‏نمایش پست‌ها با برچسب اوقات نگاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اوقات نگاری. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۴




It was dark at night when I arrived.
In the morning I realized it had arrived when I was out.
There was neither a breeze outside nor a cloud in the sky. 
Besides, there was no trees in my window which turned yellow.

But, I felt it is here now.

Autumn arrives before clouds.
It pushes the sun down then makes shadows long. 
This is how it arrives,
even in Dubai.


جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۹۴

بچه ی شب زنده دارِ من

لیمو، موشِ کوچکِ از گونه یِ حیوانات شب زنده دار است. به این معنی که عصرها حدود ساعت 6 تا 7 به اقتضای فصل از خواب بیدار می شود و صبح ها حدود ساعت 6-7 صبح به خواب می رود. در واقعیت، زندگی اش کنار ما براین روال است که عصرها که از سرکار برمی گردیم خانه، با یک موجود 35 گرمی پشمالو مواجه می شویم که تازه از خوابِ ناز بیدار شده و با آن چشمان سیاه و شیطانش دلبری می کند.  تا آخر شب که می خواهیم بخوابیم چند ساعتی فرصت هست که باهم معاشرت کنیم و از نیمه شب تا کله سحر توی اسباب بازی هایش وول می خورد و با خودش بازی می کند.


داشتم فکر می کردم اگر روند رشد آدمیزاد به نوعی بود که در سنین کودکی شب زنده دار می بود و مثلا از سن 7 سالگی به بعد شب ها می خوابید، چه کمک بزرگی به پدر مادرهای شاغل می شد. به این معنی که عصر ها که به خانه می آمدند با یک کودک تازه از خوابِ سیر بیدار شده مواجه می شدند و  بدون نگرانی از اینکه بچه باید سر فلان ساعت بخوابه تمام بعد از ظهرشان را تا آخر شب با بچه ی قبراق می گذراندند و در  انتهای شب که پدر و مادر به رختخواب می روند کودک به مدرسه و مهد کودک شبانگاهی می رفت و روز که آدم بزرگ ها به جنگ زندگی می رفتند، کودک  برای خودش تخت می خوابید و به همین منوال...

باور کنید اینطوری مادرها از اینکه بچه همه فکر و ذکر و وقتشان را پر می کند نمی نالیدند و دغدغه ها کمتر می شد و زمانی که بچه با پدر مادر شاغل می گذراند طولانی تر می بود. 

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۴

در آن شب جشن، مابین هیاهوی جمعیتی که می گفتند و می خندیدند و پایکوبی می کردند، آهسته آمد، دست من را گرفت و با من رقصید. عصایی در دستش بود که قبلا هیچگاه با آن ندیده بودمش. رقصیدنش را هم هیچ وقت ندیده بودم. رقصیدن که چه، هیچگاه اینقدر شاد ندیده بودمش.


چشمان گرد و سبز و خمارش به من خیره بود و نم شادی درآن قل قل می کرد. دستِ آخر بغلم کرد و بوسیدتم و در گوشم گفت که با اینکه وقتی راه می رود کف پاهایش بسیارمی سوزد، نمی توانسته از این پایکوبی صرف نظر کند...
از آن شب به بعد شاید پنج شش بار بیشتر ندیدمش، هر بار که ایران رفتم بهش سر زدم یا حداقل تلفنی احوالش را پرسیدم. هر باربا تاکید فراوان بهم گفت که همسر من را خیلی دوست دارد و مهرش بر دلش نشسته است.

دایی سعید، دیشب با تمام دردهایش خداحافظی کرد و رفت. 

