‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۳

دوستی های مجازی

این روزها کمتر آدم ها وقت می گذارند تا نوع بودنشان را بدون ابزار اطلاع رسانی جمعی برای هم تعریف کنند. همان قدر که فاصله ها از هم زیاد شده است، ابزار ارتباط هم گسترده تر شده است. ولی ارتباط برقرار کردن در حد تقسیم یک عکس یا گفته یا حالت روحی ( استتوس) با همه تخفیف پیدا کرده . همه انگار از هم خبر دارند و ندارند. خبر داربودن و در ارتباط بودن های آبکی و قلابی و بی روح.

دوست هایم،

 آنهایی که از دور و بی صدا عکس هایشان را می بینم و به یک لمس و ضربه زدن به دگمه لایک بهشان می گویم که هستم و دیدم و فهمیدم کجا ها بوده ای و چه کرده ای و چه خوب کرده ای. و اگر خیلی دلم ضعف برود و یا دلتنگ شوم با نوشتن یک نظر کوتاه خودم را ارضاء می کنم و بس.

آنهایی که بدون اینکه بخواهند یا بدانند توی ابر صوتی موزیک های خوب  را با من تقسیم می کنند،

و همه آنهایی که در این دایره نمی آیند و شانس بیشتری دارند که مرا مجبور کنند گوشی تلفن را بردارم و یا صفحه ایمیلی را باز کنم و از حالم برایشان بنویسم و جویای حالشان شوم. بهشان بگویم کجا بودم، چه کردم، چه خوانده ام، چه فیلمی دیده ام و بگذارم بدون دیدن عکسها،  از لابه لای نوشته هایم، از پیچ و خم تَن صدایم و گاه از حرکت دستانم خودشان در تصورشان حال من را بفهمند.

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۱

Junk Space

با گِرگِی رفته بودیم یک مرکزخریدی در حومه بوداپست که یه قبض آب و برق عقب افتاده را بپردازیم . تا اون رفت تو اداره آب و برق ، من واسه خودم جلو ویترین مغازه ها پرسه می زدم . همین جور که به ظاهر نخراشیده و خالی از هر ظرافت فضا نگاه می کردم ، صدای آدِلِ از رادیو به گوشم خورد .

آ ست فایر تو دِ رِین. . . 

هی هی هی هی هی

همین موزیکی که تو در وکوچه و بازار به گوشِت می خوره و حق فرار هم نداری . یه دفعه حس کردم تو دوبی ام . بعد دیدم نه اینجا که دوبی نیست . بعد اصلا یادم رفت کجام و داستان از همین جا شروع شد . . .
با خودم فکر کردم هر جای دنیا می تونم باشم در اون لحظه . این فضاهای شبیه به هم و بی هویت ، مثل قارچ همه جای دنیا سبز شده اند و بی هویتی شان گاه چنان آدم را تکان می دهد که زمان و مکان را از هم تشخیص نمی دهی . توی تهران هم که کمتر این حس وجود داره ، به مدد مهندسین مشاورین خارجکی انشالا در یه دهه دیگه از این فضاهای آشغال برخوردار میشیم .

گاهی احساس می کنم مانندهمه مردم زندگی نکردن هر روز سخت تر می شه . مجبوری همه جا صدای جار کشیدن رادیو یی رو گوش بدی که موزیک یه بابا مرده ای رو پخش می کنه که معلوم نیست چه جوری تاپِ دنیا شده .مجبوری از مغازه هایی خرید کنی که همه جای دنیا شکلشون یه جوره .

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

چند اتفاق ساده اما به یاد ماندنی

- دیروز داشتم ماشین رو بین دوتا ماشینی که فاصله شان چندان برای پارک دوبل مناسب به نظر نمی رسید پارک می کردم ،که سرو کله یک کارگر هندی پیدا شد و شروع کرد فرمون دادن به قصد کمک . بعد هم وقتی ماشین تو جاش پارک شد ، یه انگشت شصت موفقیت آمیز همراه یک لبخند دوستانه خیلی عمیق نثارم کرد و بدون اینکه بخواد کنه بازی در بیاره همون اطراف پلکید . وقتی پیاده شدم بدون اینکه بخوام فکر کنم یه چند تا سکه پول خردی که داشتم رو بهش دادم و با یک نگاه پر تشکر سرش رو تکون داد و رفت .
یاد تهران و جاهایی مثل خیابان سعد آباد افتادم که یه سری آدم همیشه توش می گردند که اگر ماشینت رو انجا پارک کنی سرکیسه ات کنند . طوری هم ازت طلب کارند که انگار تو گاراژ خصوصی آنها ماشینت رو پارک کردی .
و من همیشه از پول دادن بهشان طفره می رفتم !

