‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۳

بار سفر بستن

با این وسواسی که دارم گاهی به سرم می زند که بنشینم و یک لیست درست کنم از سفرهایی که بعد از ساکن شدنم در امارات داشته ام و ببینم که چند بار تا به حال چمدان بسته ام و باز کرده ام. بعد این تعداد را در تعداد ساعت هایی که وقت می گذارم و چمدان را می بندم و یا باز می کنم ضرب کنم که دست آخر ببینم چند ساعت و یا روز و یا هفته را در مدت هفت سال و نیم گذشته مشغول باربستن و باز کردن بوده ام. 
هنوز عادت نکرده ام.

هر بار که قصد می کنم به ایران بیایم از چند روز قبل ازسفر ذهنم مشغول می شود:
2 تا شلوار برای پوشیدن زیر مانتو برمی دارم و همیشه یکی دیگه هم اضافه می کنم که نکنه کم باشه هر چند که همیشه غیر از یکی بقیه دست نخورده می مونه. پیرَن بردارم یا نه؟ بی خودی می برم و نمی پوشم ها!  کفش بدون پاشنه برای پیاده روی های طولانی شهری، یه کفش مجلسی برای مهمونی احتمالی. کفش ورزش برای پیاده روی صبح ها. زلنب و زینبول هام که جای خود دارند: جعبه گوشواره هام را در بست بر می دارم. لوازم آرایش وقتی به تهران می روم مختصرترمی شود چون روی میز توالت مامان میشه خوب حساب کرد.

فکر نمی کنم هیچ جای دنیا مردم اینقدر زود به زود رنگ عوض کنند و درگیر مد باشن. تهران استثناست. گِرگِی خیلی خوب این موضوع رو بهم گوشزد کرد تو یکی از سفرهامون و این بیشتر و بیشتر به چشمم میاد. اینجوری میشه که یک نوعی از اضطراب سراغم میاد که مخصوص تهران رفتن است:
" این مانتویی که یک سال پیش می پوشیدم آنجا، حتما الان اُمُلی شده !"  "اینو بپوشم نکنه بگیرنم تو خیابونا ؟"
 بعد یه به دَرَک! می گویم و برش می دارم و به خودم می گم که یه هفته سفر دیگه این حرفها رو نداره. بذار یه هفته اُمُل باشم ببینم دنیا چه جوری می گرده...

وقتی از سفر بر می گردم  تا چند روز چمدان روی زمین اتاقم می خوابد تا حوصله کنم و تک تک خرت و پرت ها رو دربیارم و سر جای اولش بچینم. چمدان را بگذارم بالای کمد به امید سفر بعدی.

شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۳

سوغاتی و هجرت

مهاجرت کردن اتفاق عجیبی است و اعجاب آن در چالشی است که مهاجر با بستر جدید و قدیم خود دارد. اینکه هر فرد چقدر زمان لازم دارد تا با دیار جدیدش خو بگیرد کاملا شخصی است و به هزار نکته مختلف بستگی دارد/

حدود هفت سال و نیم است  که در خارج از ایران، در امارات متحده عربی، در شهر دوبی زندگی می کنم ولی شاید کمتر از شش ماه باشد که احساس می کنم به شهری که در آن زندگی می کنم تعلق خاطر دارم و پایم روی زمینش بند است. تنها در این چند ماه بوده که نگاهم از پشت سرم، از تهران و خانواده ام و دوستانم و همه مکانهایی که از آنها در تهران هزاران خاطره دارم بریده شده و به جلو رویم خیره شده. برای من، رسیدن به این جایگاه 7 سال طول کشید. شاید زمان زیادی باشد به نسبت خیلی های دیگر، شاید هم کم. نمی دانم. اما نشانه های زیادی وجود دارند که این اتفاق را تایید می کنند و حس می کنم که به قول معروف در دیار جدید جا افتاده ام.