جایی خواندم که مارسل پروست کلید جاودانگی در جهان را خاطره می داند. مادامی که خاطره ات باقی است تو زنده می مانی. از این رو خاطرات پراکنده ای رو که همین امشب از او به یاد دارم می نویسم تا زنده نگهت دارم....
                                    ***
در خانه سید خندان و پاسداران از او بسیار به  یاد دارم. در کودکی و نوجوانی ام بسیار پیش او و زن دایی و لیلا مانده بودم. یک دِراور کم عرض با کشوهای متعدد درخانه شان داشتند  که پر بود از نوارهای کاستی که همه با خط خوش یا با شابلون نام نویسی شده بود و کنار هم مرتب نشانده شده بود که همیشه برای من مثل یک جعبه آنتیک خوش می درخشید. در ضبط صوت ماشین تویوتایش یکبار یک گلچین خوب از داریوش بود و این شد که اولین بار قطعه نازنین و آینه را در ماشین او شنیدم و با اینکه 10-12 سال بیشتر نداشتم بسیار پسندیدم.
کی به خاطر می آورد که وقتی از سفر مشهد برمی گشتیم وسط راه تویوتا را ایستاند و یک پارچه لنگی را کنار جاده پهن کرد و نیم ساعت تخت خوابید تا سرحال ادامه راه را براند؟ آیا لیلا یادش می آید که چقدر سر بَکوارد کردن شوی جورج مایکل در حالیکه در حال تقلید رقصش بودیم عصبانی اش می کردیم؟ کی هنوزهم یادش می آید که او چقدر عاشق حیاط خانه پاسداران بود و رُسِ مش قربون رو می کشید تا باغچه رو سر پا نگه داره؟ من که هنوز انگار بوی سیب زمینی های تنوری که در شومینه خانه پاسداران درست می کرد زیر دماغم است. شومینه ای که هیزم هایش را با همان وسواسش جور می کرد و می چید و با آتشش شبهای سرد زمستانهایی را که یک متر برف بر زمین می نشاند رو گرم می کرد...

...

گونه ی اندوهی که امروز با آن دست و پنجه نرم می کنم با سوگ هایی که پیش از این برای ازدست دادن کسی داشته ام متفاوت است. مدام به این موضوع  می اندیشم که او دیروز در این دیار بوده است و امروز نیست و دیگرهیچگاه نخواهد بود.

به همین سادگی.

آسوده بخوابی.


سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۲

خاله ناهيد

خانم دكتر مستقل، خاله ناهيدِ آنيتا كه من هم گاهي با ترس و خجالت خاله صداشون مي كردم ديشب از اين دنيا سفر كرد. چندين ماه با بيماري اش مبارزه كرد ولي خيلي زودتر از انتظار رفت. خاله ناهيد، پزشك جراح خيلي از مامان ها مثل مامانِ من بود. به مامان خيلي بچه ها كمك كرده بود تا اون ها رو به دنيا بياره ولي به مامان من كمك كرده بود كه ديگه بچه اي به دنيا نياره. خيلي هم فرق نمي كنه البته. مي خوام بگم كه يه جوري مثل فرشته ها تو به دنيا آمدن و يا نيامدن آدم ها دست داشت و حتما از دنيا رفتن اين آدم براي خيلي از مامان ها و بچه ها بد شد.

هميشه تسليت گفتن و گفتن جمله هاي تكراري كه هيچ جوري دردي از درد كسي كم نمي كنه سخت ترين كار بوده برام. ولي با عميق ترين احساساتم با همه خانواده خاله ناهيد همدلي مي كنم.

روحشان شاد.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

مالیخولیایی شعر می خوانم و غزل می شنوم. دیشب بعد از مدت های زیاد تنها بودم و موقع برگشتن از کار از فکر اینکه کسی در خانه منتظرم نیست احساس آزادی کردم و لذت بردم. وقتی رسیدم خانه با موسیقی که کمترین ریتم را داشت ساعت ها رقصیدم و آواز خواندم.

می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

این آدمیزاد کلا موجود عجیب غریبی است. از تنهایی لذت می برم و در حظ و شادی ام شعر شکایت از هجران می خوانم !
نوع پیچیده ای از مازوخیزم افراطی در خودم کشف کردم.

http://www.youtube.com/watch?v=Bx7bjhkwf5k

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

به دنبال رشته برای فوق لیسانس !