-جلوی در شهرداری ایستاده بودم و منتظر بودم که ناگهان یک پیرمرد عرب که انگار همین الان از فیلم محمد رسول الله آمده است ، با دندان های یکی در میون و ریش سفید بلند آمد به طرفم و ازم آدرس پرسید و بعد از درختچه کنار پیاده رو یک گل کوچک چید و بهم داد و رفت !
یه کم جلوتر از جاییکه ایستاده بودم چند تا سکوی سنگی در کنار باغچه بود . یه دفعه یه باغبون که زبونش رو نمی فهمیدم ظاهر شد و با علم و اشاره سعی کرد به من حالی کنه که روی سکوها بنشینم . هوا گرم بود و منم که فکر می کردم به زودی می روم ، ازش تشکر کردم و بی خیال شدم . سی ثانیه بعد دیدم دوباره داره منو صدا می کنه و اینبار یه کیسه نایلونی انداخته روی سکو و به من میگه که بنشینم روش . تازه فهمیدم که اولش داشته سعی می کرده به من بفهمونه که اینجا تمیزه و قابل نشستنه و من که محلش نگذاشتم رفته و برام یه زیر انداز اورده ... حدس می زنم که خودش مسئول تمیز کردن ان محوطه بوده و دلش می خواسته افرادی که در اونجا رفت و آمد می کنند از کارش راضی باشند و از اون فضا استفاده کنند .
. . .
امارات متحده عربی ، اینجایی که من چند سالی است در ان زندگی می کنم ، شاید در مقایسه با جاهای دیگه دنیا کشور ایده آل برای زندگی کردن نباشه ، ولی وقتی با توده مردم بر خورد می کنی حس می کنی که بی آزارند و طلبکار و بد خواه نیستند . این حسیه که من تو شهر خودم تو تهران نسبت به مردم کوچه و بازار ندارم .
. . .
این ها رو نوشتم برای اوقاتی که جنبه های زندگی ماشینی این دیار انقدر بهم فشار میاره که بارها و بارها از خودم می پرسم که تو این بیابون رنگارنگ چی کار دارم می کنم . و نوشتم در جواب ان کسانی که بارها و بارها همین سوال رو از من پرسیده اند .

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۸

به یاد نیما

می تراود مهتاب ، می درخشد شبتاب ،
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک ،
غم این خفته چند ،
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر ،
صبح می خواهد از من ،
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری ، از ره این سفرم می شکند .
نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم ،
و به جان دادمش آب ،
ای دریغا به برم می شکند.
دست ها می سایم ، تا دری بگشایم ، بر عبث می پایم که به در کس آید ،
درو دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند . . .

سالروز درگذشت نیما یوشیج ، بهانه ای شد که دوباره این قطعه را برای خودم زمزمه کنم . جدای تفاسیر این شعر که هرکدام یک کلید برای فهم بهتر اندیشه های نیما است ، من برداشتی کاملا شخصی از این قطعه دارم که به نوعی با حال و هوای این روزهای ایران همخوانی دارد .

نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم ، و به جان دادمش آب ،
ای دریغا به برم می شکند .

در هربار زمزمه این بیت ،
با تصور ساقه گل آراسته شده ،
با حس نزدیکی به مادر ندا و سهراب ،
با حس همدردی با اسیرانی که به آواز اندیشه هایشان در بندند ،
بغضم می شکند .

