‏نمایش پست‌ها با برچسب طبقه مثبت یک و نیم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طبقه مثبت یک و نیم. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۳

تنها بودن یا نبودن

اغلب به شدت احساس می کنم که دوست دارم تنها باشم .اما تنهایی از نوع بسیار خودپسندانه اش. : نوعی خلوت گزینی با اطمینان خاطر که آدم ها کنارم هستند ولی من اجازه نمی دهم به من نزدیک شوند. دری که به دست خودم می بندم و هر وقت دلم بخواهد باز می کنم. درهمین حال و هوا بودم که با راوی شعرِ قطعه "موسیقی زرد" هادی پاکزاد  بسی همذات پنداری کردم و حظ کردم:


تو باش ولی موازی باش، همراه  ولی لمسم نکن
میل به ترکیب یا واکنش،  یا هرچی می ترسم نکن
پی ام نگرد که گم میشم ، با من نخواب که کم می شم
ترکم نکن که می میرم، بسامدهای غم می شم
به سایه من دست نزن که طیفی از هوس داره
طبیعت بی تاب من انقطاع نفس داره 


پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۲

هجرت

قصد سفر دارم . سفر به معنای ترک کردن و دورشدن از خانه. اما خانه فقط جایی نیست که در آن آرام می گیرم و شب ها را صبح می کنم و یا جایی که همه لباسها و کتابهایم را در قفسه کمدهایش چیده ام. 
خانه می تواند بنه باری باشد، که سالیان سال جمع آوری کرده ای و حس مالکیت و سرخوشی داشتن آن احساس گرم امن خانه را بیاورد. بند و بساطی که می توانی با آن با کسانی و جاهایی معامله کنی  واز تقدیم وعرضه و یا فروش آن پول یا اعتبارو رضایت خاطرو یا هرچیز دیگری کسب کنی . 
می خواهم با خرت و پرت های این کوله بارم خداحافظی کنم و با کوله ای خالی دنبال چیزهای جدید بگردم و خرده خرده آن را پر کنم . 

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

عدالت

وقتی راه می روم سعی می کنم چشمم به زمین زیر پایم نیفتد .
بارها شده که در لحظه گذاشتن کف پایم بر روی زمین مورچه ای را ناخواسته له کرده ام .
و این ناراحتم می کند
و چون گریزی از اعدام این جانور بی زبانِ بی زیان نیست ، از نگاه کردن به این قتلگاه حذر می کنم .

فکر می کنم عدالت جهانی هم شاید از همین نوع باشد . کسی بدون اینکه بخواهد ناگهان پا بر روی سر ما می گذارد و در لحظه ما را له می کند . . .
این طوری که فکر کنم عذاب وجدان کمتری دارم و حس می کنم به مورچه ها بدهی ندارم .

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۰

پاییز

هر کجا که هستی ،
اگرهوا زمستانی است و سرد ،
یا اگر گرم است و آفتابی ،

برای دمی ،
لای پنجره ات را باز کن ،
و هوای تازه را بو کن .

و بگذار در ودیوار اتاقت نیز هوای تازه را ببویند .

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

خزان

خودم کاملا حس می کنم ، دارم پوست می اندازم .
درد دارم ولی یک نوع امید به شادابی طاقتم را زیاد می کند .

تو این شهر، تو پاییز و زمستان دچار دوگانگی می شوم . یادمه چند وقت پیش هوس کرده بودم که پشت پنجره اتاقی که تو طبقه دوم یه ساختمان قدیمی در تهران است بنشینم و صدای باران بیاید و من با یک فنجان چای از پشت پرده توری ، کوچه خلوت رو نگاه کنم . تو یکی از آن خانه های قدیمی محله کریمخان . شاید هم میرداماد . یک جایی که می دانی یک کوچه انطرف تر خیابان اصلی است و زندگی شهری به راه است ولی تو ، توی اپارتمانت ، یک لایه دورتر از همهمه به چنارهای بی برگ نگاه می کنی و چای می نوشی . . .

همان روز که نوستالژی باران و برگ چنار بالا زده بود، تقویم رو نگاه کردم و دیدم اول مهراست . موهای تنم سیخ شدند .
اینجا همچنان آفتاب می بارید . . .

از پوست انداختن می گفتم . عین برگ های یک چنار که در پاییز می ریزد ، قسمتی از دارایی هایم ازم جدا می شود . چیزهایی که یک دورانی دلم را بهشان خوش کرده بودم ، دیگر نه تنها دردی دوا نمی کنند بلکه چوب لای چرخم هم می گذارند .