یک تغییر بنیانی در حال و روز و رویکردم به جایگاه حرفه ای و انسانی ام رخ داده. این سفر از روزی آغاز شد که داشتم به گِرگِی در یکی از تحویل پروژه هایش کمک می کردم. خیلی حال و نای کار نداشتم و بهش گفتم که صفحات نهایی پرزنتیشن و کارهای گرافیکی ات را انجام می دهم. سه تا مقطع معماری را راندو کردم و ترکیب بندی صفحات را انجام دادم . این داستان بر می گرده به پارسال  اوایل اسفند(91) تو بحبوحه کمردرد لعنتی ام. یادم نمیره که با چه شوقی در عین بی حوصلگی برای کار جدی، تمام تعطیلات آخر هفته را در حالیکه از کمر درد نمی تونستم پشت میز بشینم، روی کاناپه راحتی با لپ تاپی روی پا به راندو کردن و کارهای گرافیکی نقشه ها گذروندم. وقتی کار تموم شد، خودم از نتیجه کارخیلی راضی بودم ولی انگار یک حسرتی ته دلم بود. تردید و حسرتی که همیشه همراهم بوده است :
کاش از ابتدا به جای معماری وارد حوزه هنرهای زیبا شده بودم ...

صد البته که هیچ وقت این حسرت ها و تردید ها رو جدی نگرفتم و هیچوقت به بازگشت و تجربه جدیدی فکر نکردم.
امروز یاد آن داستان و آن شبی که مقطع های معماری را راندو می کردم افتادم . همین امروزی که از صفحه وب این دانشگاه به صفحه دیگر آن می پرم و بدون هیچ محدودیت و یا هیچ دلیل و منفعتی دنبال برنامه های آکادمیک می گردم وخودم را در قالب دانشجو در هر رشته ای که علاقه مند باشم تصور می کنم .
از  تئوری هنر تا جامعه شناسی تا  فلسفه ،هیچ چیز جلویم را نمی گیرد تا از این شاخه به آن شاخه نپرم و از فانتزی دیدن خودم لابه لای درس و مشق هام لذت نبرم !

و وقتی با نگاهی تحلیلی به رشته ها و برنامه هایی که در حال بررسی شان هستم نگاه می کنم ، یک واقعیتی رو کشف می کنم . اینکه دوست دارم در حوزه علوم انسانی و تئوریک و اساسا علوم پایه درس بخونم تا علوم کاربردی . انگار با یک دهن کجی و پافشاری مفرط دلم می خواهد چیزی بخوانم که لزوما رنگ و آب کاربردی نداشته باشد. چیزی که لزوما در انتها من رو به سمت یک شغل پر سرو صدا هل نده .

معماری طور دیگری بود. از زمان دانشجویی هر وقت می گفتم دارم معماری می خونم همه تحویلیم می گرفتند . در دانشکده هنر و معماری تهران مرکز معماری خوندن نوعی برچسب کاردرست بودن داشت . تا امروز هم همین طور بوده . آرشیتکت بودن نوعی ماسک و یا هویت دلنواز به همراه داشته و خیلی جاها توسط دیگری قابل تقدیر و ستایش بوده . معماری حوزه بی پدر و مادری است. سکویی است که وقتی پا بر آن می گذاری چشم اندازی را بهت نشان می دهد که فکر پا عقب کشیدن از سرت بیرون رود. در وادی بزرگی است و به هر ناکجا آبادی سرک می کشد و همین دیدار حوزه های مختلف از هنر و تکنیک و علوم انسانی به صورت یک واحد بین رشته ای، در مواقع مختلف می تواند تشنگی هایت را مرتفع می کند . اما اگر کمی جسور و آگاه نباشی ، هر یک از این حوزه ها می تواند مثل سرابی باشد که بدون چشیدن جامی از آن فقط عطشت را دوچندان کند .
بگذریم ،
در مورد انتخاب رشته در علوم غیر کاربردی ، بیشتر خواهم نوشت .

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲

ولع داستان خواندن این روزهایم

این روزها قیامتی است در دلم . شوق و هیجان و ولع و تشنگی خواندن و حسرت نخواندن کتاب هایی که صفشان از این جا تا آسمان است . البته این حسرت چیز جدیدی نیست . ولی آنچه بیشتر ذهنم را درگیر می کند ادبیات داستانی است . خواندن داستانها با نیمچه دید تحلیلی که به یمن ورود به روانکاوی دستگیرم شده است لذتی تمام ناشدنی است . مثل شاگرد مدرسه ای که جدول ضرب یاد گرفته است و دلش می خواهد تمام اعداد دنیا را در هم ضرب کند.

