwf5k

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۹۲

دیروز در آخرین روز آبان، پاییز رسما رونمایی کرد. دوروز مداوم است که با صدای ضربه های قطره های باران برپنجره اتاق از خواب بیدار می شوم .  آسمان تاریک تر از روزهای دیگر است. ساعت بیولوژیکی من که به خوبی کار می کند، مدتی بود که وعده پاییز را به من داده بود . برای همین هم شب ها با بلوزشلوار گرم کن و جوراب به رخت خواب می روم و دم دمای صبح که هوا خنک است از گرمای بدنم زیر پتویم لذت می برم .
 و این حسی است که من را زنده می کند. لذت چشیدن چهارفصل . لذت از سرما لرزیدن ، لذت از گرما عرق ریختن  و حالا که نیمچه پاییزی شده است خودم را از همه پاییزها پاییزی تر می بینم .
چقدربرگ ازم ریخته است را نمی دانم ولی به شدت احساس عریانی می کنم . عریانی که بوی سبکی و سبکبالی می دهد. 

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۲

بتهوون

امروز مثل بچه هایی كه اسباب بازي شان خراب مي شود، بغض كردم . ماشينم سن و سالي ازش گذشته و به روغن سوزي افتاده است حيوانكي. چه سفرهايي كه از اين امارت به آن امارت تاخته و مرا با خودش برده است. اين  فورد فوكوس هاچبك مدل ٢٠٠٧، اولين بزرگترين وسيله اي است كه درعمرم براي خودم خريدم. از دسامبر ٢٠٠٧ تا امروز بيشتر از٢٠٠،٠٠٠ كيلومتر تاخته. بي دردسر تا اينجا باهم طي كرديم. جز يكبار كه كاملا حق داشت، هيچ وقت من رو در راه جا نگذاشته. سخت ترين روزهاي زندگي ام را رو صندلي اش با موزيك هاي خوب گذرانده ام. اشكهایم را ديده و قهقهه خنده هایم را شنيده. با هم سفرها رفته ايم و حسابي آفتاب خورده و خم به ابرو نياورده. 
پيري و فرسودگي يه واقعيته. ازش گريزي نيست. تا آخر عمرم هر موقع اورتور اگمونت را بشنوم ياد اولين باري خواهم افتاد كه استارت زدم و از در گاراژ فورد تا خانه راندم و با هم دوست شديم و اسمش را بتهوون گذاشتم.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

تهران

شش ماه، مرز زماني غربت زدگي من است. تا ١٧٠-١٨٠ روز را نسبتا خوب مي گذرانم و دم دماي عوض شدن فصل ها كم مي آورم و دلتنگ تهران مي شوم .
الان بيشتر از هر چيز دلتنگ شبهايي هستم كه در دل شب تنها در اتاق خانه اقدسيه موزيك گوش مي كردم،  گاه به نوايي به رقص مي آمدم و ساعت ها براي خودم مي پلكيدم. براي آن خلوت هايي كه جز وقتي همه خواب بودند به دست نمي آمد.

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

شهری با پارت ابژه هایی از تهران


فکر می کنم عاشق شده ام،
خیلی وقت از زمانی که قبلا این حس را داشته ام گذشته است.

تازه از بوداپست برگشته ام . این شهر با من چنان می کند که هر بار که ترکش می کنم شیدا می شوم.
این چنان به زیباییش ربطی ندارد . در جذابی و زیباییش که شکی نیست ولی این هویت مرموز و ساحرانه اش مرا به این روز انداخته .

رنگ تاریک و وحشی درختان شهر،
پیاده روها و بدنه گاه درب و داغان خیابان ها،
تپه های بودا وسربالایی ها وسر پایینی هایش،
مردمانی که هرروز صبح برای خریدن نان تازه به خیابان می آیند و گنبد فیروزه ای کاخ قدیمی،

یاد هر کدام حالم را دگرگون می کند و اشکم را جاری .
و خدا می داند هر بار که در شهر قدم زدم چه احوالی داشتم .

