‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵

برآر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی                                                                      
که از هر ذره ی دل آفتابی بر تو گستردم

هوشنگ ابتهاج

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۴




It was dark at night when I arrived.
In the morning I realized it had arrived when I was out.
There was neither a breeze outside nor a cloud in the sky. 
Besides, there was no trees in my window which turned yellow.

But, I felt it is here now.

Autumn arrives before clouds.
It pushes the sun down then makes shadows long. 
This is how it arrives,
even in Dubai.


دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۳

تنها بودن یا نبودن

اغلب به شدت احساس می کنم که دوست دارم تنها باشم .اما تنهایی از نوع بسیار خودپسندانه اش. : نوعی خلوت گزینی با اطمینان خاطر که آدم ها کنارم هستند ولی من اجازه نمی دهم به من نزدیک شوند. دری که به دست خودم می بندم و هر وقت دلم بخواهد باز می کنم. درهمین حال و هوا بودم که با راوی شعرِ قطعه "موسیقی زرد" هادی پاکزاد  بسی همذات پنداری کردم و حظ کردم:


تو باش ولی موازی باش، همراه  ولی لمسم نکن
میل به ترکیب یا واکنش،  یا هرچی می ترسم نکن
پی ام نگرد که گم میشم ، با من نخواب که کم می شم
ترکم نکن که می میرم، بسامدهای غم می شم
به سایه من دست نزن که طیفی از هوس داره
طبیعت بی تاب من انقطاع نفس داره 


یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۳

حاشیه کارگاه نمایشنامه نویسی گروهی

 کارگاه نمایشنامه نویسی گروهی به سرپرستی علی فومنی مرتضوی در دوبی در حال برگزاری است. من همراه 5 نفر دیگر در این کارگاه شرکت می کنم و از چیزهای زیادی که در مورد ادبیات نمایشی یاد می گیرم هیجان زده ام.  جدای محتوا و برنامه و هدف اصلی کارگاه، گاه و بی گاه گفتگوهای ظاهرا حاشیه ای پیش می آید که هر کدام سرفصل یک گره ای است برای من که به گره های نادانسته هایم اضافه می شود و در اوقات فراقتم به دنبال جواب برای این گره ها هستم.
 یکی از این مباحث، تفاوت نگاه و نقد افلاطونی و ارسطویی به مقوله شعر و هنر بود. چکیده ای از مقاله دکتر محمد طاهری در این باره به شرح زیر است :

ارسطو و افلاطون با آنكه دربارة ماهيت محاكاتي هنر، و بويژه صناعت شاعري اتّفاق نظر دارند، اما درباب نحوة تبيين اين ماهيت ونيز در مورد ارزيابي آثار هنري كاملا با يكديگر در تقابل هستند. افلاطون به اقتفاي استادش سقراط و براي برپايي عدالت در مدينه فاضله، محاكات را نوعي الهام ماوراءالطبيعي تلقيكرده و شاعران را از دريافت حقيقت اصلي، كه به زعم او در عالم مثل است، ناتوان مي بيند و آثارشان را در تضاد با خرد و اخلاق و آموزه هايشان را ماية تباهي و گمراهي جوانان مي داند؛ بدين روي هنرمندان وشاعران را در جمهوري او راهي نيست. در تقابل با نقد اخلاقي افلاطون، ارسطو نقد زيبايي شناسانه را مطرح مي نمايد و با كمرنگ كردن عنصر الهام در خلق شعر، شاعري را صناعتي با قواعد منطقي معرفي مي كند و درصدد است به روشي دست يابد تا بدان وسيله ارزش هاي زيبايي شناسي يك اثر هنري را مشخّص نمايد. از ديد ارسطو، شعر به دليل توجه به كلّيات، از تاريخ، فلسفي تر و والاتر است و خطايايي كه در بعضي از سروده هاي شاعران بزرگ ديده مي شود، از منظر زيبايي شناسي قابل توجيه است . هر دو فيلسوف متفق القولند كه شعر تأثير قابل توجهي بر روحيات افراد دارد؛ با اين تفاوت كه افلاطون اين تأثير را عامل روان پريشي وانحراف اخلاقي مي داند و آن را تحقير مي كند؛ اما ارسطو با تحسين اين تأثير ، آن راعامل مهم پالايش روان می انگارد.

فصلنامة علمی پژوهشي كاوش نامهسال سيزدهم ( 1391 )، شماره24

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۲

گپی عاشقانه با سرکار ناخودآگاه بنده


(شعر از فروغ فرخزاد - با صدای پالت گوش می دادم و یاد سایه گرامی افتادم )

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود.