بعد از سالها دوباره کتاب بوف کور را خواندم. و فهمیدم که چرا قبلا هر بارآن را دست می گرفتم تا نصفه رهایش می کردم ! خوب نمی فهمیدمش آخر. در کتابخانه ام کتابی به نام تحلیل های روانشناختی در ادبیات و هنر پیدا کردم . این کتاب سالهاست در کتابخانه ام بود. فکر کنم از وقتی که رضا رفت کانادا. گاه و بی گاه دیده بودمش ولی حتی آن را ورق هم نزده بودم . چطور می شود که وقتی شوقی در آدم موج می زند و تمام فکر و ذکر به آن متمرکز می شود ، ناگاه سرو کله دار و دسته های هم رنگ و هم و صدا پیدا می شود ؟ چطور می شود که در طول یک روز دو تحلیل بر دو داستان مختلف بخوانی و هر دو رنگ و محتوای یکسان داشته باشد ؟
چطور شد که کتاب گفتاری " چگونه پروست می تواند زندگی شما را دگرگون کند " را شروع کردم؟ و در آن خواندم که پروست بر روی گزارش حوادث روزنامه ای که در آن می نویسد که مردی مادرش را می کشد و بعد در اقدام به خودکشی با چاقو سر و صورت خود را می برد وهنگامی که پلیس او را می یابد چشمش از حدقه بیرون بوده است،  پروست بدون ساده گذشتن از این مساله و انزجار و قضاوت ساده انگارانه ، صفحاتی در تحلیل این داستان می نویسد و مرد قاتل را همان اودیپ شهریار می داند ...

و چه شد که همان شب تحلیلی بر سه قطره خون صادق هدایت از دکتر محمد صنعتی می خوانم و چنین نگاهی را بیان می کند: 

" احمد تصویر آینه ای خود ( سیاوش) را به کار می گیرد تا آرزوی دیرین خود را از طریق سیاوش ارضا کند. سیاووش را که نماد رقیب دیرین است ، می کشد تا بتواند با ( رخساره- مادر) باشد. اما حتی با چنین شگردی ، احساس گناه و عذاب وجدان عمیقی وجودش را می لرزاند. تا که وجدان آسوده شود، خود را سزاوار مکافات می بیند. مانند مرغ حق که سه گندم از مال صغیر خورده باشد، آنقدر ناله می کند تا سه قطره خون از گلویش بچکد؛ مانند آن که با تیله شکسته شکم خود را پاره می کند یا با انگشتهای خود، چشمان خود را از حدقه در می آورد. این آخرین ، تصویر "ادیپوس رکس" است که با کور کردن خود آرامش نمی یابد. "من " شکننده او زیر با گناه از هم فرو می پاشد و تکه تکه می شود تا بلکه در برابر لشکرانگیزی اضطراب تحمل ناپذیر، از خود دفاع کند." 1

یک چیز عجیب و غریب من را به دنبال خود می کشد. امیدوارم نامش همان آرزومندی باشد ...

1- تحلیل های روانشناختی در ادبیات و هنر، محمد صنعتی، ص 96

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۹۲

دیروز در آخرین روز آبان، پاییز رسما رونمایی کرد. دوروز مداوم است که با صدای ضربه های قطره های باران برپنجره اتاق از خواب بیدار می شوم .  آسمان تاریک تر از روزهای دیگر است. ساعت بیولوژیکی من که به خوبی کار می کند، مدتی بود که وعده پاییز را به من داده بود . برای همین هم شب ها با بلوزشلوار گرم کن و جوراب به رخت خواب می روم و دم دمای صبح که هوا خنک است از گرمای بدنم زیر پتویم لذت می برم .
 و این حسی است که من را زنده می کند. لذت چشیدن چهارفصل . لذت از سرما لرزیدن ، لذت از گرما عرق ریختن  و حالا که نیمچه پاییزی شده است خودم را از همه پاییزها پاییزی تر می بینم .
چقدربرگ ازم ریخته است را نمی دانم ولی به شدت احساس عریانی می کنم . عریانی که بوی سبکی و سبکبالی می دهد. 