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

کاناستروریکا

کاناستروریکا * دشمن خوناشامی است که سال به سال دوستان من را به کام خود می کشد. 
امسال تابستان هم به رسم هر سال چند تایی از این دوستان با پای خود به سوی او می روند و ما را قال می گذارند .

یادی از قربانیان سالهای گذشته :
رضام 
آفرین و حمید 
مهرو
سالومه
مهتاب - به زودی
نوید 
گرتل و روخلیو

قربانیان این تابستان:
ندا و احسان 
تی تی و نیما
وحیدم
نیلوفر

جای همه تان ته دل من است. سفر به خیر .

* کانادا - استرالیا- امریکا

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

یه دوست دیشب ازم پرسید که کدام قسمت گذشته بهترین دوران و خاطره زندگی ام بوده  . 
از دیشب دارم فکر می کنم.

شاید وقتی بوده که به دنبال پرنده ها به تماشای آبهای سفید رفتم ،
و سفر آغاز شد . . .
سفری که پایانی ندارد.

 27 خرداد 92 ، عجمان ، یک بعد از ظهر بسیار شرجی 


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

به یاد مهندس هادی

ویندوز لپ تاپ پیزوری ام را عوض کردم. حالا وقتی یه صفحه باز می کنم دیگه جونش بالا نمی آد.  نمی دونم چند ماه طول کشید این تعلیق و عقب انداختن و دست دست کردن های وسواسی اجباری ام تا اینکه به خودم بیام و قبول کنم که دیگه دستگاه کار نمی کنه و باید یه  دستی به سروگوشش بکشم . خیلی طول کشید، خیلی . و درتمام این مدت خودم را با دست و پنجه نرم کردن با یه   فضای مریض ویروس گرفته شکنجه دادم،
و لذت بردم !
 الان نسبتا همه چی مرتبه . نرم افزارها نصب شده و میشه مثل آدم با دستگاه کار کرد .
پس زمینه دسکتاپ رو یه صفحه سفید خالی گذاشتم . نگاه کردن به این صفحه خالی حالم رو جا میاره . 
ولی خوب خونه تکونی به همین جا ختم نمی شه ! همه بک آپ هایی که قبل از فرمت کردن گرفتم باید دوباره سرجاهاش کپی بشه . اما داستان وسواس های من همچنان ادامه داره.

هر فولدری که باز میشه یه فصل جدید از یه داستان قدیمی رو برام باز می کنه . عکس ها و موزیک ها نسبتا مرتبند . مدارک پورتفولیو را چک می کنم. چشمم می خوره به آرشیوی که از پورتفولیوی تعدادی از دوستان و معماران دارم و توی اونها فولدر مهندس میرمیران بهم چشمک می زنه . مجموعه ای از اسکیس های مهندس هادی، چندتایی از دست خط ها و یادداشت هاش . یادمه اینها رو حوالی سال 84 تو دفتر نقش جهان از این گوشه و کنار پیدا می کردم و برای خودم آرشیو می کردم . 
 ورق می زنم ، می خونم و به کروکی ها خیره می شم . حیف که کم تونستم این معمار را بشناسم . حیف که کم ازش چیز یاد گرفتم . ولی به انصاف اقرار می کنم که پایه و اساس هرآنچه از معماری به معنای مجرد و اخص کلمه می دونم تو دفتر نقش جهان شکل گرفت .  

 حالا منم و پس زمینه سفید مونیتور ، 
 یاد مرگ و نیستی و هیچی رو مزه مزه می کنم ،
و به رد پای قدم هایی که از این به بعد برمی دارم فکر می کنم  .


                                                        سید هادی میرمیران 

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

هومسیک

آهای تهران لعنتی که دلم لک زده برات ،
نامردی اگر اردیبهشت رو تنهایی با خودت حال کنی . . .

