‏نمایش پست‌ها با برچسب معماری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معماری. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

به دنبال رشته برای فوق لیسانس !

یک تغییر بنیانی در حال و روز و رویکردم به جایگاه حرفه ای و انسانی ام رخ داده. این سفر از روزی آغاز شد که داشتم به گِرگِی در یکی از تحویل پروژه هایش کمک می کردم. خیلی حال و نای کار نداشتم و بهش گفتم که صفحات نهایی پرزنتیشن و کارهای گرافیکی ات را انجام می دهم. سه تا مقطع معماری را راندو کردم و ترکیب بندی صفحات را انجام دادم . این داستان بر می گرده به پارسال  اوایل اسفند(91) تو بحبوحه کمردرد لعنتی ام. یادم نمیره که با چه شوقی در عین بی حوصلگی برای کار جدی، تمام تعطیلات آخر هفته را در حالیکه از کمر درد نمی تونستم پشت میز بشینم، روی کاناپه راحتی با لپ تاپی روی پا به راندو کردن و کارهای گرافیکی نقشه ها گذروندم. وقتی کار تموم شد، خودم از نتیجه کارخیلی راضی بودم ولی انگار یک حسرتی ته دلم بود. تردید و حسرتی که همیشه همراهم بوده است :
کاش از ابتدا به جای معماری وارد حوزه هنرهای زیبا شده بودم ...

صد البته که هیچ وقت این حسرت ها و تردید ها رو جدی نگرفتم و هیچوقت به بازگشت و تجربه جدیدی فکر نکردم.
امروز یاد آن داستان و آن شبی که مقطع های معماری را راندو می کردم افتادم . همین امروزی که از صفحه وب این دانشگاه به صفحه دیگر آن می پرم و بدون هیچ محدودیت و یا هیچ دلیل و منفعتی دنبال برنامه های آکادمیک می گردم وخودم را در قالب دانشجو در هر رشته ای که علاقه مند باشم تصور می کنم .
از  تئوری هنر تا جامعه شناسی تا  فلسفه ،هیچ چیز جلویم را نمی گیرد تا از این شاخه به آن شاخه نپرم و از فانتزی دیدن خودم لابه لای درس و مشق هام لذت نبرم !

و وقتی با نگاهی تحلیلی به رشته ها و برنامه هایی که در حال بررسی شان هستم نگاه می کنم ، یک واقعیتی رو کشف می کنم . اینکه دوست دارم در حوزه علوم انسانی و تئوریک و اساسا علوم پایه درس بخونم تا علوم کاربردی . انگار با یک دهن کجی و پافشاری مفرط دلم می خواهد چیزی بخوانم که لزوما رنگ و آب کاربردی نداشته باشد. چیزی که لزوما در انتها من رو به سمت یک شغل پر سرو صدا هل نده .

معماری طور دیگری بود. از زمان دانشجویی هر وقت می گفتم دارم معماری می خونم همه تحویلیم می گرفتند . در دانشکده هنر و معماری تهران مرکز معماری خوندن نوعی برچسب کاردرست بودن داشت . تا امروز هم همین طور بوده . آرشیتکت بودن نوعی ماسک و یا هویت دلنواز به همراه داشته و خیلی جاها توسط دیگری قابل تقدیر و ستایش بوده . معماری حوزه بی پدر و مادری است. سکویی است که وقتی پا بر آن می گذاری چشم اندازی را بهت نشان می دهد که فکر پا عقب کشیدن از سرت بیرون رود. در وادی بزرگی است و به هر ناکجا آبادی سرک می کشد و همین دیدار حوزه های مختلف از هنر و تکنیک و علوم انسانی به صورت یک واحد بین رشته ای، در مواقع مختلف می تواند تشنگی هایت را مرتفع می کند . اما اگر کمی جسور و آگاه نباشی ، هر یک از این حوزه ها می تواند مثل سرابی باشد که بدون چشیدن جامی از آن فقط عطشت را دوچندان کند .
بگذریم ،
در مورد انتخاب رشته در علوم غیر کاربردی ، بیشتر خواهم نوشت .

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

دغدغه های معمارانه من

طراحی معماری را تا اطلاع ثانوی می بوسم و می گذارم کنار.
برای طراح بودن باید آبدیده بود. 

کارهایی هم حتما هست که بشود ازش نانی در آورد و زندگی را گذراند . حیفم می آید کارهایی را که تو این سالها یاد گرفته ام را به اسم معماری و برای امرار معاش به این دفترو آن دفتر تجاری بفروشم .
همین چهار تا کلمه ای را که می دانم را به چهار نفر یاد می دهم و دینم رو به معماری ادا می کنم .

 تا اطلاع ثانوی . . .