امسال حس می کنم که تا اینجا ، فصل ها را زندگی کرده ام . یادم می آید که چطور دراردیبهشت ماه که یک ماه کامل در تهران بودم احوالات یخ زده ام شکوفه زد و چطور در تیر و مرداد ماه زندگی ام بالغ شد و حالا نوبت برگ ریزان است .

کمی درد دارم ،
و به اندازه یک زمستان امید .

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰

یک صندلی در جایی انتظار من را می کشد .
هیچ کس نمی تواند جای دیگری را بگیرد . . .

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۰

آقا گرگه بد جوری از پشت درختا پرید رو کله ام .
نجیب زاده هم کنارم بود . جفتمون یه کم درب و داغون شدیم ولی هنوز زنده ایم !

باز هم می خواهیم فردا بریم تو جنگل . . .


ادامه دارد

پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۰

ناظر یا بازیگر ؟ مساله این است !

خیلی وقتها تو یه فیلم هایی یه فضاهای متناقضی وجود داره که حس متناقض به ادم میدن . مثلا یه دختر زیبا داره تو یه جنگل سرسبز قدم میزنه و از خلوت کردن با خودش لذت می بره، صدای پرنده ها رو میشنوه و بازی نور افتاب رو از لای برگ های درخت ها رو زمین نگاه می کنه. ما ها که داریم نگاه می کنیم می بینیم که یه حیوون درنده داره از پشت سر بهش نزدیک میشه و اون نمیدونه . تو این صحنه ها هیچ وقت من نتونستم جای اون دختر باشم و نگران حیوون درنده هه نباشم . سریع می رم تو فاز ترس و نگرانی و اصلا اون سرسبزی و ظرافت فضای جنگل به چشمم نمی آد . هی بهش می گم ابله ! پشت سرت را داشته باش !
البته اغلب تو این جور فیلما ، دخترک نمی میره ، یا یه کم زخمی میشه و یا سر بزنگاه یه نجیب زاده ای نجاتش میده !
به این سناریو میشه یه کم عمیق تر هم نگاه کرد.

تو زندگی روزمره ، سعی کردم که جای بازیگر باشم نه ناظر . نقش خودم رو بازی کنم و بی خیال خطرات و احتمالات باشم . آخرش یا قراره یه کم زخمی بشم و یا شانس بیارم شازده هه بدادم برسه !
هر از گاهی که از دستم در بره یه دفعه خودم رو تو لباس ناظر فیلم روزگارم پیدا می کنم و این همون لحظه ایه که دیگه سرسبزیه جنگل و شور و عشق و شیطنت محو میشه . میشم یه ادم بزرگ مطلق با همه ترس و واهمه ها و باید ها و نباید ها و ملاحظه کاری ها.
این تا جایی میتونه پیش بره که مثل یه مالیخولیایی ، حتی وقتی که همه چیز بر وفق مراده ، نگران حیوون درنده پشت درختا باشم و شیرینی اوقاتم را خودم با توهمات خودم تلخ کنم .

این روزها هم خیلی پرانرژی و بانشاطم ، و هم یهو به همه این حس هام شک می کنم و توهم این را دارم که ممکنه پشت همه سبزی جنگلم ،آقا گرگه منتظرم باشه تا یه لقمه چپم کنه . . .

ادامه دارد . . .

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰

دغدغه های این روزا

ویزای اقامت ، تحریم های امریکا ، عقد نامه ازدواج ،
رزرو بلیط ماهان ، تهران ، اجاره خانه ، مهبد ،
جاده ابوظبی ، درگیری های کشورهای عرب خاورمیانه و شمال افریقا ، معدن بابا ،
وبسایت پولیس ، اضافه وزن لعنتی ،
...

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۰


شهر شهر فرنگه ، آدماش از همه رنگه

این رنگ ها ، آدمک ها و بازی ها،
این نورها و این اسباب ها گیجم می کنند .

سایه ها را باهم قاطی می کنم .
آدمک هایی که هیچگاه ندیده ام و نمی شناسم ،
دوره ام می کنند و به من اشاره می کنند .

مغزم دیگر قدرت فرمان ندارد .
می بیند ، می شنود ، و حیران می ماند .

با خودم فکر می کنم که شاید دنگ شده باشم !


پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹

زمستان

امشب ،
در اولین شب زمستان ،
در آستانه تولد سی و دو سالگی و سال جدید میلادی ،
با زمستان عهد می بندم ،
ذهنم را پاک می کنم ،
نا بخشوده ها را می بخشایم ،
دلتنگی ها را رها می کنم ،
لبخند می زنم و قلبم را می گشایم ،
و آخرین کوچک ترین گره های خشم را با دستانی باز نثار زمستان می کنم .
امید می بندم به سرمایش ، تا که خاموش کند آتشی را که به این گره ها دامن می زند .

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

اعتراض

قدرت شکستن سکوت سیاه تسلیم ،
با پاشیدن تاش های قرمز بر محکومیت های بی دلیل ،

نهایت رضایت است ،
در عمق نارضایتی .

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

کتاب ورق زدن بدون دست

انگار که یه کتاب سنگین رو گرفتم بین دوتا دستام ، یه جلدش توکف این دستم و یه جلد رو اون دستم .
ورقای کتاب با باد حرکت می کنن و این ور اون ور می رن و چشمم به هر صفحه و عکس هاش می افته آب از لب و لوچم راه می افته و حرص می زنم که چاهار خط ازش بخونم که باد اون صفحه رو می بره و گمش می کنم و دوباره چشمم به یک صفحه دیگه می افته و دلم می لرزه که دوباره جهت باد عوض میشه و . . .
منم دستام روی پاهام و زیر جلد سنگین کتاب قفل شده و نمی تونم که یه لحظه درشون بیارم و اون صفحه رو که دلم رو برده تا بزنم و تا خط آخر بخونم . . .

گاهی با خودم فکر می کنم که دید زدن چند خط از این کتاب حجیم ، خودش یه دلخوشی ایه که از هیچی بهتره ،
و گاهی هم می زنه به سرم که با تمام قدرت دو تا جلد کلفت و سنگین کتاب رو بکوبم به هم و کتاب رو ببندم و پرتش کنم به یه دنیای دیگه .

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

دین (به کسر دال)

در پستوی خفقان و رخوت ،
در اعماق ناامیدی و سستی ،
و در صفحات تنهایی و فراموشی . . .

تو دارها را می آویزی،

ونمی دانی که داغ سلاخی آزاده ها ،
آتش می زند بر یخبندان رخوت ،

و گرمای دردناک خون های سبز .
شگون می بخشد به تنگاتنگ ترس و بی اعتمادی ،

و تو نادانسته و ناخواسته ما را به خودت مدیون می کنی . . .

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

وقتی نگاهم را دیدم

شیشه ها در شب خاصیتی سحرانگیز دارند .
گاهی شب ها پشت پنجره بسته اتاقم می ایستم و به مقابل نگاه می کنم . یک لحظه ای وجود دارد که خط نگاهم با اتفاقات پشت پنجره و واقعیتی که جلو پنجره ایستاده است ، پیوند می خورد . کافی است که پس زمینه شیشه از جنس شب باشد ، تاریک باشد . کمی که با لنز چشم بازی می کنم و دیافراگم را باز می کنم ، تصویر خودم را می بینم ، افتاده بر روی لایه ای از همسایگی ها .
من در تصویر سحر انگیز شیشه شبهای پنجره ام ، نگاه خودم را می بینم ، تصویری مجازی تر از هیاتی که در ایینه های عادی از خودم می شناسم . به آن خیره می شوم و مسحور آن می شوم .
حس می کنم آنرا کاملا می شناسم . تصویری کامل از من ، عریان و بی واسطه .
و من آنرا دوست دارم

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

به سوی ابوظبی

صبح زود از خواب بیدار می شوم . دامن سفید کتانی ام را می پوشم . همانی که بلند است و تا روی قوزک پایم را می پوشاند . به عشق جزیره از خانه بیرون می آیم . هنوز نیمی از مردم در خواب ناز صبحگاهی اند . بعد از یک راه پیمایی طولانی به کنار آب می رسم . با دست لبه دامنم را بالا می گیرم واحتیاط می کنم خیس نشود . ولی درحین حال هم دلم برای برخورد لبه خیس دامن با ساق پاهایم ضعف می رود .
صدها تخته سنگ بزرگ همچون یک پل ، جزیره را به ساحل شهر وصل می کند . با کمی ترس و لرز پا می گذارم بر روی سنگ های شناور روی آب و با خودم می شمارم : یک ، دو ، سه . . .
لبه پایین دامنم حالا خیس شده است . نسیم خنک صبح ساق پاهایم را قلقلک می دهد .
چهار ، پنج ، شش . . .
به جزیره که نزدیک می شوم ، برج ها و قوطی های سربه فلک کشیده نمایان می شوند . کشتی ها کناربندر بوق می زنند و ماشین ها روی پل از کنارم سبقت می گیرند .
به نسیم خنک صبح و لبه خیس دامن سفیدم فکر می کنم و این قوطی های دراز و بوق ماشین ها را فراموش می کنم .