به تازگی در سفر بودم. اهل سوغاتی خریدن هستم همیشه. خرده ریزهایی کوچک ولی به یاد ماندنی. هیچ وقت هم فله ای خرید نمی کنم که چنته ام پر باشد برای هر فرد احتمالی. نه . هدیه های کوچکم را همیشه به اسم می خرم. مثلا می دانم کدام کارت پستال یا مداد موزه فلان را برای چه کسی خریده ام.
درسفرهفته پیش، دست آخر 3 تا هدیه کوچک خریدم برای دوستان محدودم در دوبی. همین. این اولین بار بود که دوستان و خانواده ام در ایران از لیست این هدیه های کوچک حذف می شدند. 

با خودم فکر می کردم:
از سفر به دوبی برمی گردم و به دوستانی که در دوبی چشم به راهمند سوغاتی می دهم ...

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۲

سفر پردازی


اندیشه ات جایی رود و آنگه تو را آن جا کشد       زاندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

یک ماهی در سفر بودم . ابتدا خیلی خیلی کوتاه به  انگلستان رفتم ولی خیلی زود نظرم عوض شد و خودم را به اسکاندیناوی رساندم. از استکهلم تا نروژ تا برگن. در این میان پری کشیدم به برلین. البته در وین هم چرخی زدم ولی زود بی خیال اتریش شدم. دورترین جایی که رفتم تورنتو بود ولی به بی پولی خوردم و همان طوری که از انگلیس برگشتم راهم را کج کردم و نهایتا به بوداپست رسیدم.  نفسی تازه کردم و کوله بارم را از دوشم برداشتم. 

پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۲

هجرت

قصد سفر دارم . سفر به معنای ترک کردن و دورشدن از خانه. اما خانه فقط جایی نیست که در آن آرام می گیرم و شب ها را صبح می کنم و یا جایی که همه لباسها و کتابهایم را در قفسه کمدهایش چیده ام. 
خانه می تواند بنه باری باشد، که سالیان سال جمع آوری کرده ای و حس مالکیت و سرخوشی داشتن آن احساس گرم امن خانه را بیاورد. بند و بساطی که می توانی با آن با کسانی و جاهایی معامله کنی  واز تقدیم وعرضه و یا فروش آن پول یا اعتبارو رضایت خاطرو یا هرچیز دیگری کسب کنی . 
می خواهم با خرت و پرت های این کوله بارم خداحافظی کنم و با کوله ای خالی دنبال چیزهای جدید بگردم و خرده خرده آن را پر کنم . 

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

شهری با پارت ابژه هایی از تهران


فکر می کنم عاشق شده ام،
خیلی وقت از زمانی که قبلا این حس را داشته ام گذشته است.

تازه از بوداپست برگشته ام . این شهر با من چنان می کند که هر بار که ترکش می کنم شیدا می شوم.
این چنان به زیباییش ربطی ندارد . در جذابی و زیباییش که شکی نیست ولی این هویت مرموز و ساحرانه اش مرا به این روز انداخته .

رنگ تاریک و وحشی درختان شهر،
پیاده روها و بدنه گاه درب و داغان خیابان ها،
تپه های بودا وسربالایی ها وسر پایینی هایش،
مردمانی که هرروز صبح برای خریدن نان تازه به خیابان می آیند و گنبد فیروزه ای کاخ قدیمی،

یاد هر کدام حالم را دگرگون می کند و اشکم را جاری .
و خدا می داند هر بار که در شهر قدم زدم چه احوالی داشتم .

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰

بوداپست

پنجره ها
مرز دنیای بیرون و درون ...



این اولین تصویر از دنیایی است که هنوز نمی شناسم .

قهوه ، بارتوک، صدای ناقوس یکشنبه صبح کلیسا وآفتابی که غافلگیرکننده به من خوش آمد می گوید ، به رنگ و آب این تصویر جان دیگری می دهند .