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۲

بتهوون

امروز مثل بچه هایی كه اسباب بازي شان خراب مي شود، بغض كردم . ماشينم سن و سالي ازش گذشته و به روغن سوزي افتاده است حيوانكي. چه سفرهايي كه از اين امارت به آن امارت تاخته و مرا با خودش برده است. اين  فورد فوكوس هاچبك مدل ٢٠٠٧، اولين بزرگترين وسيله اي است كه درعمرم براي خودم خريدم. از دسامبر ٢٠٠٧ تا امروز بيشتر از٢٠٠،٠٠٠ كيلومتر تاخته. بي دردسر تا اينجا باهم طي كرديم. جز يكبار كه كاملا حق داشت، هيچ وقت من رو در راه جا نگذاشته. سخت ترين روزهاي زندگي ام را رو صندلي اش با موزيك هاي خوب گذرانده ام. اشكهایم را ديده و قهقهه خنده هایم را شنيده. با هم سفرها رفته ايم و حسابي آفتاب خورده و خم به ابرو نياورده. 
پيري و فرسودگي يه واقعيته. ازش گريزي نيست. تا آخر عمرم هر موقع اورتور اگمونت را بشنوم ياد اولين باري خواهم افتاد كه استارت زدم و از در گاراژ فورد تا خانه راندم و با هم دوست شديم و اسمش را بتهوون گذاشتم.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

یه دوست دیشب ازم پرسید که کدام قسمت گذشته بهترین دوران و خاطره زندگی ام بوده  . 
از دیشب دارم فکر می کنم.

شاید وقتی بوده که به دنبال پرنده ها به تماشای آبهای سفید رفتم ،
و سفر آغاز شد . . .
سفری که پایانی ندارد.

 27 خرداد 92 ، عجمان ، یک بعد از ظهر بسیار شرجی 


شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

 یه کتاب دست گرفتم، بعد یه فیلم کوتاه نگاه کردم و بعد رفتم تو آشپزخانه و یه غذایی سر پایی تند تند درست کردم . شروع کردم مرتب کردن موزیک هام ، این وسط یه دوش هم گرفتم . 
تو فاصله انجام هر کدام یک کم حواسم پرت شد و خوب این خودش خیلی خوب بود ولی از واقعیت گریزی نیست .
واقعیت اینه که مهبد داره درد می کشه و دردش سینه ام رو غنج می اندازه. 
یه هم خون و یه هم خونه ،لازم نیست حتما هم جلو چشمت باشه ، یا از درد فریادش بلند بشه . هر چقدر هم ذهنم رو به سوی دیگری پرت می کنم  باز هم در نهایت این درد یه جایی تو فقسه سینم تیر می کشه 


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

به یاد مهندس هادی

ویندوز لپ تاپ پیزوری ام را عوض کردم. حالا وقتی یه صفحه باز می کنم دیگه جونش بالا نمی آد.  نمی دونم چند ماه طول کشید این تعلیق و عقب انداختن و دست دست کردن های وسواسی اجباری ام تا اینکه به خودم بیام و قبول کنم که دیگه دستگاه کار نمی کنه و باید یه  دستی به سروگوشش بکشم . خیلی طول کشید، خیلی . و درتمام این مدت خودم را با دست و پنجه نرم کردن با یه   فضای مریض ویروس گرفته شکنجه دادم،
و لذت بردم !
 الان نسبتا همه چی مرتبه . نرم افزارها نصب شده و میشه مثل آدم با دستگاه کار کرد .
پس زمینه دسکتاپ رو یه صفحه سفید خالی گذاشتم . نگاه کردن به این صفحه خالی حالم رو جا میاره . 
ولی خوب خونه تکونی به همین جا ختم نمی شه ! همه بک آپ هایی که قبل از فرمت کردن گرفتم باید دوباره سرجاهاش کپی بشه . اما داستان وسواس های من همچنان ادامه داره.

هر فولدری که باز میشه یه فصل جدید از یه داستان قدیمی رو برام باز می کنه . عکس ها و موزیک ها نسبتا مرتبند . مدارک پورتفولیو را چک می کنم. چشمم می خوره به آرشیوی که از پورتفولیوی تعدادی از دوستان و معماران دارم و توی اونها فولدر مهندس میرمیران بهم چشمک می زنه . مجموعه ای از اسکیس های مهندس هادی، چندتایی از دست خط ها و یادداشت هاش . یادمه اینها رو حوالی سال 84 تو دفتر نقش جهان از این گوشه و کنار پیدا می کردم و برای خودم آرشیو می کردم . 
 ورق می زنم ، می خونم و به کروکی ها خیره می شم . حیف که کم تونستم این معمار را بشناسم . حیف که کم ازش چیز یاد گرفتم . ولی به انصاف اقرار می کنم که پایه و اساس هرآنچه از معماری به معنای مجرد و اخص کلمه می دونم تو دفتر نقش جهان شکل گرفت .  