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

خزان

خودم کاملا حس می کنم ، دارم پوست می اندازم .
درد دارم ولی یک نوع امید به شادابی طاقتم را زیاد می کند .

تو این شهر، تو پاییز و زمستان دچار دوگانگی می شوم . یادمه چند وقت پیش هوس کرده بودم که پشت پنجره اتاقی که تو طبقه دوم یه ساختمان قدیمی در تهران است بنشینم و صدای باران بیاید و من با یک فنجان چای از پشت پرده توری ، کوچه خلوت رو نگاه کنم . تو یکی از آن خانه های قدیمی محله کریمخان . شاید هم میرداماد . یک جایی که می دانی یک کوچه انطرف تر خیابان اصلی است و زندگی شهری به راه است ولی تو ، توی اپارتمانت ، یک لایه دورتر از همهمه به چنارهای بی برگ نگاه می کنی و چای می نوشی . . .

همان روز که نوستالژی باران و برگ چنار بالا زده بود، تقویم رو نگاه کردم و دیدم اول مهراست . موهای تنم سیخ شدند .
اینجا همچنان آفتاب می بارید . . .

از پوست انداختن می گفتم . عین برگ های یک چنار که در پاییز می ریزد ، قسمتی از دارایی هایم ازم جدا می شود . چیزهایی که یک دورانی دلم را بهشان خوش کرده بودم ، دیگر نه تنها دردی دوا نمی کنند بلکه چوب لای چرخم هم می گذارند .

امسال حس می کنم که تا اینجا ، فصل ها را زندگی کرده ام . یادم می آید که چطور دراردیبهشت ماه که یک ماه کامل در تهران بودم احوالات یخ زده ام شکوفه زد و چطور در تیر و مرداد ماه زندگی ام بالغ شد و حالا نوبت برگ ریزان است .

کمی درد دارم ،
و به اندازه یک زمستان امید .

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

خداحافظی ها

وقتی از شهر خودت مهاجرت می کنی به یه شهر جدید ، نا خودآگاه شروع می کنی به جمع کردن یه سری چیزهایی که حس تعلق بهت بدن . چیزهایی که بتونی باهاشون با فضای جدید دوست بشی و کم کم بگی این شهر منه ، این محله منه ، این آسمون منه ...
آدم های دور و برت هم ، خوب ، تو درست کردن این رابطه با شهرخیلی مهمند . یه سری آدم ها هستند ( بهتره بگم بوده اند ) که وجودشان تو دوبی برای من دلگرمی بوده ، گذشته از اینکه معدودی از آنها جزو دوستان نزدیک بوده و هستند ، یه عده دیگه هم هستند که با اینکه باهاشون خیلی سر و سری ندارم و ارتباط زیادی هم نداشته ام ، ولی دلم به وجودشون قرص می شده .
مثلا می دونی اونا هم همزمان با تو مسائلی رو که تو پشت سر گذاشتی رو پشت سر گذاشتن . اونا هم از گرمای هوای اینجا به تنگ اومدن و ازنور آفتاب اینجا لذت بردن . می دونی اونا هم مثل تو یه کتابخونه آیکیا تو اتاقشون داشتن و یه بالکن رو به شهر که هم دوستش داشتن و هم از گرد و خاکش عاصی می شدند .
باهاشون زیاد سینما نمی رفتی ولی می دونستی که فیلم هایی که تو دوست داری رو اونا هم دوست دارن .

با اینکه خیلی برای هم وقت نمی گذاشتین ولی با رفتنشون یه جایی توی دلت خالی میشه . انگار یه قسمتی از حس تعلقی که به شهر پیدا کردی کمرنگ می شه و یهو احساس غربت می کنی . فکر می کنی تنها شدی و یا ممکنه گم بشی . . .

من تو چهار سال و نیمی که تو امارات زندگی کرده ام ، کلی دوست پیدا کرده ام و کلی دوست از دست داده ام . البته دوستی ها اغلب قوی باقی مانده اند ولی رابطه فیزیکی با دوستانی که بهشون دل بسته بودم رو از دست دادم .
و این داستان مطمئنم ادامه خواهد داشت . و دوستان باز هم می آیند می روند و ...