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۸

گفتم : دنبال یک ساعت فروشی می گردم . می خواهم بند ساعتم را عوض کنم .
گفتند : باید برویم خیابان پاسداران .چرا پایین شهر می گردید ؟ برید بالای شهر .
گفتم : بالای شهر همه شهر ها شبیه هم شده است . فقط پایین شهر ها هنوز باهم تفاوت دارند .
ادامه دادیم به سمت بالای شهر و خیابان پاسداران . رسیدیم به یک مرکز خرید شیک شهرستانی که از روی تهران کپی شده بود . همان هایی که تهرانی ها از روی دبی کپی می کنند و اهالی دبی از روی مراکز خرید امریکا. غافل از بازارهای خودمان که اروپایی ها از آن کپی کردند و امریکایی ها از روی دست اروپایی ها . . .

از کتاب :این مردم نازنین
قصه های رضا کیانیان با مردم

چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۸

دوره می کنیم تاریخ پر درد را

روزگاران امروز شاید از خیلی جوانب شباهت بسیاری با روزگارانی در صد سال پیش داشته باشد . دورانی که مردم ایران برای مشروطیت ایران جنگیدند ، پیروز شدند ، به خاک و خون کشیده شدند و دوباره خفه شدند و دوباره جنگیدند و . . .
و این داستان ادامه دارد . انگار ما درون یک جریان تناوبی بالا و پایین می رویم ...
اینجا چند سطر از کتاب کسروی و تاریخ مشروطه را آورده ام که خواندنش با اینکه اندوه بار است ولی خالی از لطف نیست :

در دوره ای که کسروی کتاب تاریخ مشروطه ایران را می نوشت ، باید با دشواریهای که بر محیط تاریخ نگاری ایران سایه انداخته بود ، دست وپنجه نرم می کرد . ایرانیان ، حتی روشنفکران ، به این توهم گرفتار بودند که وقوع هر پدیده اجتماعی را در میهن خود به بیگانگان - به خصوص انگلستان - نسبت می دادند . چنانکه درباره مشروطیت هم می گفتند : " چیزی بود که دیگران پیش آورده بودند و خودشان هم برداشتند ." این افراد دیگر نیازی به شناخت ریشه های مشروطیت نمی دیدند. در نظام فکری آنها " نقشه انگلیس جانشین هر نوع تحلیل تاریخی می شد.
کسروی منشا مشروطیت را بیداری ایرانیان می دانست . بیداری در اینجا به معنی وقوف به عقب ماندگی و ضعف در برابر اروپاییان ، و اعتراض به حکومت استبداد است . 1

کسروی و تاریخ مشروطه ایران ، سهراب یزدانی ، ص 45و46

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

دوش به دوش

امروز صبح کنار ده ها نفر ایرانی دیگر جلو کنسولگری ایران تو دبی ایستادم .
جمعیت انرژی فوق العاده ای داشت .همه نوع ایرانی پیدا می شد : خیلی این وری ، خیلی اون وری . چندین ایرانی - اماراتی هم دیدم که با ابای عربی آمده بودند . شاید آخرین باری که با جمع شعار داده بودم ، دوران دبیرستان و یا راهنمایی بود ، آن هم سر صف به زور ناظم . امروز تو جمع ایرانی ها تو فضای خارج از ایران طنین الله اکبر من را به حق بسیار تحت تاثیر قرار داد .
جمع انرژی فوق العاده ای داشت .
این ها روهمه نوشتم که یه چیز بگویم . یک لحظه خودم را گذاشتم جای میرحسین موسوی ، مابین جمعیت چندین هزار نفری و یا بیشتر . یه لحظاتی را تو فیلم دیدم که همه با هم یکصدا او را صدا می زنند ، به اسم کوچک :
میر حسین ، میر حسین ، میر حسین
می دونم آدم باید اصالت زیاد و ظرفیت بالایی داشته باشد تا در برابر این همه ابراز احساسات خودجوش مردم خودش را گم نکند .
این انرژی جمع ، با نواهایی که از دل هایشان بر می آید اما قدرتی دارد بی نظیر. . .



پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۸

تبریک

من فردا بیست و دوم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت به آقای میرحسین موسوی رای می دهم .

