‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

شهری با پارت ابژه هایی از تهران


فکر می کنم عاشق شده ام،
خیلی وقت از زمانی که قبلا این حس را داشته ام گذشته است.

تازه از بوداپست برگشته ام . این شهر با من چنان می کند که هر بار که ترکش می کنم شیدا می شوم.
این چنان به زیباییش ربطی ندارد . در جذابی و زیباییش که شکی نیست ولی این هویت مرموز و ساحرانه اش مرا به این روز انداخته .

رنگ تاریک و وحشی درختان شهر،
پیاده روها و بدنه گاه درب و داغان خیابان ها،
تپه های بودا وسربالایی ها وسر پایینی هایش،
مردمانی که هرروز صبح برای خریدن نان تازه به خیابان می آیند و گنبد فیروزه ای کاخ قدیمی،

یاد هر کدام حالم را دگرگون می کند و اشکم را جاری .
و خدا می داند هر بار که در شهر قدم زدم چه احوالی داشتم .

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

دعا

یه سینه پر ازعشق
یه مشت پر از صبر
یه دل لبریز از بی نیازی
یه سر پر از امید
یه بغل پر از استقامت

می فرستم پیشاپیش برایت
عیدی ،

و چشم به راهت می مانم .

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

فراز

از بلندترین نقطه امارات درارتفاعات حاشیه خلیج فارس ،
خلیج را تماشا کردم ،
سکوت مطلق را شنیدم ،
زیر باران و قایم باشک بازی خورشید ، خیس شدم ،
و دوست داشتنی ترینم را در آغوش گرفتم .


جبل سیح ، موسندام ،
مرز امارات متحده عربی و عمان

دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰

پیمان

تو این شهر پر صدا ،
زیر آفتاب بی امان ،
فراتر از دوستی های جاودان ،
پشت عشق های بی پایان،
آخر جاده های بی انتها ،
بعد از آدرس های بی نشان ،
کنارغریبه های آشنا ،

کسی که دستم راگرفته است ،
مرا می خواند به پیمان.

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

بخشایش

متانت چشمانت ،
سنگینی گناه سکوت طولانیت را کم می کند .
و تمنای نگاهت ،
مرا دلتنگ آغوش گرمت می کند

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

درک او آسان تر از بوییدن یک گل است ، کافی بود کسی آنرا ببیند .
نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت ؟
آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟
آدم پر می شود . جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند . نخواهد دلش برای دیگری بلرزد ، و هیچگاه دچار تردید نشود . . .

عباس معروفی - سمفونی مردگان

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

شبانه ها و امروز مرگی ها

روزها می گذرند ،
من ورای همه روزمرگی هایم ،
خوشحال می شوم ،
خسته می شوم ،
قهقهه می زنم ،
متعهد می شوم ،
آواز می خوانم ،
عشقبازی می کنم ،
تشنه می شوم ،
بچگی می کنم ،
رانندگی می کنم ،
گرسنه می شوم ،
عاشق می شوم ،
شعر می خوانم ،
گریه می کنم ،
و
روزمرگی می کنم . . .

بدون مجالی برای نگاه کردن به دیروزها ، امروز ، فردا می شود ،
و تو ،
ورای اشتیاق و یا انتظار من ،
بی گدار ،
در میانه شبانه هایم ، در مرزبی زمانی امروز و فردا ،
در رویایی به رنگ دیروزها بر من ظاهر می شوی .
و من ،
در صبح فردا ، خودم را دوباره از گریز از کابوس های قدیمی رویاگونه عاجز می بینم .
و دوباره امروزمرگی ها آغاز می شوند ،

پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹


دیشب به یک نمایشگاه دعوت شده بودیم . نمایشگاه در یک سایت تاریخی دراطراف تهران بود که من تا به حال آنرا نمی شناختم . یک شهر قدیمی بود شاید در مقیاس ارگ بم ولی مربوط به دوران باستان . کشف این مکان برایم خیلی هیجان انگیز بود . مثل بازدید از یک فضای تاریخی می بایست بلیط می خریدیم . قرارمان کنار گیشه بود . جمعیت زیادی جلو ورودی ایستاده بودند . بلیط ها را گرفتیم و وارد شدیم . قدم به قدم باهم می رفتیم و کشف می کردیم . از لابه لای دیوارهای نیمه خرابه خانه های سنگی با درهای چوبی و حیاط های نیمه عریان می گذشتیم و حیران بودیم . ناگهان از این طرف و آن طرف سر و کله رفقای قدیمی پیدا شد . کانون بچه ها انگار در آنجاجمع بود . من از همیشه هیجان زده تر سرگرم سرو کله زدن با دوستان شدم که تو همهمه جمعیت گمت کردم . ساعت ها می گذشت و من تو پیچ و خم کوچه های این شهر افسون زده گم بودم و سر هرپیچ خودم را غریب تر می دیدم . هیچ کنجی به نظرم آشنا نمی آمد و هر چه پیش می رفتم حس می کردم دورتر می افتم . بهم تلفن می کردی و نشانی می دادی . بهم می گفتی که یک دور کامل همه سایت را دیده ای و از دروازه انتهای آن خارج شدی و بیرون در منتظر من هستی . ده ها نشانی از کنج های مختلف و کوچه پس کوچه هایی که گذرانده بودی دادی . هیچ کدام برایم اشنا نبود . انگار تو از یک شهر و دنیای دیگر حرف می زدی که من هیچ وقت گذارم به آن نیفتاده بود .
. . .

در گیجی خواب و بیداری صبح ، خواب دیشب را به یاد می آورم و تمام احوال غریب گذشته های نه چندان دور را نشخوار می کنم .


سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

باغ دیدار

بار دیگر خودم را در پشت در خانه قدیمی پیدا کردم . اصلا یادم نمی اید چه وقت تصمیم گرفتم به اینجا بیایم و چگونه به این جا رسیدم . دم دمای غروب است و از لای در باز خانه تک و توک چراغ های روشن عمارت از ته باغ به چشم می خورند. درسنگین باغ را هل می دهم و آهسته آهسته وارد باغ می شوم . کاملا دو دلم . دلهره دارم . از نوع یک ترس قدیمی و آشنا . ترس از ملاقات .
در کش و قوس رفتن یا باز گشتن مکث می کنم که یکباره صدایت را می شنوم . کنار پله ها ایستاده ای و همچنان که با همان نگاه استوار و سنگینت به من خیره شده ای مرا صدا می زنی و به داخل عمارت دعوت می کنی .
حالا دیگرنه چاره ای ایست و نه راه بازگشتی . کاشکی چند دقیقه قبل باز گشته بودم .
از پله ها بالا می آیم و به درون عمارت می رویم . مادرت مثل گذشته درخانه است . نورهای اتاق بسیار ملایم و کم جان هستند .
کلمات لکنت وار به زبان می آیند و هر لحظه به ساعتی می گذرد . کاملا حس می کنم که زمان و مکان را گم کرده ام .
این اولین بار نیست که همدیگر را در این عمارت رمزآلود ملاقات می کنیم . در مورد موقعیت این بنا چندان مطمئن نیستم ولی احتمال می دهم که در گوشه ای از شمیران باشد . از سوی دیگر استخر روباز باغ مرا به یاد خانه پدری ات در خوی می اندازد . همان خانه ای که تنها نشانی آن تصویر سردی است ازخاطراتی که پیشترها برایم تعریف می کردی .
این که چه مدت آنجا ماندم و یا کی آنجا را ترک کردم را به خاطر ندارم . تنها حس می کنم که نمی بایست به آنجا می آمدم .
با خودم عهد می کنم که دیگر گذارم به آن باغ نیافتد .
. . .

کماکان گاهی اوقات بدون اینکه بخواهم ، در عمیق ترین و شیرین ترین دقایق خواب شبانگاهی به ان عمارت می روم . هر بار همان ترس و دلهره ملاقات را به دوش می کشم و بعد ازاین که آن جا را ترک می کنم با خودم عهد می بندم که هیچگاه بازنگردم .
و این داستان در درازای شبانه های من ادامه دارد . . .

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸


I will miss your silence surrounding the corners of my room
I will owe you forever for each and every single thing you taught me
Once more I believed in Love beyond my circles and borders

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

ورای همه روزمره گی ها ،
فراتراز همه عادت ها و فراموشی ها ،
لابه لای خطوط نامه هایی قدیمی ،
پیدایت کردم دوباره .
یادم آمد همه روزهای شرجی را ،
و دل تنگت شدم دوباره .

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۷

یک هفته می گذرد و تقویم رو میزی را ورق می زنم.
چشمم به یکی از عکس های ماسوله روی صفحه جدید می افتد .
کافی است چشمانم را ببندم تا بتوانم خنکی هوایش را حس کنم و برق درخشش آفتاب را روی کاه گل خانه ها ببینم .
و
حال وهوای عاشقی را دوره کنم .