یاد می کنم از
رضام
آفرین
حمید
مه رو
سالومه
مهتاب
ادیت

که دلم لک زده برای یک ساعت کنارشون بودن .

و حالا نوید هم به این لیست اضافه میشه . . .

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

هدیه

دوتا هدیه از دوتا دوست خوب ، غنیمت سفر اخیرم به تهران است . نبی خوبم ، کتاب سنگینت پر است از موزیک- نقش ها و رنگ های ریتمیک ، و برگ هایی که آوای خاطرات نه چندان دوردفتر نقش جهان - پارس را برایم دوره می کند . استاد عزیزم ، انگشتری عقیقی که به یادگار به من سپردید ، آرام روحم شده است .

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸



گاهی اوقات یک نوا یا یک قطعه موسیقی طوری در ذهنم جاری می شود که فضا برای روان نگه داشتنش کم می آورم .
دیشب درحالی که داشتم کار می کردم و خستگی یک سال تمام رو شانه هایم سنگینی می کرد، همین طور این قطعه را زمزمه می کردم که یک آن هوس نستعلیق نوشتن زد به سرم . بعد از سالها ، مداد برداشتم و به حالت سرمشق شروع کردم به نوشتن . اعتراف می کنم که هرآنچه که مهارت درخطاطی داشتم را ازدست داده ام .
صدای مداد روی کاغذ ، طمانینه برای نشاندن کلمات روی خط کرسی ، حرص خوردن از صورت زشت حروف وقتی که آنها را اشتباه می نویسم ، هول پر کردن صفحه با خطوط سرمشق ، همه و همه مرا برد به دوران دبستان و سخت گیری های بابا و کلاس های خطاطی که در آن زمان به طور جدی دنبال می کردم .
و طعم سکون خطاطی و فضای چهار چوب های آن به مذاقم خوش آمد .

* غلط املایی هم دارم . 18

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

باغ دیدار

بار دیگر خودم را در پشت در خانه قدیمی پیدا کردم . اصلا یادم نمی اید چه وقت تصمیم گرفتم به اینجا بیایم و چگونه به این جا رسیدم . دم دمای غروب است و از لای در باز خانه تک و توک چراغ های روشن عمارت از ته باغ به چشم می خورند. درسنگین باغ را هل می دهم و آهسته آهسته وارد باغ می شوم . کاملا دو دلم . دلهره دارم . از نوع یک ترس قدیمی و آشنا . ترس از ملاقات .
در کش و قوس رفتن یا باز گشتن مکث می کنم که یکباره صدایت را می شنوم . کنار پله ها ایستاده ای و همچنان که با همان نگاه استوار و سنگینت به من خیره شده ای مرا صدا می زنی و به داخل عمارت دعوت می کنی .
حالا دیگرنه چاره ای ایست و نه راه بازگشتی . کاشکی چند دقیقه قبل باز گشته بودم .
از پله ها بالا می آیم و به درون عمارت می رویم . مادرت مثل گذشته درخانه است . نورهای اتاق بسیار ملایم و کم جان هستند .
کلمات لکنت وار به زبان می آیند و هر لحظه به ساعتی می گذرد . کاملا حس می کنم که زمان و مکان را گم کرده ام .
این اولین بار نیست که همدیگر را در این عمارت رمزآلود ملاقات می کنیم . در مورد موقعیت این بنا چندان مطمئن نیستم ولی احتمال می دهم که در گوشه ای از شمیران باشد . از سوی دیگر استخر روباز باغ مرا به یاد خانه پدری ات در خوی می اندازد . همان خانه ای که تنها نشانی آن تصویر سردی است ازخاطراتی که پیشترها برایم تعریف می کردی .
این که چه مدت آنجا ماندم و یا کی آنجا را ترک کردم را به خاطر ندارم . تنها حس می کنم که نمی بایست به آنجا می آمدم .
با خودم عهد می کنم که دیگر گذارم به آن باغ نیافتد .
. . .