نگاه کن ،
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد، 
مرا به اوج می برد،
مرا به دار می کشد،

نگاه کن 
تمام آسمان من پر از شهاب می شود . . .

تو آمدی زدورها و دورها
زسرزمین عطرها و نورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود


دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

مالیخولیایی شعر می خوانم و غزل می شنوم. دیشب بعد از مدت های زیاد تنها بودم و موقع برگشتن از کار از فکر اینکه کسی در خانه منتظرم نیست احساس آزادی کردم و لذت بردم. وقتی رسیدم خانه با موسیقی که کمترین ریتم را داشت ساعت ها رقصیدم و آواز خواندم.

می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

این آدمیزاد کلا موجود عجیب غریبی است. از تنهایی لذت می برم و در حظ و شادی ام شعر شکایت از هجران می خوانم !
نوع پیچیده ای از مازوخیزم افراطی در خودم کشف کردم.

http://www.youtube.com/watch?v=Bx7bjhkwf5k

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۲

سفر پردازی


اندیشه ات جایی رود و آنگه تو را آن جا کشد       زاندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

یک ماهی در سفر بودم . ابتدا خیلی خیلی کوتاه به  انگلستان رفتم ولی خیلی زود نظرم عوض شد و خودم را به اسکاندیناوی رساندم. از استکهلم تا نروژ تا برگن. در این میان پری کشیدم به برلین. البته در وین هم چرخی زدم ولی زود بی خیال اتریش شدم. دورترین جایی که رفتم تورنتو بود ولی به بی پولی خوردم و همان طوری که از انگلیس برگشتم راهم را کج کردم و نهایتا به بوداپست رسیدم.  نفسی تازه کردم و کوله بارم را از دوشم برداشتم. 

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

یه دوست دیشب ازم پرسید که کدام قسمت گذشته بهترین دوران و خاطره زندگی ام بوده  . 
از دیشب دارم فکر می کنم.

شاید وقتی بوده که به دنبال پرنده ها به تماشای آبهای سفید رفتم ،
و سفر آغاز شد . . .
سفری که پایانی ندارد.

 27 خرداد 92 ، عجمان ، یک بعد از ظهر بسیار شرجی 


دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰

شراب تابستانی

بهار ،
توت فرنگی ،
گیلاس و بوسه فرشته ها ،
معجونی برای شراب تابستان من .

نقره خاره َچکمه هایت را باز کن ،
و کمکم کن تا بگذرم از زمان ،
و من ،
می نوشانم به تو،
شراب تابستانی را

پیمان

تو این شهر پر صدا ،
زیر آفتاب بی امان ،
فراتر از دوستی های جاودان ،
پشت عشق های بی پایان،
آخر جاده های بی انتها ،
بعد از آدرس های بی نشان ،
کنارغریبه های آشنا ،

کسی که دستم راگرفته است ،
مرا می خواند به پیمان.

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۰


شهر شهر فرنگه ، آدماش از همه رنگه

این رنگ ها ، آدمک ها و بازی ها،
این نورها و این اسباب ها گیجم می کنند .

سایه ها را باهم قاطی می کنم .
آدمک هایی که هیچگاه ندیده ام و نمی شناسم ،
دوره ام می کنند و به من اشاره می کنند .

مغزم دیگر قدرت فرمان ندارد .
می بیند ، می شنود ، و حیران می ماند .

با خودم فکر می کنم که شاید دنگ شده باشم !


جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بیمار شود عاشق اما بنمی میرد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آواره عشق ما آواره نخواهد شد وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
مولانا

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

کاشکی ها

اگه دنیا مال من بود ،
یه روزش به کام من بود ،
بین صد تا سرنوشت ، یکی نوشتنش با من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه ماه تو دست من بود ،
گوش باد به حرف من بود ،
یه شب از هزارو یک شب قصه هاش از دل من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه مهتاب یار من بود ،
خورشید از تبار من بود ،
وای اگر گریه ابرا یه روزم به حال من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .

با صدای زیبا شیرازی

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸



گاهی اوقات یک نوا یا یک قطعه موسیقی طوری در ذهنم جاری می شود که فضا برای روان نگه داشتنش کم می آورم .
دیشب درحالی که داشتم کار می کردم و خستگی یک سال تمام رو شانه هایم سنگینی می کرد، همین طور این قطعه را زمزمه می کردم که یک آن هوس نستعلیق نوشتن زد به سرم . بعد از سالها ، مداد برداشتم و به حالت سرمشق شروع کردم به نوشتن . اعتراف می کنم که هرآنچه که مهارت درخطاطی داشتم را ازدست داده ام .
صدای مداد روی کاغذ ، طمانینه برای نشاندن کلمات روی خط کرسی ، حرص خوردن از صورت زشت حروف وقتی که آنها را اشتباه می نویسم ، هول پر کردن صفحه با خطوط سرمشق ، همه و همه مرا برد به دوران دبستان و سخت گیری های بابا و کلاس های خطاطی که در آن زمان به طور جدی دنبال می کردم .
و طعم سکون خطاطی و فضای چهار چوب های آن به مذاقم خوش آمد .

* غلط املایی هم دارم . 18

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زخود برکنده ام ، با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
در دیده من اندرآ ، وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون ازدیده ها ، منزلگهی بگزیده ام

غزلیات شمس

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

یا رب تو نگهبان دل اهل وطن باش..............که امید بدیشان بود ایران کهن را

ملک الشعرای بهار

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۸

به یاد نیما

می تراود مهتاب ، می درخشد شبتاب ،
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک ،
غم این خفته چند ،
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر ،
صبح می خواهد از من ،
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری ، از ره این سفرم می شکند .
نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم ،
و به جان دادمش آب ،
ای دریغا به برم می شکند.
دست ها می سایم ، تا دری بگشایم ، بر عبث می پایم که به در کس آید ،
درو دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند . . .

سالروز درگذشت نیما یوشیج ، بهانه ای شد که دوباره این قطعه را برای خودم زمزمه کنم . جدای تفاسیر این شعر که هرکدام یک کلید برای فهم بهتر اندیشه های نیما است ، من برداشتی کاملا شخصی از این قطعه دارم که به نوعی با حال و هوای این روزهای ایران همخوانی دارد .

نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم ، و به جان دادمش آب ،
ای دریغا به برم می شکند .

در هربار زمزمه این بیت ،
با تصور ساقه گل آراسته شده ،
با حس نزدیکی به مادر ندا و سهراب ،
با حس همدردی با اسیرانی که به آواز اندیشه هایشان در بندند ،
بغضم می شکند .

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

خبر داری ؟ خبر داری ؟
خبر داری که این دنیا پراز رنگه ؟ همش خونه همش جنگه ؟
نمی دونی ؟ نمی دونی ؟
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه ؟
نمی بینی دلم تنگه ؟
نمی بینی نمی بینی ؟
نمی بینی که دست افشان و پا کوبان و خرسندم ؟
نمی بینی که می خندم ؟
تو اون دریای چشمون سیاه رو پس چرا داری ؟
دوتا چشم سیاه داری . . .

بیژن مفید

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

چرخ ار نگردد گرد دل ، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم


غزلیات شمس

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸

دل خراب

این آقای سهیل نفیسی هم رفته جزو دارو دسته کسانی که مارو می تونن یه عمر بذارن سر کار با کارهای خوبشون . یک سال پیش آلبوم ریرا را خریدم و از روز اولی که دارمش هنوز جزو لیست ترانه های انتخابیمه . دو هفته پیش که ایران بودم کار جدیدش ترانه های جنوب راپیدا کردم و هم چنان سر کارم . جدای صدای دوست داشتنی و گیتارش ، این بار ترانه های فولکلور جنوبی یه حال و هوای خاص به کارهاش داده .

اینجا را گوش بدهید و باهاش این شعر رو زمزمه کنید و لذت ببرید:

وقتی دل خراب اته ( داری )
فکر نکنی عذاب اته
غصه ی بی حساب اته
بی کشت خ شتاب اته
ول بک غصه و غمت
کم بک آه و ماتمت
یه حرف تازه گیر بیار
گرم صفا بک دمت
حس همش که غم نهن ( نیستن )
روزن خاش که ( خوش ) که کم نهن (نیستند )
یارن خب زیاد اته
باشتا (باشد که ) که پیشت ام نهن (نیستند )
بارن اتا ( می اید ) بهار ابوت ( می شود )
هر خافته ای بیدار ابوت
جونی (جوانی ) سر اخاک اسیت ( برمی دارد )
رو اسب دل سوار ابوت
عشق قدیمینت خوا ( خواب بود )
عکس یه رویا رو هوا
لقمه ی گپتر (بزرگ تر ) از لوا ( دهان )
گفتن (گرفتن ) آهو وا دوا (دویدن بود )
از دست خت ( خودت ) فرار بک
رو وا جمال یار بک
هر جا که عشق حضور ایشه
میل هم دیار بک

شعر : ابراهیم منصفی - رامی