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷

تو هیچ وقت نمی تونی تو اتاق بابای من بخوابی

بابا همیشه تو اتاقش یه ساعت دیواری بزرگ دارد :
تیک ، تاک تیک ، تاک
این صدا همیشه موزیک متن اتاق بابا بوده است .
این صدا از بچگی تو گوشمه .
امروز بعد از ظهر رو تختش یه چرت زدم .
همان صدا ، همان ریتم .
تیک ، تاک تیک ، تاک
تو هیچ وقت نمی تونی تو اتاق بابای من بخوابی . . .

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

با یک موز بزرگ آمدی به دیدنم.
شکلش خمیده مثل یک داس بود، طولش به اندازه یک شتری بزرگ هندوانه و قطرش دوبرابر یک موز معمولی .
خیلی عجیب به نظر می رسید .
پوستش را مثل یک موز معمولی با دست کندم .
درونش موزی نبود . دانه های رنگی رنگی قرمزو آبی و نارنجی خیلی منسجم مثل بلال ، داخل پوست موز جا گرفته بودند . مثل آب نبات های ریز رنگی ، مثل انگور یاقوتی ، مثل انار پوست کنده . . .
نمی دانستم با این موز عجیب غریب چه کار کنم .
سوغاتی بود آیا ؟
خواستم ازت بپرسم ،
اما دیگر پیدایت نکردم .

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

کافی است کمی پافشاری کنی ،
به یک تمنا ، برمی گردم ،
ازآن راهی که قدم به قدمش را به دردها طی کرده ام .

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

به صدای تار که گوش می دم ، تصویر دستات می آد جلو چشمم . . .

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

Many prophets preach on bended knee. Many clerics wasted wine
Do the bloodied sheets on those cobbled streets mean I have wasted time
Are there silver shores on paradise? Can I come in from the cold
I killed a man in a far away land, my enemy I'm told
I really want you to really want me, but I really don't know if you can do that
I know you want to know what's right but I know it's so hard for you to do that
And time's running out as often it does, and often dictates that you can't do that
But fate can't break this feeling inside that's burning up through my veins
I really want you
I really want you
I really want you - now
No matter what I say or do, the message isn't getting through
And you're listening to the sound of my breaking heart
I really want you
I really want you
Is a poor man rich in solitude, or will Mother Earth complain
Did the beggar pray for a sunny day, but Lady Luck for rain
They say a million people bow and scrape to an effigy of gold
I saw life begin and the ship we're in and history unfold
I really want you to really want me but I really don't know if you can do that
I know you want to know what's right but I know it's so hard for you to do that
And time's running out as often it does and often dictates that you can't do that
But fate can't break this feeling inside that's burning up through my veins
I really want you
I really want you
I really want you - now
No matter what I say or do, the message isn't getting through,And you're listening to the sound of my breaking heart
No matter what I say or do, the message isn't getting through,And you're listening to the sound of my breaking heart
James Blunt
Album : All the Lost Souls

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

مرا گویی کرائی؟

من چه دانم .
من چه دانم .
من چه دانم ...

چنین مجنون چرایی ؟

من چه دانم .
من چه دانم .
من چه دانم ...

منم در موج دریاهای عشقت ،
مرا گویی کجایی؟

من چه دانم .
من چه دانم .
من چه دانم ...


(این آقایان ناظری با این آلبوم آخر بد جوری ما را سر کار گذاشته اند .)

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

دوازدهه

شروع کردم به شمردن ،
مردد بودم که از یک شروع کنم بروم بالا ، یا با شمارش معکوس از بالا برگردم پایین ؟
به خودم گفتم اگر از بالا شروع کنم ، یعنی محکومم ومجبور به صبر کردن تا رسیدن به صفر .
و مادامیکه از یک می شمارم به بالا ، یعنی هر لحظه احتمال داره بازی به آخر برسه .
...

آماده ام برای سیاه کردن نقطه دوازدهم .

نقطه ای که دیوار اتاقم یک سال انتظارش را کشیده است .
یک سال به سادگی سیاه کردن دوازده نقطه .
هنوز نمی دانم ، نقطه سیزدهمی را هم نقش خواهم زد آیا و تا کجا باید سیاه کنم این متن سفید انتظار را ...