شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

کاناستروریکا

کاناستروریکا * دشمن خوناشامی است که سال به سال دوستان من را به کام خود می کشد. 
امسال تابستان هم به رسم هر سال چند تایی از این دوستان با پای خود به سوی او می روند و ما را قال می گذارند .

یادی از قربانیان سالهای گذشته :
رضام 
آفرین و حمید 
مهرو
سالومه
مهتاب - به زودی
نوید 
گرتل و روخلیو

قربانیان این تابستان:
ندا و احسان 
تی تی و نیما
وحیدم
نیلوفر

جای همه تان ته دل من است. سفر به خیر .

* کانادا - استرالیا- امریکا

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

یه دوست دیشب ازم پرسید که کدام قسمت گذشته بهترین دوران و خاطره زندگی ام بوده  . 
از دیشب دارم فکر می کنم.

شاید وقتی بوده که به دنبال پرنده ها به تماشای آبهای سفید رفتم ،
و سفر آغاز شد . . .
سفری که پایانی ندارد.

 27 خرداد 92 ، عجمان ، یک بعد از ظهر بسیار شرجی 


شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۲


نمي گم خوشحال نيستم. خوشحالم. نه به خاطر اينكه كسي كه من بهش راي دادم رييس جمهور شد. 
اينكه ظاهر و منطق و ادبيات احمدي هاو جليلي ها نماينده دولت ايران نشد، حالم را جا مي آورد.


پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۲

رای می دهم


این مدت که تحت تاثیر فضای انتخابات بیشتر نظرات و تحلیل ها را می خواندم ، جدای محتوای نوشته ها اعم از نظرهای ساده و غیر کارشناسی و یا احساسی تا تحلیل هایی با جزئیات سیاسی، لحن نوشته ها در گوشم زنگ می خورد. نمی خواهم جمع بندی کنم ولی در بیشتر موارد کسانی که تصمیم به رای دادن داشتند با یک جمله خبری این را اعلام کردند و بیشتر دلایل ساده خودشان را هم گفتند . اما اغلب لحن کسانی که تصمیم به رای دادن ندارند با جملات پرسشی همراه بوده . هیچ جا نخواندم کسی بنویسد من رای نمی دهم به این دلیل ... همه نوشتند چرا باید رای بدهیم؟ تو چرا می خواهی رای بدهی؟ حافظه تاریخی کجاست؟ فک می کنی رای تو جایی میره ؟ چرا 4 سال پیش اون پست های سبز رو می گذاشتی ؟ چرا می خواهی رژیم رو تایید کنی؟ چرا ؟ چرا؟ چرا ؟

دلم می خواست می خواندم که یکی بدون اینکه خط و نشون بکشه ، نظراتش رو برای رای ندادن بگه . تو یک یا چند جمله خبری . بگوییم و بشنویم. 
ولی این چنین نبود. نشد. خشم رو تو لحن های پرسشگر شنیدم و حس کردم و فکر می کنم تا وقتی خشمیگینیم نمی توانیم امیدوار باشیم .

من فردا به حسن روحانی رای خواهم داد.

این جمله خبری را نوشتم، به صدا و آواز بیشمارانی که هنوز امید دارند و با ابزار شکسته، مردم سالاری را تمرین می کنند .

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

 یه کتاب دست گرفتم، بعد یه فیلم کوتاه نگاه کردم و بعد رفتم تو آشپزخانه و یه غذایی سر پایی تند تند درست کردم . شروع کردم مرتب کردن موزیک هام ، این وسط یه دوش هم گرفتم . 
تو فاصله انجام هر کدام یک کم حواسم پرت شد و خوب این خودش خیلی خوب بود ولی از واقعیت گریزی نیست .
واقعیت اینه که مهبد داره درد می کشه و دردش سینه ام رو غنج می اندازه. 
یه هم خون و یه هم خونه ،لازم نیست حتما هم جلو چشمت باشه ، یا از درد فریادش بلند بشه . هر چقدر هم ذهنم رو به سوی دیگری پرت می کنم  باز هم در نهایت این درد یه جایی تو فقسه سینم تیر می کشه 


دغدغه های معمارانه من

طراحی معماری را تا اطلاع ثانوی می بوسم و می گذارم کنار.
برای طراح بودن باید آبدیده بود. 