من به این انتخابات بسیار خوش بین هستم . البته نه تنها به نتیجه اش ، بلکه مهم تر از آن به وجود این موج که تمام ایران را لرزانده است ، جدا از اینکه چه رنگی باشد ، سبز و یا به هر رنگی که آنرا رنگ می کنند .
خوش بینم چرا که در خارج از ایران شاهد تاثیر عمیق این موج بر جوانان و یا نوجوانانی هستم که بر خلاف انتظار من بسیار نسبت به آینده کشورشان نگران شده اند . منی که گاه و بی گاه از مهاجرت زود هنگام برادر هجده ساله ام به خارج از کشور احساس نگرانی می کردم - چرا که نگران عدم مسئولیت پذیری او نسبت به ایران بودم - این روزها شاهد بحث مداوم او و هم نوعان او بوده ام که چگونه هشیارانه دولت های قبل را نقد می کنند و به امید آینده ای بهتری برای ایران به این موج دامن می زنند .
شاید این شور و شوق چندی دیگر فروکش کند ،
شاید نتیجه انتخابات پیروزی میرحسین باشد و یا نباشد ،

من به ایران و به همه هواداران اصلاحات آینده ایران تبریک می گویم .


جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

کمک به چه قیمت؟

موهبت کمک کردن به دیگری ، چیزی بیش از یک انتخاب نیست .
ورای همه باید ها و نباید های اخلاقی ، همه عواطف هم نوع دوستانه ، همه رودربایستی ها و روابط چسبنده تار عنکبوتی ،
ورای عشق و وفاداری که گاه تا مرز از خودگذشتگی می رسد ،
مختاری که انتخاب کنی ،
که کمک کنی ،
و یا کمک نکنی .
و به یاد داشته باش ،
اگر روزگاری انتخاب کردی که به هم نوع یا غیر هم نوعی کمک کنی ، به دلیلی که پشت انتخابت پنهان شده آگاه باشی .
که آیا این را انتخاب می کنی تا به خودت یا به دنیا ثابت کنی که آنقدر قدرتمندی ، که دینت را به دنیا ادا کنی وبعد در ته مزه شیرین رضایت از خود غرقه شوی ؟
و یا در ازای آنچه می پردازی ، بهایی را در روزگار مبادا انتظار می کشی ؟
آگاه باش که چرا به دیگری کمک می کنی .
. . .
چندی است در شرایطی قرار گرفته ام که به طرز عجیبی ازمن درخواست کمک می شود و با آغوش باز جواب می دهم . در طی انجام چندی از این کارها که اغلب کارهای کوچک و پیش پا افتاده ای بوده ولی به دلایلی فقط از دست من ساخته بوده اند، به شدت ناخواسته به زحمت افتاده ام و گاه بی آنکه کسی مقصر باشد بهایی گزاف پرداخته ام .
گاهی به خودم می گوید : پشت دستم داغ ، اگر به جز نه به کسی جوابی بدهم !
...
اکنون می نویسم تا که به این امر آگاه تر باشم .
انتخاب می کنم که در حد توانم به دیگران کمک کنم ، با آگاهی به تمام زحمت های احتمالی آن چرا که رضایت مفید بودن برای دیگری بهایی سنگینی دارد که با کمک کردن ، قادر به پرداخت آن هستم .

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

از کنعان تا واشنگتن

سریال حضرت یوسف ، به تازگی به شدت مردم ایران را سرگرم کرده است . چندین قسمت آنرا تا به حال دیده ام . این سریال که بر اساس داستان زندگی یوسف پیامبر ساخته شده ، گذشته از طراحی صحنه نسبتا قوی که گوشه ای از فرهنگ و زندگی مصر را به تصویر کشیده و بازی هایی نسبتا خوب - نه چندان ضعیف و نه چندان تکان دهنده - مثل تمام سریال های تاریخی ایرانی دست خوش موج اغوا کننده مذهبی شده است که بیشتر از آنکه بتواند وجهه های سمبلیک داستان را به زبانی جدید به نمایش بکشد ، لابه لای جزئیات تکراری دینی گیر افتاده است .
ورای همه نقاط ضعف یا قدرت این سریال ، آنچه مدتی است ذهنم را به خود مشغول کرده ، ماهیت اتفاقات تاریخی این داستان است . این جرقه از آن قسمت داستان شروع شد که هفت سال قحطی نازل می شود و مردم از دور و نزدیک به مصر می آیند تا مقداری آذوقه از خزانه مصر درخواست کنند . شاید تا چندی پیش شنیدن اتفاقی نظیر قحطی کاملا از نظر ها دور بود و گرسنگی و فقر در ذهن معطوف به پهنه ای از دنیا می شد به نام افریقا . ولی امروزه کافی است تا پیچ تلویزیون را بپیچانی و یا نگاهی گذرا به اخبار و روزنامه بیندازی . امکان ندارد چشمت به کلمه بحران و ری سشن و صندوق بین المللی پول و پیش بینی های اقتصادی نیفتد .
داستان همان است و ظاهر ماجرا کمی تغییر کرده است .
امروز به جای عزیز مصر ، جی تو ان تی * برای قحطی و خشکسالی تصمیم می گیرد و ملل گرسنه به جای گندم از آی ام اف ** طلب پول می کنند .

