سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

هیجانات من برای ایران

 یک شوق و هیجان خاصی این روزها دارم . این حس و حال از 25 خرداد امسال بعد از انتخابات یازدهم و انتخاب آقای روحانی شروع شد . این روزها هم با خبرهای خوب تشدید شده است . وقتی شنیدم که خانم نسرین ستوده و تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی آزاد شدند . وقتی قیمت دلار تدریجی کم شد . وقتی رفتم تهران و آثار هنری هنرمندان در مغازه ها به چشمم آمد وقتی شنیدم پرونده ستار بهشتی به حرکت افتاده وهزاران چیز بزرگ و کوچک دیگر...

 وقتی تو تلویزیون بی صدای سالن غذاخوری دفتر کارم صحنه ورود آقای روحانی به کنفرانس سازمان ملل در نیویورک را  دیدم ، بعد از 8 سال یک حس خالی از خشونت از دیدن مرد اول سیاسی ایران داشتم  و یا بهتر بگویم حس خوبی از دیدنش داشتم . این روزها اخبار ایران بسیار داغ است و نسیم نویدبخشی از آن می رسد . با انکه به طور اتوماتیک نمی توانم خوش بین باشم ولی این تغییر بسیار به دلم خوش آمده است . 
دیروز مصاحبه آقای جواد ظریف را در شبکه ای بی سی نگاه کردم . چه هیجان زده شدم از شنیدن صحبت هایی که به نظرم دور از جانبداری و تعصبات بود . شنیدن حرف حساب با لحنی متفاوت از ادبیات دیپلماتیک متداول سیاست ایران با زبانی شفاف برای همه دنیا دلم را خنک کرد .
این بار که به ایران رفتم ، مردم شادتر بودند . شاید در مقیاس عملی و عینی چیز زیادی نسبت به 7 ماه گذشته فرق نکرده بود. ولی مردم امیدوار بودند .
 این امید برای بشریت غنیمتی است . 

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۲

بتهوون

امروز مثل بچه هایی كه اسباب بازي شان خراب مي شود، بغض كردم . ماشينم سن و سالي ازش گذشته و به روغن سوزي افتاده است حيوانكي. چه سفرهايي كه از اين امارت به آن امارت تاخته و مرا با خودش برده است. اين  فورد فوكوس هاچبك مدل ٢٠٠٧، اولين بزرگترين وسيله اي است كه درعمرم براي خودم خريدم. از دسامبر ٢٠٠٧ تا امروز بيشتر از٢٠٠،٠٠٠ كيلومتر تاخته. بي دردسر تا اينجا باهم طي كرديم. جز يكبار كه كاملا حق داشت، هيچ وقت من رو در راه جا نگذاشته. سخت ترين روزهاي زندگي ام را رو صندلي اش با موزيك هاي خوب گذرانده ام. اشكهایم را ديده و قهقهه خنده هایم را شنيده. با هم سفرها رفته ايم و حسابي آفتاب خورده و خم به ابرو نياورده. 
پيري و فرسودگي يه واقعيته. ازش گريزي نيست. تا آخر عمرم هر موقع اورتور اگمونت را بشنوم ياد اولين باري خواهم افتاد كه استارت زدم و از در گاراژ فورد تا خانه راندم و با هم دوست شديم و اسمش را بتهوون گذاشتم.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

تهران

شش ماه، مرز زماني غربت زدگي من است. تا ١٧٠-١٨٠ روز را نسبتا خوب مي گذرانم و دم دماي عوض شدن فصل ها كم مي آورم و دلتنگ تهران مي شوم .
الان بيشتر از هر چيز دلتنگ شبهايي هستم كه در دل شب تنها در اتاق خانه اقدسيه موزيك گوش مي كردم،  گاه به نوايي به رقص مي آمدم و ساعت ها براي خودم مي پلكيدم. براي آن خلوت هايي كه جز وقتي همه خواب بودند به دست نمي آمد.

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

شهری با پارت ابژه هایی از تهران


فکر می کنم عاشق شده ام،
خیلی وقت از زمانی که قبلا این حس را داشته ام گذشته است.

تازه از بوداپست برگشته ام . این شهر با من چنان می کند که هر بار که ترکش می کنم شیدا می شوم.
این چنان به زیباییش ربطی ندارد . در جذابی و زیباییش که شکی نیست ولی این هویت مرموز و ساحرانه اش مرا به این روز انداخته .

رنگ تاریک و وحشی درختان شهر،
پیاده روها و بدنه گاه درب و داغان خیابان ها،
تپه های بودا وسربالایی ها وسر پایینی هایش،
مردمانی که هرروز صبح برای خریدن نان تازه به خیابان می آیند و گنبد فیروزه ای کاخ قدیمی،

یاد هر کدام حالم را دگرگون می کند و اشکم را جاری .
و خدا می داند هر بار که در شهر قدم زدم چه احوالی داشتم .