کارهایی هم حتما هست که بشود ازش نانی در آورد و زندگی را گذراند . حیفم می آید کارهایی را که تو این سالها یاد گرفته ام را به اسم معماری و برای امرار معاش به این دفترو آن دفتر تجاری بفروشم .
همین چهار تا کلمه ای را که می دانم را به چهار نفر یاد می دهم و دینم رو به معماری ادا می کنم .

 تا اطلاع ثانوی . . .

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

یانی جانِ من

اگر یک بار دیگه از اول به دنیا می آمدم، و این حس امروزم یادم بود، دلم می خواست آهنگساز باشم .  
 وقتی احساساتم با نواهای یک موسیقی گره می خوره و حس می کنم توانسته ام با یک فضای جاودیی ارتباط برقرار کنم یک حس دوگانه ای نسبت به خالق قطعه دارم :
هم بسیار تقدیرش می کنم و هم به شدت بهش غبطه می خورم .

موسیقی، از چشم من بی واسطه ترین و قدرت مند ترین هنر است و من برای خلق کننده های آن بسیار احترام قائلم .

 آلبوم موزیک متن فیلم امیلی - یان تیِرسِن
عجمان

به یاد مهندس هادی

ویندوز لپ تاپ پیزوری ام را عوض کردم. حالا وقتی یه صفحه باز می کنم دیگه جونش بالا نمی آد.  نمی دونم چند ماه طول کشید این تعلیق و عقب انداختن و دست دست کردن های وسواسی اجباری ام تا اینکه به خودم بیام و قبول کنم که دیگه دستگاه کار نمی کنه و باید یه  دستی به سروگوشش بکشم . خیلی طول کشید، خیلی . و درتمام این مدت خودم را با دست و پنجه نرم کردن با یه   فضای مریض ویروس گرفته شکنجه دادم،
و لذت بردم !
 الان نسبتا همه چی مرتبه . نرم افزارها نصب شده و میشه مثل آدم با دستگاه کار کرد .
پس زمینه دسکتاپ رو یه صفحه سفید خالی گذاشتم . نگاه کردن به این صفحه خالی حالم رو جا میاره . 
ولی خوب خونه تکونی به همین جا ختم نمی شه ! همه بک آپ هایی که قبل از فرمت کردن گرفتم باید دوباره سرجاهاش کپی بشه . اما داستان وسواس های من همچنان ادامه داره.

هر فولدری که باز میشه یه فصل جدید از یه داستان قدیمی رو برام باز می کنه . عکس ها و موزیک ها نسبتا مرتبند . مدارک پورتفولیو را چک می کنم. چشمم می خوره به آرشیوی که از پورتفولیوی تعدادی از دوستان و معماران دارم و توی اونها فولدر مهندس میرمیران بهم چشمک می زنه . مجموعه ای از اسکیس های مهندس هادی، چندتایی از دست خط ها و یادداشت هاش . یادمه اینها رو حوالی سال 84 تو دفتر نقش جهان از این گوشه و کنار پیدا می کردم و برای خودم آرشیو می کردم . 
 ورق می زنم ، می خونم و به کروکی ها خیره می شم . حیف که کم تونستم این معمار را بشناسم . حیف که کم ازش چیز یاد گرفتم . ولی به انصاف اقرار می کنم که پایه و اساس هرآنچه از معماری به معنای مجرد و اخص کلمه می دونم تو دفتر نقش جهان شکل گرفت .  

 حالا منم و پس زمینه سفید مونیتور ، 
 یاد مرگ و نیستی و هیچی رو مزه مزه می کنم ،
و به رد پای قدم هایی که از این به بعد برمی دارم فکر می کنم  .


                                                        سید هادی میرمیران 

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۱

گپ هایی به سوی آزادی

نگاهی به فیلم سنگ صبور، فستیوال فیلم ابوظبی ، 15 اکتبر 2012

باید اقرار کنم که سنگ صبور را جزو آن دسته از فیلم ها می گذارم که به بهانه دیدن بازی بازیگرش به سینما رفتم . نه عتیق رحیمی ( کارگردان ) را می شناختم و نه چندان حوصله فیلم های جنگی اففانستان را داشتم . ولی دیدن بازی گلشیفته فراهانی در نقش یک زن افغان به بقیه چربید ودست آخر فیلم را در جشنواره بین المللی فیلم ابوظبی تماشا کردم .