* گروه 20
** صندوق بین المللی پول

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۷

پیاده روی های تهران (دو)

نگاه کرده شدن
یک واقعیتی درشهر تهران وجود دارد ، کمی تلخ و گاهی تهوع آور .
این مساله فضایی را می سازد که من اسمش را می گذارم فضای نگاه کرده شدن .
وهرآنگاه که در فضای شهری ظاهر شوی ، مورد این تجاوز قرار می گیری .
و سلول به سلول بدنت از زیر پالتو و مانتو وچادر و چاقچور توسط نگاه برادران مسلمان اسکن می شود . . .

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

امروز تو پست خانه که بودم حیرت کردم از جمعیت نخبگان صف بسته جلو باجه های TNT , DHL . . .
می شد یه مستند کوتاه ساخت از اقدام این جمعیت که چند روزی به پایان زمان ثبت نام دانشگاه های اقصی نقاط جهان ، مشغول پست کردن مدارک دانشگاهی خود بودند .
نمی دانم چرا، ولی
برای چند لحظه غمگین شدم .

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

این روزها به میمنت ماه رمضان ، از آنجایی که جمعیت غیر مسلمان شرکت چندان کم نیست ، آبدارخانه شرکت با حضور جمعیتی که شگفت زده از قوانین روزه داری و روزه خواری ، مخفیانه دور یک میز جمع می شوند ، حال و هوای خاصی پیدا کرده !
سر میز نشستن با آدم هایی که قبلا فقط در حد یک سلام و علیک معمولی می شناختیشان ، فصل جدیدی تو روابط باز کرده که برای همه تازگی داره .
وقتی پا می گذاری تو آبدارخانه ، یه هیجان جدید وجود داره ، اینکه این بار باید با کی سر یک میز همسفره شوی . . .

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷

شهر فرنگ ، از همه رنگ

آدم هایی که تو دوبی زندگی می کنند چند دسته اند .
یک دسته آنهایی که همیشه خدا درحال نق زدن هستند و زندگی نه چندان راحت اینجا رو چند برابر نفس گیرتر جلوه می دهند.
دسته دیگر آنهایی هستند که تو رنگ و آب و زرق و برق های مصنوعی این شهر لایه لایه غرق شده اند و کلی خوشحالند !
من نه می خواهم مثل اولی ها نق بزنم و نه خوشی زده زیر دلم . هیچ کدام .
یک کم از این تعدد و گوناگونی لایه های این شهر خسته ام .
این لایه ها رو درهر چیز ساده ای می شود پیدا کرد .
اولین مورد گوناگونی ملت هاست. این مورد اوایل برایم جذابیت هم داشت . حالا رفته رفته برخوردهای اجتماعی با این قوم های مختلف که هر کدام به یک رنگند و به یک زبان مختلف حرف می زنند، ازم انرژی می گیرد .
یکی ازمشکلات عمده فرهنگی - اجتماعی این بستر،توزیع ناهمگن حرفه های مختلف در قالب ملیت های مختلف است .
به یک نگاه کلی می شود فهمید که قشر عمده بخش خدماتی ( رستوران ، فروشگاه ،...) را جمعیت فیلیپینی ساکن دوبی تشکیل می دهند . عمده رانندگان تاکسی (آیتم خیلی پررنگ و حیاتی شهر ) از جمعیت پاکستانی و هندی هستند .
از آنجایی که جمعیت قالب مهاجر دوبی را هندی ها تشکیل می دهند ، هر کجای شهر باشید از آنها گریزی نیست و ردپای انها را می توان تقریبا همه جا از خرد ترین حرفه ها تا رشته های تخصصی پیدا کرد.اعراب اماراتی اگر کاربکنند ، اغلب پست های دولتی دارند و اغلب در اداره جات وبانک می توان رد پای کارمند اماراتی پیدا کرد .کارگران بی نوای این بلند ترین بلندترین برج های این شهر اغلب پاکستانی هایی هستند که نمی دانم به چه قیمت مفتی زیر آتش گرمای اینجا از جان مایه می گذارند .
قشر بزرگی از اروپا و امریکا اینجا برای خودشان سلطنت می کنند و از آسیای دور گروه عمده ای از چینی ها برای خودشان گوشه ای از این صحرا را اشغال کرده اند .
. . .