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

کاناستروریکا

کاناستروریکا * دشمن خوناشامی است که سال به سال دوستان من را به کام خود می کشد. 
امسال تابستان هم به رسم هر سال چند تایی از این دوستان با پای خود به سوی او می روند و ما را قال می گذارند .

یادی از قربانیان سالهای گذشته :
رضام 
آفرین و حمید 
مهرو
سالومه
مهتاب - به زودی
نوید 
گرتل و روخلیو

قربانیان این تابستان:
ندا و احسان 
تی تی و نیما
وحیدم
نیلوفر

جای همه تان ته دل من است. سفر به خیر .

* کانادا - استرالیا- امریکا

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

یه دوست دیشب ازم پرسید که کدام قسمت گذشته بهترین دوران و خاطره زندگی ام بوده  . 
از دیشب دارم فکر می کنم.

شاید وقتی بوده که به دنبال پرنده ها به تماشای آبهای سفید رفتم ،
و سفر آغاز شد . . .
سفری که پایانی ندارد.

 27 خرداد 92 ، عجمان ، یک بعد از ظهر بسیار شرجی 


شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۲


نمي گم خوشحال نيستم. خوشحالم. نه به خاطر اينكه كسي كه من بهش راي دادم رييس جمهور شد. 
اينكه ظاهر و منطق و ادبيات احمدي هاو جليلي ها نماينده دولت ايران نشد، حالم را جا مي آورد.


پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۲

رای می دهم


این مدت که تحت تاثیر فضای انتخابات بیشتر نظرات و تحلیل ها را می خواندم ، جدای محتوای نوشته ها اعم از نظرهای ساده و غیر کارشناسی و یا احساسی تا تحلیل هایی با جزئیات سیاسی، لحن نوشته ها در گوشم زنگ می خورد. نمی خواهم جمع بندی کنم ولی در بیشتر موارد کسانی که تصمیم به رای دادن داشتند با یک جمله خبری این را اعلام کردند و بیشتر دلایل ساده خودشان را هم گفتند . اما اغلب لحن کسانی که تصمیم به رای دادن ندارند با جملات پرسشی همراه بوده . هیچ جا نخواندم کسی بنویسد من رای نمی دهم به این دلیل ... همه نوشتند چرا باید رای بدهیم؟ تو چرا می خواهی رای بدهی؟ حافظه تاریخی کجاست؟ فک می کنی رای تو جایی میره ؟ چرا 4 سال پیش اون پست های سبز رو می گذاشتی ؟ چرا می خواهی رژیم رو تایید کنی؟ چرا ؟ چرا؟ چرا ؟

دلم می خواست می خواندم که یکی بدون اینکه خط و نشون بکشه ، نظراتش رو برای رای ندادن بگه . تو یک یا چند جمله خبری . بگوییم و بشنویم. 
ولی این چنین نبود. نشد. خشم رو تو لحن های پرسشگر شنیدم و حس کردم و فکر می کنم تا وقتی خشمیگینیم نمی توانیم امیدوار باشیم .

من فردا به حسن روحانی رای خواهم داد.

این جمله خبری را نوشتم، به صدا و آواز بیشمارانی که هنوز امید دارند و با ابزار شکسته، مردم سالاری را تمرین می کنند .

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

 یه کتاب دست گرفتم، بعد یه فیلم کوتاه نگاه کردم و بعد رفتم تو آشپزخانه و یه غذایی سر پایی تند تند درست کردم . شروع کردم مرتب کردن موزیک هام ، این وسط یه دوش هم گرفتم . 
تو فاصله انجام هر کدام یک کم حواسم پرت شد و خوب این خودش خیلی خوب بود ولی از واقعیت گریزی نیست .
واقعیت اینه که مهبد داره درد می کشه و دردش سینه ام رو غنج می اندازه. 
یه هم خون و یه هم خونه ،لازم نیست حتما هم جلو چشمت باشه ، یا از درد فریادش بلند بشه . هر چقدر هم ذهنم رو به سوی دیگری پرت می کنم  باز هم در نهایت این درد یه جایی تو فقسه سینم تیر می کشه 


دغدغه های معمارانه من

طراحی معماری را تا اطلاع ثانوی می بوسم و می گذارم کنار.
برای طراح بودن باید آبدیده بود. 

کارهایی هم حتما هست که بشود ازش نانی در آورد و زندگی را گذراند . حیفم می آید کارهایی را که تو این سالها یاد گرفته ام را به اسم معماری و برای امرار معاش به این دفترو آن دفتر تجاری بفروشم .
همین چهار تا کلمه ای را که می دانم را به چهار نفر یاد می دهم و دینم رو به معماری ادا می کنم .

 تا اطلاع ثانوی . . .