بوداپست ، آذر 90

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۷

پیاده روی های تهران (دو)

نگاه کرده شدن
یک واقعیتی درشهر تهران وجود دارد ، کمی تلخ و گاهی تهوع آور .
این مساله فضایی را می سازد که من اسمش را می گذارم فضای نگاه کرده شدن .
وهرآنگاه که در فضای شهری ظاهر شوی ، مورد این تجاوز قرار می گیری .
و سلول به سلول بدنت از زیر پالتو و مانتو وچادر و چاقچور توسط نگاه برادران مسلمان اسکن می شود . . .

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

پیاده روی های تهران

شمرون
از خانه بیرون می آیم . همین که در را ببندم وارد کوچه بن بستمان می شوم که بی شک یکی از کوچه های باریک قدیمی است که خانه های کلنگی اش پشت درختان سرو تنومند هویت خاصی به آن داده . تا سر کوچه که قدم بزنم می رسم به کوچه لادن که خیابانی است عمود بر خیابان فرمانیه . سمت راست که به سمت فرمانیه قدم می زنم ، تازه صدای ماشین و رفت و آمد مردم را به وضوح می شنوم .
واین یکی از صدها تفاوت شمرون با محله های دبی است . . .
ناخودآگاه از خیابان رد می شوم و به سمت چپ طرف خیابان عسگریان می روم . برج های دوقلو فرمان که زمانی برای خودشان عروس محل بودند، به دوتا توده سنگین و بلند و سیاه دوده گرفته تبدیل شده که در نگاه اول مرا می ترسانند . تا تنگستان اول بالا می روم ولی از این بالاتر پاهایم توان عاطفی جلو رفتن ندارند . به ناچار از سمت راست از جلو بقالی و میوه فروشی قدیمی رد می شوم . کنجکاوی مرا به داخل مغازه می کشد ، تا وارد می شوم آقا مهران به من سلام می کند و در حالیکه هنوز بعد از دو سال اسم من را از یاد نبرده از من احوالپرسی می کند . یک جعبه نسکافه می خرم و مثل تمام روزهای گذشته از شنیدن قیمت جا می خورم . همه چیز گران است . گران .
از کوچه بعدی به سمت شمال راهم را کج می کنم و می تازم به سمت خانه پدری آنیتا . از کنار کوچه روحانی نگاهی به سمت پایین می اندازم و می گذرم . همه چیز مثل سابق پا برجاست فقط با این تفاوت که همه چیز کثیف است و تیره و دوده گرفته . کم کم میرسم به میدانچه جلو فرهنگسرا نیاوران . فرهنگسرا مثل یه قالی پا خورده هر روز آنتیک تر می شود . خوشبختانه تجمع آدم ها جلو در آنرا زنده تر نشان می دهد .به یک گذر کوتاه داخل فرهنگسرا حالم جا می آید. یاد ثمر می افتم . دلیلش را نمی دانم . و اینجا دل انگیزترین صحنه خود نمایی می کند: کیوسک روزنامه فروشی کنار شهر کتاب . با ولع به سمتش می روم تا که کمی لاس بزنم با مجله ها و روزنامه فارسی ها . بی خود دلم را صابون زده بودم . دیگر انگار از خاندان روزنامه ها چیزی باقی نمانده . همه قلع و قمح شده اند. یک روزنامه اعتماد ملی بر می دارم . به چه سبکی است که نمی دانید .چند برگی بیشتر نیست . با شرمندگی به روزنامه فروش گفتم که پول خرد ندارم و یک دو هزار تومانی بهش دادم و وقتی به سرعت هزارو هفتصد تومان بهم پس داد کلی جا خوردم . از کنار پارک نیاوران آهسته آهسته به سمت پایین به طرف خانه برمی گردم . سر اقدسیه لبو فروش پشت هاله ای از بخار بساطش را ولو کرده . مردم کنارم راه می روند و از من سبقت می گیرند. به مردم خیلی نگاه می کنم . اغلب خودم را درحالیکه به آنها خیره شده ام پیدا می کنم . انگار همه را می شناسم و به یک نگاه می فهمم که کی از کجاست و چی کاره است ! حسی که هیچگاه با بیگانگان ندارم .
یاد پروژه های شهری تحلیلی دوران دانشگاه می افتم . آن دوران که فضاهای شهری و اتفاقات شهری را تحلیل می کردیم . آن دوران که از ویولن نواز های متروهای شهرهای بزرگ می خواندیم که چگونه فضای شهر را تعریف می کنند.
امشب ، تو این پیاده روی کوتاه ، سینی بزرگ مملو از لبوی لبو فروش ، پررنگ ترین اتفاق سفرم بود .