زندگی تو این شهر ریشه ریسیسم را دروجود آدم قلقک می دهد .
این قضیه تا جایی می تواند حاد جلو برود که به محض دیدن یک قوم ، به یاد یک صنف خاص بیفتی و یا وقتی بوی غذای تیپیکال یک ملت می زند زیر دماغت ، همه را زیر سوال ببری و منزجر باشی . . .

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

Abused to Death

- توآبدارخانه شرکت که بی اغراق اندازه اتاق خواب منه ، هرروز صبح زود تعداد زیادی قاشق چای خوری یک بار مصرف توسط آبدارچی گرامی توی یک سینی بزرگ چیده میشه، چندین ستون 70 – 80 سانتی لیوان یک بار مصرف کنار کتری آب جوش خیلی منظم قرار داره و بشقاب ها و کارد و چنگال های یک بار مصرف تو کابینت ها به راحتی دردسترسند . یک سطل آشغالی داریم که ارتفاعش تا کمر منه و قطرش کمی کمتر از یک متره . بی اغراق هر بار که میآم تو آبدارخونه ، می بینم سطل  تا کله پره از پلاستیک هایی که بی محابا مصرف می کنیم و آبدارچی مدام داره خالیش می کنه . . .

- جلو صندوق سوپر مارکت ایستاده ام و منتظرم تا اجناسی که برداشته ام حساب شود و پولش را بدهم . همیشه کنار صندوق یک نفر دومی وجود داره که وظیفه اش اینه که اجناس را داخل کیسه بذاره و تحویل مشتری بده .تنها فسفری که این شخص باید از مغزش بسوزونه تا کارش را درست انجام بده اینه که اجناس متفاوت را از هم تشخیص بده و توی کیسه جدا بذاره .مثلا اینکه صابون و میوه را تو یک کیسه نذاره ! اغلب برای راحتی کار طرف به خودش زحمت نمی ده و هر یکی دو جنسی را تو یک کیسه جدا گانه می ذاره . کافیه یک بار سرم را برگردونم و فراموش کنم بهش گوشزد کنم که تورو خدا اگه بی خیال آلودگی محیط زیستی و یا نمی دونی صرفه جویی چیه ، به من رحم کن که مجبور نباشم به خاطر 10 تکه جنس 10 تا کیسه به کولم بکشم و بعدش هم موقع دور ریختن کیسه ها عذاب وجدان بگیرم !
سه
یکی از محبت های بی شائبه ای که تو هر رستوران فست فود نثار مشتری می شه ،عرضه حجم قابل توجهی از لوازم جانبی غذا نظیر مشتی دستمال کاغذی و سس کچ آپ و قاشق چنگال یک بار مصرفه ، که همراه یک لبخند کاملا مصنوعی تحویل داده می شه . انگار رسالت اینه که حجم معینی از این اشیاء می بایستی در طول روز مصرف بشه . مدتیه تو نخ این موضوعم و تو رستوران می بینم که هر بار که میزی تمیز می شه یه توده گنده از این احجام دست نخورده نثار سطل آشغال می شن . . .

- دنبال آمار دقیقش نبوده ام ولی مطمئنم کمتر شهری به وسعت و جمعیت دوبی پیدا می شه که این همه ماشین شاسی بلند ( که مصرف بنزینش همه جای دنیا کمر شکنه ) توش عین پیکان ریخته باشه ! تو این شهر برای رسیدن به مقصد مورد نظر تنها عامل تعیین کننده انتخاب زمان و مسیر مناسبه به نحوی که آدم را از ترافیک نجات دهد . مسافت ، عقربه کیلومتر شمار و باک بنزین زیاد مهره های مهمی نیستند ! بنزین رو بسوزونید و بتازید ، از این سر تا اون سر شهر . . .