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

به یاد مهندس هادی

ویندوز لپ تاپ پیزوری ام را عوض کردم. حالا وقتی یه صفحه باز می کنم دیگه جونش بالا نمی آد.  نمی دونم چند ماه طول کشید این تعلیق و عقب انداختن و دست دست کردن های وسواسی اجباری ام تا اینکه به خودم بیام و قبول کنم که دیگه دستگاه کار نمی کنه و باید یه  دستی به سروگوشش بکشم . خیلی طول کشید، خیلی . و درتمام این مدت خودم را با دست و پنجه نرم کردن با یه   فضای مریض ویروس گرفته شکنجه دادم،
و لذت بردم !
 الان نسبتا همه چی مرتبه . نرم افزارها نصب شده و میشه مثل آدم با دستگاه کار کرد .
پس زمینه دسکتاپ رو یه صفحه سفید خالی گذاشتم . نگاه کردن به این صفحه خالی حالم رو جا میاره . 
ولی خوب خونه تکونی به همین جا ختم نمی شه ! همه بک آپ هایی که قبل از فرمت کردن گرفتم باید دوباره سرجاهاش کپی بشه . اما داستان وسواس های من همچنان ادامه داره.

هر فولدری که باز میشه یه فصل جدید از یه داستان قدیمی رو برام باز می کنه . عکس ها و موزیک ها نسبتا مرتبند . مدارک پورتفولیو را چک می کنم. چشمم می خوره به آرشیوی که از پورتفولیوی تعدادی از دوستان و معماران دارم و توی اونها فولدر مهندس میرمیران بهم چشمک می زنه . مجموعه ای از اسکیس های مهندس هادی، چندتایی از دست خط ها و یادداشت هاش . یادمه اینها رو حوالی سال 84 تو دفتر نقش جهان از این گوشه و کنار پیدا می کردم و برای خودم آرشیو می کردم . 
 ورق می زنم ، می خونم و به کروکی ها خیره می شم . حیف که کم تونستم این معمار را بشناسم . حیف که کم ازش چیز یاد گرفتم . ولی به انصاف اقرار می کنم که پایه و اساس هرآنچه از معماری به معنای مجرد و اخص کلمه می دونم تو دفتر نقش جهان شکل گرفت .  

 حالا منم و پس زمینه سفید مونیتور ، 
 یاد مرگ و نیستی و هیچی رو مزه مزه می کنم ،
و به رد پای قدم هایی که از این به بعد برمی دارم فکر می کنم  .


                                                        سید هادی میرمیران 

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۸

حدود ده نفر بودیم که دور یک میز شیشه ای بزرگ در یک اتاق جلسات باشکوه جمع شده بودیم . جلسه کاملا رسمی بود . رئیس بزرگ بزرگ وارد می شود . پیراهن مردانه کتان خوش دوختی که ازسفیدی برق می زند به تن دارد و یک دستگاه توت سیاه * در دست . مانند همه حاضرین در جلسه ، مانند همه آدم بزرگ های مهم ! به محض اینکه پشت میز می نشینند ، توتشان را روی میز می گذارند و ساعتی از بازی با آن دست می کشند.
جلسه مهم آغاز می شود . معماران و مهندسان و کارشناسان هریک به نوبت در مورد پروژه و نحوه پیشرفت و مشکلات وغیره صحبت می کنند . در این میان رئیس بزرگ بزرگ جدای همه مسائل فنی ومعمارانه وتکنیکی از یک سری ارقام و اعداد سوال می کند و جواب صریح می خواهد . این اعداد چیزی جز ابعاد و اندازه وسطح زیر بنایی بیش نیستند و او که به خوبی می داند این ارقام را چگونه به زبانی دیگر ترجمه کند ، به سرعت آنها را با بودجه پروژه مقایسه می کند و نتیجه گزارشات کارشناسان را با چندین میلیون درهم یا دلار ارزیابی می کند و سرش را تکان می دهد. ادامه جلسه رابه معاونینش که مدیران طراحی هستند می سپارد و برای انجام کارهای مهم جلسه را ترک می کند.
...

ماهیت معماری در ارتباط با جنبه های متعدد و پیچیده ، یک مجموعه بزرگ از لایه های مختلف می طلبد و داستان های متفاوت را رقم می زند.
- داستان خلق ایده و پروسه طراحی برای رسیدن به جوابی که آنرا پروژه بنامیم .
- داستان سلسله کارهای مدیریتی وهماهنگی هایی که این جواب را از عمده طرح هایی روی کاغذ به یک ساختارهای عینی در دنیای واقعی تبدیل می کند . به زبان ساده تر، ساختمانی ساخته شود .
- داستان عوامل تصمیم گیرنده برای پروژه همچون کارفرمایان و معماران و کارشناسان در جبهه هایی مختلفی نظیر سرمایه گزاران ، طراحان و سازندگان .

به تازگی به یاری چرخ روزگار ، به ناچاراغلب فعالیت های حرفه ام درارتباط با اتفاقات پشت پرده ای انجام می شود ، که سرنوشت یک پروژه را رقم می زنند . در این میان با فضای داستان سوم دست و پنجه نرم می کنم .
فضایی که بارها و بارها با فضای تجریدی و ناب کارگاه های طراحی فاصله دارد ، آنقدر که گاهی رنگ و ایده و هارمونی و تکنیک و خلاقیت و شارط و رندرینگ و مزه شیرین کار گروهی ، یک ایده ساده لوحانه و کودکانه بیش به نظر نمی آیند.
فضایی که بوی پول می دهد .
فضایی که معمارانش با الگوهای ذهنی من متفاوتند و به جای پیپ و خودنویس ، توت های سیاه در دست دارند ...


* توت سیاه : Black Berry phone