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

اگه پیش بیاد که یه چیزی برام خیلی مهم و حیاتی باشه ، به طور انفجاری برایش وقت و انرژی می گذارم و هزینه می کنم و هیچ چیزی نمی تونه جلوم رو بگیره .

ولی فقط یه بار .

اگه نشه ، بار دومی نخواهد بود . هر چند که حسرتش گاهی تا مدت ها رو دلم می مونه ولی می تونم فراموش کنم و و بی خیال بشم . یعنی یه جورایی از چشمم می افته.

شاید بشه اسمش را گذاشت یه غرور ابلهانه .

شاید هم یک نوع یکدندگی .

در خوش بینانه ترین حالت هم یه جور عزت نفس.

می نویسم که بهش آگاه تر باشم .

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸

رنگ گردون

یه وقت هایی که دغدغه کار و دوندگی از همه طرف محاصره ام میکنه و فکر پیشرفت و یادگرفتن مثل یه بختک می افته به جونم و حساب و کتاب و دودوتا چهار تا برای یه شرایط به اصطلاح بهتر و مرفه تر و شادتر نا خود آگاه روز و شبم رو پر می کنه ، یک آن به خودم می آیم و از ته دلم می خوام که یه شرایطی می شد که می تونستم یه کاری پیدا کنم که بدون اینکه احساس حماقت بهم دست بده توش کفه ی دادن از کفه ی گرفتن سنگین تر باشه . یه کاری که توش پر از عشق باشه . یه کاری که سر وکارت با آدم بزرگ ها نباشه .
دلم می خواد یه مدت برم تو یکی از شهرهای کوچک یا دهات های ایران و به بچه ها درس بدم . نقاشی ، زبان ، ریاضی . هر چی که ازم بر بیاد .
دلم می خواد می شد برم تو یه خیریه کار می کردم .
دلم می خواد یه حیاط بزرگ داشتم و توش کلی گیاه می کاشتم و ازشون مراقبت می کردم .
شاید به زودی چند تا قناری برای خودم بخرم .

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

کمک به چه قیمت؟

موهبت کمک کردن به دیگری ، چیزی بیش از یک انتخاب نیست .
ورای همه باید ها و نباید های اخلاقی ، همه عواطف هم نوع دوستانه ، همه رودربایستی ها و روابط چسبنده تار عنکبوتی ،
ورای عشق و وفاداری که گاه تا مرز از خودگذشتگی می رسد ،
مختاری که انتخاب کنی ،
که کمک کنی ،
و یا کمک نکنی .
و به یاد داشته باش ،
اگر روزگاری انتخاب کردی که به هم نوع یا غیر هم نوعی کمک کنی ، به دلیلی که پشت انتخابت پنهان شده آگاه باشی .
که آیا این را انتخاب می کنی تا به خودت یا به دنیا ثابت کنی که آنقدر قدرتمندی ، که دینت را به دنیا ادا کنی وبعد در ته مزه شیرین رضایت از خود غرقه شوی ؟
و یا در ازای آنچه می پردازی ، بهایی را در روزگار مبادا انتظار می کشی ؟
آگاه باش که چرا به دیگری کمک می کنی .
. . .
چندی است در شرایطی قرار گرفته ام که به طرز عجیبی ازمن درخواست کمک می شود و با آغوش باز جواب می دهم . در طی انجام چندی از این کارها که اغلب کارهای کوچک و پیش پا افتاده ای بوده ولی به دلایلی فقط از دست من ساخته بوده اند، به شدت ناخواسته به زحمت افتاده ام و گاه بی آنکه کسی مقصر باشد بهایی گزاف پرداخته ام .
گاهی به خودم می گوید : پشت دستم داغ ، اگر به جز نه به کسی جوابی بدهم !
...
اکنون می نویسم تا که به این امر آگاه تر باشم .
انتخاب می کنم که در حد توانم به دیگران کمک کنم ، با آگاهی به تمام زحمت های احتمالی آن چرا که رضایت مفید بودن برای دیگری بهایی سنگینی دارد که با کمک کردن ، قادر به پرداخت آن هستم .