دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰

پیمان

تو این شهر پر صدا ،
زیر آفتاب بی امان ،
فراتر از دوستی های جاودان ،
پشت عشق های بی پایان،
آخر جاده های بی انتها ،
بعد از آدرس های بی نشان ،
کنارغریبه های آشنا ،

کسی که دستم راگرفته است ،
مرا می خواند به پیمان.

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰

دغدغه های این روزا

ویزای اقامت ، تحریم های امریکا ، عقد نامه ازدواج ،
رزرو بلیط ماهان ، تهران ، اجاره خانه ، مهبد ،
جاده ابوظبی ، درگیری های کشورهای عرب خاورمیانه و شمال افریقا ، معدن بابا ،
وبسایت پولیس ، اضافه وزن لعنتی ،
...

شنیدنی

مدت زیادیه که هیچ موزیکی رو به انتخاب مستقیم خودم گوش نمی دم . این یعنی این که مدت هاست هیچ البوم خاص یا هیچ سلکشنی رو برای خودم پلی نکرده ام . ترجیحم این بوده که به یه سری ایستگاه های صدا که با سلیقه من هم سو هستند سر بزنم و انتخاب های رندومی رو که نشناسم گوش بدم . تو ماشین که اغلب رادیو گوش می دم . رادیو فردا و گزارشگرهاش و فضای مجازی اش جزئی از زندگیم شده. اگاه یا نا خوداگاه با این آدم ها و صداهاشون زندگی می کنم . مثل یک سری همکار که هر روز کاری باهاشون درتماسم ، سر یک ساعت های معینی می شنومشان . کما بیش همه را می شناسم . اغلب منتظرم که اخبار را کیان معنوی گزارش دهد . صدا و تپق های محمد ضرغامی را دوست دارم . مصاحبه های شهران طبری را از دست نمی دهم . هر شبی که دیر از سرکار برگردم ، برنامه فرشید منافی و گروهش روبی شک می شنوم و روده بر می رسم خونه .
در مورد موزیک هم این روزها جزنات کاملا جواب می ده . یک سری موزیک خوب از گروه های ایرونی خوب که اغلب برایم جدید هستند رو ماه به ماه پخش می کنه که اغلب سر کار اونا رو آنلاین گوش می دم .
خلاصه اینکه این روزها زیاد با مدیا پلیر و آیتیون و آیپاد و ... این جور چیزها سرو کاری ندارم . یعنی حوصله فکر کردن به اینکه ببینم الان حوصله گوش کردن به چه موزیکی را دارم را ندارم .
اینم خودش یه دوره ایه . همون جوری که پیش میاد یه دفعه یک ماه مداوم فقط یک البوم رو گوش بدم ولا غیر ، گاهی هم پیش میاد که عنان انتخابم رو می دم دست یه سری آدم اهل حال و به اونا اعتماد می کنم .

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

بخشایش

متانت چشمانت ،
سنگینی گناه سکوت طولانیت را کم می کند .
و تمنای نگاهت ،
مرا دلتنگ آغوش گرمت می کند
ما با شکل و شمایل جدیدمان ظاهر شدیم !
به زودی با شکل و شمایل جدیدی ظاهر می شویم !

لوگوبلاگ من





سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۰


شهر شهر فرنگه ، آدماش از همه رنگه

این رنگ ها ، آدمک ها و بازی ها،
این نورها و این اسباب ها گیجم می کنند .

سایه ها را باهم قاطی می کنم .
آدمک هایی که هیچگاه ندیده ام و نمی شناسم ،
دوره ام می کنند و به من اشاره می کنند .

مغزم دیگر قدرت فرمان ندارد .
می بیند ، می شنود ، و حیران می ماند .

با خودم فکر می کنم که شاید دنگ شده باشم !


دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۰

چشمهایم را می مالم . پلک هایم را محکم به هم فشار می دهم . چشمانم را چند بار باز می کنم و می بندم .
نه ،
هیچ چیز فرقی نمی کند .

آبی به سرو صورتم می زنم ، یک دوش آب سرد می گیرم ،
ولی نه ،
هیچ چیز فرقی نمی کند .
باید باور کنم که بیدارم .
کابوس و شیرینی و امید و بیداری در هم قلت می زنند.

من بیدارم
و شیرین ترینم ، تلخ ترین است .

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

هدیه

دوتا هدیه از دوتا دوست خوب ، غنیمت سفر اخیرم به تهران است . نبی خوبم ، کتاب سنگینت پر است از موزیک- نقش ها و رنگ های ریتمیک ، و برگ هایی که آوای خاطرات نه چندان دوردفتر نقش جهان - پارس را برایم دوره می کند . استاد عزیزم ، انگشتری عقیقی که به یادگار به من سپردید ، آرام روحم شده است .