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

اصفهان ، شیراز ، فلورانس

هجده سالم که شد همزمان با دوران دانشجویی ام دوران سفرهایی آغاز شد که دیگه مقصد را خانواده تعیین نمی کرد . خودم اغلب با گروهی از دوستان به قصد بازدید از شهرهای مختلف ایران راهی سفر می شدم .
فقط خود خدا می دونه که تو هر سوراخ سمبه شهر و بازار و مسجدهاش چقدر هیجان زده می شدم . کوچکترین چیزی می تونست من رو به تعجب بیاندازه و یا ذوق زده کنه . سری نترس داشتم و گستاخانه دوست داشتم از همه چیز سر در بیارم و خستگی تو مرامم نبود . البته نه تنها من ، اغلب همقطارانم هم از این داستان جدا نبودند .
سالها از اون روزها می گذره . هنوز هم که هنوزه سفر رفتن یه دغدغه هیجان انگیزه برام . ولی تو هر بار سفر خیلی چیزها رو تو خودم متفاوت می بینم . از اون ذوق و هیجان های انفجاری بی حد و مرز و معصومانه زیاد خبری نیست . در اینکه هنوز در سفر غرق لذت می شم شکی نیست ولی ماهیتش کاملا عوض شده .
ناراضی هم نیستم . هیچ چیز قرار نیست همیشه یکسان بمونه . درستش همینه .
شاید بزرگ شده ام و این نشانه بلوغه .
شاید هر چی ...
تو سفر اخیر چند تا شهر مهم ایتالیا به اضافه پاریس را دیدم .
آخر سر از خودم پرسیدم که چقدر فرق بود بین اینکه آنها رو زودتر می دیدم ؟
شاید درجه بالا پایین پریدنم از شدت لذت چند برابر بود . شاید هم الان درک بهتری از شهرها تونستم داشته باشم . جوابش خیلی مهم نیست . مهم تفاوتیه که به وضوح تو خودم حس می کنم .
پا به پای من اغلب یه پیرزن یا پیر مرد می دیدم بی اغراق بالای هفتاد سال . کاش ازشون پرسیده بودم این سفرهاشون با سفر های زمان چلچلی چه فرقی داره . .
آهای همقطاران اون دوران ، برام بنویسین تو سفرهای اخیرتون به هر کجا ، چقدر حال و هواتون عوض شده .


سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۷

دارم بر می گردم . . .

هر ازگاهی خوبه آدم از شهر و خانه و باتوق هاش دور باشه . بیشتر از 18 روزه که نیامدم به این طبقه سربزنم . خودش یه نوع مراقبه اس . یه چند خطی می نویسم برای دست گرمی و خوش آمد به خودم . خیلی حرف دارم برای نوشتن !
دلم برای خونه کوچکم تو شهر غبار آلود داغم که مطمئنم الان از شدت گرما نمیشه توش حتی نفس کشید هم تنگ شده .

پاریس

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

تهران

سوارم بر ریسمانی نارنجی .
ریسمان من ، سبک و رها با بادی نه چندان قوی در هوا تکان می خورد . نه خیلی بالا ، نه خیلی یایین .
و گاه شیرینی این سبکی هراسانم می کند .
قبل از اینکه چیزی از آسمان ببارد و ریسمان من به ضرب شلاق ، مرا به سمتی یرتاب کند ، خودم دست به کار می شوم .
. . .
جشن عروسی یکی از اقوام در ییشه . قصد دارم بروم ایران .
خودم خوب می دانم که این فقط یک بهانه است !
نه شوقی دارم برای باز گشت و نه دلتنگم برای دیداری . . .
به این امیدم که به محض اینکه آلوده شوم به سفر ، حس های یخ زده درونم اندک اندک آب شود و دیدار شهرم به ضرب شلاق از خواب بیدارم کند .

جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۸۶

شاکتی

اگر بخواهم شاکتی را از دید خودم تعریف کنم، شاکتی را همان طبیعت ناب و حرکت خود به خودی جاری در کل کائنات می دانم که رد پای آنرا می توان همه جا پیدا کرد.من قوی ترین صورت آنرا درون خودم لابه لای احساساتم پیدا کرده ام. دوست دارم راجع به آن کمی بنویسم.
شاکتی من ، انرژی عظیمی است که تحت تاثیر شرایط خاص عاطفی ، از اعماق لایه های ذهن و روح و تنم به طور ناگهانی آزاد می شود.انگار تمامی سطوح آگاهی را با سرعتی بالا پشت سر می گذارد، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به آن بیاندازد. به کلی از جنس دیگری است.مثل یک توفان هر آنچه را که در خودم به زحمت کاشته ام تا به یک میوه آگاهی تبدیل شود زیر پا له می کند و مرا به شدت تکان می دهد... اشک ها امانم نمی دهند.کاملا بی اختیار مرز بین خنده و گریه را طی می کنم و اغلب به شدت نیاز دارم حالاتم را ابراز کنم...
مدت ها بود که حس می کردم تماسم با این منبع انرژی کمرنگ شده. این حالت تو دوره های ذن و شاکتی پرانایاما بی واسطه نمایان می شد.آخرین باری که با توفانی از شاکتی دست و پنجه نرم کرده بودم زمانی بود که نزدیک ترین دوستم می رفت به سفری دور...
وبعد از آن انگار همه چیز درونم یخ زده بود.
امروز دارم از تهران برمی گردم به دوبی. دلیل برای برگشتن زیاد دارم.دلایل خیلی خوب و محکم.ولی شاکتی با دلیل و منطق سرو کار ندارد. مثل یک زلزله یا صاعقه که به آوار نمی تواند فکر کند. از جنس طبیعت است و وحشی. تنها کاری که می توانم بکنم پذیرفتن و نگاه کردن به آن است. می گذارم در من جاری شود.هر چه بیشتر اشک می ریزم، روان تر ازمن عبور می کند.وقتی به آن نگاه می کنم انگار لحظه رقص کیهانی شیوا و شاکتی تحقق می یابد.
18آبان 86

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

احساسي ها 1

خانه پدري
به خودم اين اجازه را مي دهم كه پس از ماه ها موتور بخش احساسي را روشن كنم. اينقدر احساس امنيت دارم كه دنده را خلاص كنم و ترمز دستي را آزاد كنم...
بهش اجازه مي دهم پس ازمدت ها ايزوله شدن هر آنچه مي خواهد ببيند، بشنود ، حس كند ، لذت ببرد ، حسرت بكشد ، بخندد ، شك كند ، ابراز كند و اشك بريزد، آزاد و جاري ...
بايد كمي اقرار كنم ،
به اين كه چقدر از بودن تو خانه پدري ام لذت مي برم.
مهم اين نيست كه بعد از ماه ها كه به تهران برگشتم خودم را تو يك خانه جديد ديدم كه ديوارهاي جديد اتاق ها هيچ خاطره اي برايم نداشتند.مهم اين است كه اينجا خانه پدري من است جدا از مكان و محله و كوچه.
اينجا خانه اي است كه توش جاي پاي قديمي خودم را مي بينم و بوي پدر و مادرم را حس كنم حتي اگر مادرم ميل ها از خانه دور باشد. .
تجربه شيريني است،
آگاهانه و هدفدار اين خانه را ترك كرده بودم و حالا دوباره تو آغوشش احساس امنيت مي كنم.
و باز هم گريزي نيست از رفتن...
14 آبان 1386