 حالا منم و پس زمینه سفید مونیتور ، 
 یاد مرگ و نیستی و هیچی رو مزه مزه می کنم ،
و به رد پای قدم هایی که از این به بعد برمی دارم فکر می کنم  .


                                                        سید هادی میرمیران 

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

نوروز


از در خونه که وارد می شی ، بوی سنبل می زنه زیر دماغت . گل نیم وجبی سر سفره چه حسی داده به نوروز ما . از دکان کوچکی که توی بیمارستان ایرانی ها هست خریدیمش ، سه روز پیش . پر بود از غنچه های فسقلی . الا اللهی خریدمش و واقعا فکر نمی کردم گل کنه . صبح نوروز دیدم نصفشون باز شدن و امروز هم کاملا داره بهمون می خنده و عطر افشانی می کنه .

سی و سه سال عمرم هیچوقت با سمنو صنمی نداشتم . همیشه میذاشتیم سر سفره که فقط باشه . نمی دونم امسال چرا اینقدر به مذاقم خوش اومده . سمنوهای دوبی قلابی اند و خوشمزه یا من سلیقه ام عوض شده ؟ بگذریم . هی رفتم و اومدم و بهش ناخنک زدم . ظرفش نصفه شده سر سفره . اینجوری به نظرم طبیعی تره . نمایشی نیست . اوقاتمو را شیرین کرده . . .

چند وقت بود این ور اونور دنبال یه رومیزی با حس و حال میگشتم برای سفره هفت سین . هوس کرده بودم یه رومیزی بخرم . یا من درست نگشتم و یا اونی که دلم می خواست تو مغازه ها نبود . وقتی می خواستم سین ها رو بچینم روی میز یاد کشوی روتختی هام افتادم . همین جوری یه سری زدم بهش . یه رومیزی پیدا کردم که دفعه آخر مامان تو ایران بهم داده بود . روش قیطون دوزی داره با طرح بته جقه و جنسش یه کتون خیلی دوست داشتنیه . به کلی از یاد برده بودمش . یادم باشه وقتی یه چیزی می خوام قبل از اینکه تو در و بازار بیفتم دنبالش اول به ته دلم یه سرک بکشم . راحت تره . صادق تره .

دیروز یه مرخصی نصف روزه به خودم دادم . با گِرگِی و مهبد رفتیم ناهار بیرون . بعدش تا خروس خون کار می کردم و امروز هم ادامه اش . فردا شب تحویل پروژه دارم . این هم یکی دیگه از بدی های ایران زندگی نکردنه ، اینکه نوروز هم یه روزه مثل همه روزهای کاری دیگه . قرار تحویل کار رو هم که یه ایرونی تنظیم نکرده که حالیش باشه 22 مارس نوروزه و حس کار کردن نیست .

این غرغر نیست . بیان واقعیته . اینکه یادم بمونه کجای کارم . چی رو دادم و چی گیرم اومده . چی به چی می ارزه . امسال کمتر دلم هوای ایران و کلیشه های عید رو داشت . حس می کنم بزرگ تر شده ام . شاید هم به خاطر کانون کوچیک خانواده ای که پارسال پا گرفت . حضور گِرگِی و مهبد ته دلم رو قرص می کنه .

نوروزتان سبز .

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

اضطراب

اتاقک پله های فرار ،
دود سیگارهای بی انتهای دم به ساعت
وتاپ تاپ قلبی که با دلهره می خوابد و با کابوس بیدار می شود

ابوظبی ، دم دمای عید
آهای مردم دنیا ، آهای مردم دنیا ،
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم

آهای مردم دنیا ، آهاااای مردم دنیا ، گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم
گله دارم
گله دارم

شما که حرمت عشقو شکستین
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین
که حرمت عشقو نگه نداشتین

آهای مردم دنیا ، آهای مردم دنیا
گله دارم ، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم ، گله دارم

فریاد من شکایت یه روح بیقراره
روحی که خسته از همه ، زخمی روزگاره

گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست

آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

***

هر چند که بارها و بارها و سالها و سالها از عالم و آدم بریده باشی و سعی کرده باشی به واقعیت تنهایی خو کنی
هر چقدر هم که به خودت یاد داده باشی که مسوولیت بار تنهایی و دردهایت را خودت بپذیری و سر هیچ کس و هیچ جا خالی نکنی ،

بازهم میشه این ترانه رو زیر لب زمزمه کرد و دلت رو با گله گزاری از آدما و دنیا و خدا خنک کرد .