گلشیفته فراهانی که جایزه بهترین بازیگر زن در قسمت افق های تازه جشنواره را دریافت کرد، نقش زنی افغان را بازی می کند که در شرایط جنگی، ازهمسر مجروحش پرستاری می کند . همسرش از مجاهدین افغانی است که بر اثراصابت گلوله ای، در کما به سر می برد و در خانه بستری است . پیکری بی حرکت با چشمانی باز و مبهوت تنها دلخوشی زن جوان است که با دوفرزند خردسالش بدون حامی با گلوله و تجاوز و فقر می جنگد .

سنگ صبور ، حکایتی است از دشواری زن بودن دردنیای جنگ. جنگی که در بسترهای سنتی آتش به پا می کند، حال چه افغانستان باشد و یا هر جای دیگر دنیا . روایت زنانی است که بدون تفنگ به دست گرفتن برای آزادگی تلاش می کنند. زنانی که برای در امان ماندن از تجاوز دشمن، خود را بدکاره معرفی می کنند چرا که می دانند دشمن متحجر به ناموس مردم دست دراز می کنند ولی خونش را به همخوابگی با فاحشه، کثیف نمی کند. سنگ صبور تصویر جسورانه ای است از برملا کردن پیکارهای خلاقانه زنان با مناسبات سنتی که با آن رودررو هستند.

در ابتدای داستان صحنه هایی از کشتارو خشونت و گلوله باران جنگ را تعریف می کنند در حالیکه هرچه به میانه داستان می رویم کارزار جنگ تغییر شکل پیدا می کند. سرباز فقط کسی نیست که تفنگ به دوش می کشد . سرباز می تواند زنی باشد که برای پیروزی بر خشونت های جامعه سنتی به خلاقیت هایی دست می زند که برای توده مردم تابو به شمار می رود.

وجه روانکاوانه فیلم ، از طرفی دیگر ، بسیارجای تامل دارد. فداکاری و حمایت زن جوان زیبا بر بالین شوهر میانسال که کمتر علائمی از حیات دارد، کمی اغراق آمیزبه نظر می آید. زن افغان کنار او می نشیند و به قول خودش گپ می زند. گپ ها از اینجا و آنجا شروع می شود و کم کم به خاطرات دور می رسد . هر چه بیشتر با پیکر بی حرکت گپ می زند حس بهتری پیدا می کند. کم کم انگار به این گپ ها وابسته می شود و بیشتر و بیشتر پیش می رود. خاطرات دور را دوره می کند. همین جا است که با فلش بک هایی صحنه های پیکارهایش را برای ما بازگو می کند و ناگفته های زناشویی را بیان می کند. گویی هرچه بیشتر گپ می زند آزادترمی شود .

در شب نمایش فیلم ، رحیم عتیقی(کارگردان)، گلشیفته فراهانی ( بازیگر نقش اول زن ) حضور داشتند و در انتهای اکران فیلم به پرسشهای مخاطبین پاسخ دادند .

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۱

Junk Space

با گِرگِی رفته بودیم یک مرکزخریدی در حومه بوداپست که یه قبض آب و برق عقب افتاده را بپردازیم . تا اون رفت تو اداره آب و برق ، من واسه خودم جلو ویترین مغازه ها پرسه می زدم . همین جور که به ظاهر نخراشیده و خالی از هر ظرافت فضا نگاه می کردم ، صدای آدِلِ از رادیو به گوشم خورد .

آ ست فایر تو دِ رِین. . . 

هی هی هی هی هی

همین موزیکی که تو در وکوچه و بازار به گوشِت می خوره و حق فرار هم نداری . یه دفعه حس کردم تو دوبی ام . بعد دیدم نه اینجا که دوبی نیست . بعد اصلا یادم رفت کجام و داستان از همین جا شروع شد . . .
با خودم فکر کردم هر جای دنیا می تونم باشم در اون لحظه . این فضاهای شبیه به هم و بی هویت ، مثل قارچ همه جای دنیا سبز شده اند و بی هویتی شان گاه چنان آدم را تکان می دهد که زمان و مکان را از هم تشخیص نمی دهی . توی تهران هم که کمتر این حس وجود داره ، به مدد مهندسین مشاورین خارجکی انشالا در یه دهه دیگه از این فضاهای آشغال برخوردار میشیم .

گاهی احساس می کنم مانندهمه مردم زندگی نکردن هر روز سخت تر می شه . مجبوری همه جا صدای جار کشیدن رادیو یی رو گوش بدی که موزیک یه بابا مرده ای رو پخش می کنه که معلوم نیست چه جوری تاپِ دنیا شده .مجبوری از مغازه هایی خرید کنی که همه جای دنیا شکلشون یه جوره .