از همه اینها که بگذریم ، سوال فلسفی من اینه که چرا از این جریان زندگی ماشینی مصرفی اینقدرشاکیم ؟
دغدغه آلودگی محیط زیست دارم آیا ؟
جوابش البته خیلی سخت نیست . خیلی دورنیستند اون دوران جنگ که معلمم تو دبستان به خاطر اینکه سه خط آخر صفحه که مربوط به دیکته خانگی بود رو خالی ول کرده بودم و مشقم رو از صفحه بعد ( صفحه سمت چپ سفت سفید تر دوست داشتنی ام ) شروع کرده بودم ، توبیخم می کرد و توجیه می کرد که باید تو این دوران هر چه بیشتر صرفه جویی کنیم . . .

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷

کویر ، عطش هنری

نمایشگاه ها و سمینارهای تخصصی هنری در پایگاه های نه چندان زیاد در سطح شهر دوبی در حال جون گرفتن هستن . این جریان درطول یک سال و نیم گذشته کاملا به چشمم می آد . آخرین نمایشگاهی که یه چندی پیش رفتم ، نمایشگاه پچا کوچا بود که اینبار در دوبی برگزار می شد .
تو این فضا حدود 10 نفر هنرمند که آثارشان از قبل برگزیده شده بود ، فرصت پیدا می کردند تا در طول 10 دقیقه آثارشان را معرفی کنند و نمایش دهند . کارها در زمینه های مختلفی ارائه شدند : پروژه های معماری ، آثارگرافیکی ، رقص ، ویدیو کلیپ و یک سری آثار ژورنالیستی .
 چیزی که بیشتر از آثار برای من هیجان انگیز بود فضای گالری بود که آدم ها کیپ تا کیپ در فضایی نه چندان بزرگ که حالا به شکل آمفی تاتر دکور شده بود کنار هم چپیده بودند . دیدن این همه آدم هایی که از چهره شون می شد حدس زد حداقل یک کم دغدغه فرهنگی – هنری دارند یک جا ، کنار هم  ، تو شهر دوبی آدم را واقعا به هیجان می اندازه . فضا بوی متفاوتی داشت .  با اینکه کیفیت فضا هیچ ربطی به اتاق 107 دانشگاه  چهارراه ولی عصر نداشت ولی من رو یاد دفاعیه های تو دانشگاه می انداخت .
ولی با همه این تفاصیل من مطمئن بودم  بعد از تمام شدن اجراها ، به محض اینکه این آدم ها پا از پاشنه در بیرون بگذارن خیلی به سختی میشه رد پایی ازشون پیدا کرد . مثل روز برام روشن بود که همه تو بزرگراه ها و گرد و غبار شهر همدیگر رو گم خواهیم کرد ...
 



جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

زنگ تاریخ ، زنگ جغرافی

هیچ وقت خدا تو مدرسه تاریخ و جغرافی رو دوست نداشتم و همیشه هم معدلم باهاشون می آمد پایین .همیشه میگم که سیستم آموزشیمون کشک بود . وقتی اومدم دانشگاه و سفرهای دانشجویی شروع شد اولش از اینکه حتی شرق و غرب کشور رو درست نمی شناختم کلی خجالت زده شدم و یه اطلس ایران برای خودم خریدم که از خوندنش کلی هم لذت می بردم ! تو این روزها دوباره یه انگیزه جالب دست وپا شده که کم کمک هرازگاهی که وقت کنم می چرخم تو دایره المعارف و یه خلاصه ای از تاریخ و جغرافیای جهان را نگاه می اندازم. آدم های رنگ وارنگ دور و برم یه جوری باعث میشن آدم نسبت به کشور و فرهنگشان کنجکاو بشه و این اطلاعات تو رابطه آدم باهاشون خیلی تاثیرگذاره .
حالا دیگه اعراب برام از یه لغت صرف با تصویر سعودی های بادیه نشین تبدیل شدن به طیف بزرگی از مصری ،اردنی ، لبنانی ، سوری ، فلسطینی ، اماراتی ، کویتی ،... و سعودی .
حالا دیگه کشورهای امریکای جنوبی را با افریقایی اشتباه نمی کنم .
 الا دیگه تقریبا جای ایالت های امریکا رو تو نقشه بلدم .
می دونم مجارستان کجای اروپاست و همسایه هاش کین.
دیگه پایتخت های سوییس و اتریش را با هم قاطی نمی کنم .
و کانادا تو نقشه همچنان خیلی بالا و دوره .

سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

امینه

کتاب امینه را خواندم . اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که چطور تا حالا از دستم در رفته بود . با اینکه همیشه طرح روی جلد زنی با شال ترکمن تو کتابخانه خاله زهره ( دم دست ترین کتابخانه پراز داستانهای خوب ) جلو چشمم بود ولی پا نداده بود که دستش بگیرم . از معدود کتابهایی بود که تا تمام شد برگشتم و مقدمه مسعود بهنود را دوباره از اول تا آخر خواندم . راست می گفت مسعود . دلم برای امینه تنگ شد . هیچ وقت نمی دانستم  سلسله ای مثل قاجار از مادری زاده شده که روزگاری همنشین ولتر بوده ، روح القوانین می خوانده و در دربار روس ازسوی ملکه ، کنتس خوانده شده است . در طول داستان تو حال و هوای اصفهان برای خودم می گشتم . کاخ چهلستون را تصور می کردم که زمانی امینه خاتون حرم ، خزانه دار آن بوده است .عالی قاپو درنظرم می آید که بعد از صفویه چه دورانی را به خودش دیده . به این فکر کردم که شاه عباس ایا عکس خودش و اجدادش را به دیوار ایوان شاه نشین می چسبانده ؟
ته دلم برای امینه سوخت . من هم کمی گریه کردم . ولی برای کی یا چی را درست مطمئن نیستم . شاید برای امینه ای که سالها با درایت و صبوری و مقتدرانه برای پا گرفتن قاجاریه جنگیده بود. شاید هم برای ایران ، که سالهای سال زیر جنگ وکشتارهای قومی فرزندانش را قربانی می داد ولی دروازه هایش از هر سو گسترده تر می شد و نوادگان امینه بدون آنکه بویی از درایت او برده باشند تکه تکه آنرا به سادگی ارزانی کردند .
 حسرت دیگری هم خوردم . اینکه آن سالها همراه رضا و دوستانم نتوانستم بروم به ترکمن صحرا . ولی حالا شاید یک روزی تو این روزها رفتم . به دیدن طبیعتی که روزگاری زنی بلند بالا زیر شال ترکمنی سالها سیاه پوش محبوبش سوار بر اسب می تازد .
گاه غرق جواهر به شکل یک کنتس درسالن اپراهای اروپایی ظاهر می شود و گاه به لباس درویشان پای دوتار مختومقلی درگوشه ترکمن صحرا ...

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

اشتباه نکنید. توشهردوبی هیچوقت نمیشه مطمئن بود که تو یه راه صدباررفته بار صدو یکم گم نشد.هرروزیک اتوبان ویا یک پل یا یک مسیرجدید تو سطح شهرسبزمیشه که نشونش هم ترافیک های سرسام آورو قیفهای سفید و قرمزه شهرداریه وسط جاده که شما را به مسیرجدید راهنمایی بکنه...

اینقدربلندترین بلندترین بسازید تا برسید به خدا.
اینقدروسط این خلیج مظلوم ما خاک بریزید ونخل بسازید تا از اون ور پاتون برسه به ایران.
اینقدرسرتاسراین چهاروجب صحرا،اتوبان ومتروبکشید تا خودتون هم مثل بقیه توش گم بشید.
من وامثال من هم براتون نقشه هاش رو میکشیم...

دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶

تعطیلی اجباری

امروز به مناسبت تشریف فرمایی آقای جورج بوش به دبی کلیه راه های اصلی و پل ها بسته اعلام شد و در نتیجه کلیه ادارات و مدارس هم تعطیل شدند.اول که شنیدم فکر کردم یک شوخیه. ولی امروز که از پشت پنجره دیدم که توی بزرگراه شیخ زاید پرنده هم پر نمیزند باورم شد ...
آسمان ابریه و شهر ساکت...