شعر : اردلان سرفراز
با صدای داریوش

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰

بوداپست

پنجره ها
مرز دنیای بیرون و درون ...



این اولین تصویر از دنیایی است که هنوز نمی شناسم .

قهوه ، بارتوک، صدای ناقوس یکشنبه صبح کلیسا وآفتابی که غافلگیرکننده به من خوش آمد می گوید ، به رنگ و آب این تصویر جان دیگری می دهند .

بوداپست ، آذر 90

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

فرار

وقت هایی که خیلی غمگینم و حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو ندارم ، میرم کنج آشپزخونه و شروع می کنم به اتوکشی کردن .
صاف شدن چین و چروک های لباس حس خوبی بهم می ده ،
ذهنم رو آروم می کنه . . .

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

فراز

از بلندترین نقطه امارات درارتفاعات حاشیه خلیج فارس ،
خلیج را تماشا کردم ،
سکوت مطلق را شنیدم ،
زیر باران و قایم باشک بازی خورشید ، خیس شدم ،
و دوست داشتنی ترینم را در آغوش گرفتم .


جبل سیح ، موسندام ،
مرز امارات متحده عربی و عمان

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۰

خیلی وقتا میشه که 2-3 روز با هم نه حرف می زنیم و نه چت می کنیم ولی همین که جی تاک رو باز کنم و ببینم چراغش روشنه خودش یه دل خوشی بزرگه . حتی اگه چراغش زرد باشه و بدونم که پشت کامپیوتر نیست که جوابمو بده باز هم دلم گرم می مونه .
دلم گرم می شه به اینکه می دونم سالمه و بیدار شده و کامپیوتر رو روشن کرده و اومده تو این پنجره جادویی گوگل ، به عشق اینکه آمار من و مهبد رو بگیره ! ببینه ما کجاییم و چی کار می کنیم . خیلی وقت ها می بینه که من چراغم روشنه ها، ولی اصلا پیغام هم نمیده تا من خودم دو خط بنویسم . بعد که میگم مامان جان خوب چرا نمی نویسی ، میگه می دونم سر کاری نمی خوام مزاحمت بشم . . .
. . .

گاه و بی گاه اینکه به اجبار و یا به اختیار ، ازش دورزندگی می کنم به شدت آزارم میده . بحث دلتنگی نیست . بحث سر واقعیت ترک کردن خانواده است . نمی دونم اگر بچه من بخواد بزاره بره یه گوشه دیگه دنیا ، من چی کار می کنم !
اصلا نمی فهممشون که چه جوری این موضوع رو پذیرفتند ! هر وقت به بچه داشتن فکر می کنم و به خودخواهی های خودم یه نیم نگاهی می اندازم، به نظرم کلا کار بیهوده ای میاد ! خودم می دونم که داشتن یه موجودی که از وجود تو بیرون بیاد و بر اساس دیدگاه های تو تربیت بشه چقدر شیرینه و امید به زندگی رو پر رنگ می کنه و از این حرف ها ، ولی واقعا مطمئن نیستم که بعد از ده بیست سال ، وقتی بخواد برای خودش زندگی اش رو تشکیل بده و سبک و سیاقش با من نخونه چقدر انعطاف خواهم داشت . چقدر می تونم بفهممش . چقدر با پذیرفتنش خودم ضربه می خورم .
و دوباره به مامانم فکر می کنم . به انعطاف و پذیرشش غبطه می خورم . اینکه من با همه ایده آل هایی که شاید تو ذهنش داشته متفاوتم ولی همچنان عاشقانه دوستم داره و بی هیچ ادعایی من رو درک می کنه .
خودم را با همه روشن فکری هایم در برابرش ناتوان می بینم .
بهش غبطه می خورم و افتخار می کنم .

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

به زودی با شکل و شمایل جدیدی ظاهر می شویم !