کماکان گاهی اوقات بدون اینکه بخواهم ، در عمیق ترین و شیرین ترین دقایق خواب شبانگاهی به ان عمارت می روم . هر بار همان ترس و دلهره ملاقات را به دوش می کشم و بعد ازاین که آن جا را ترک می کنم با خودم عهد می بندم که هیچگاه بازنگردم .
و این داستان در درازای شبانه های من ادامه دارد . . .

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

مادر بزرگ

نام های مادربزرگان نسل من را خیلی دوست دارم . نامهایی مانند طوبی ، ایران و یا مه لقا .
مخصوصا وقتی با یک پسوند سادات خوانده می شوند ، مثل احترام سادات .
من به جفت مادربزرگ هایم میگویم عزیز . مادر مادرم را عزیز مهری صدا می کنم که اسم مستعار مهر آفاق است و مادر پدرم را عزیز مرمر صدا میزنم که اسم مستعار مرحمت است . اسم خاله مادرم که از مادربزرگ به من نزدیک تراست عذرا بود و او هم یک اسم مستعار داشت که می گفت سر عقد برایش خوانده شده و من از بچگی او را به نام خاله مخصوص می شناختم .
این اسامی هر کدام یک رنگی دارند و با بیان آنها میشه تند تند دفتر خاطرات را ورق زد و رفت تو داستان های خیلی خیلی قدیمی خانه مادربزرگ . فرق نمی کنه که اسم این مادربزرگ چی باشه یا اون کی باشه . مثل عزیز مرمر من یک مادربزرگ خیلی قد بلند باشه طوری که آنیتا رو به تعجب بندازه ، یا مثل خاله جون یه پیرزن نقلی ریزنقش باشد .
مادربزرگ ها که از این دنیا می رن ، جدای اینکه پیش خودت فکر می کنی که دوباره چقدر طول می کشه که آدما اسم بچه هاشونو بگذارند مرحمت و یا احترام سادات ، ودلت برای رنگ وحال وهوای این اسمها تنگ میشه ، انگار که یک صندوق قدیمی باارزشی که پر بوده از عیدی های رنگ و وارنگ را گم کرده ای .
مرحمت خانم یا به عبارتی عزیز مرمر از پیش ما رفت . زیر لب با خودم دارم هی زمزمه می کنم : مرمر ، مرمر ، مرمر .
یه حس خنکی بهم دست می ده . همون حس سرمایی که از بچگی نسبت به خونه اش داشتم . یه حسی به رنگ تابستون های خنک باغ ییلاقی اش تو میگون . اینها حس هایی هستند که کمک می کنند تا نبودنش را راحت تر بپذیرم .
اطمینان دارم اکنون با پاهایی سالم درباغی خنک با استواری قدم می زند .
روحت شاد

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

دونه دونه های انار رو با طمانینه می خورد بدون اینکه هسته هایش را بجود . هی می گفتم خاله جون این جوری سخته . قورت بده هسته ها رو . می گفت نه ، سر دلم را می گیره و اذیت می شم .
. . .
جاش خالی امشب کلی انار دون کرده خوردم بدون اینکه هسته هاشو در بیارم .

روحت شاد .
یلدات مبارک .

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

با یاد رضا،
حمید ، آفرین و سالومه

بازهم این آگوست لعنتی خودی نشان می دهد ،
زخم های قدیمی سرباز می کنند ،
و یاری دیگر از این واحه به آن سوی اقیانوس ها پر می کشد .

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

ورای همه روزمره گی ها ،
فراتراز همه عادت ها و فراموشی ها ،
لابه لای خطوط نامه هایی قدیمی ،
پیدایت کردم دوباره .
یادم آمد همه روزهای شرجی را ،
و دل تنگت شدم دوباره .