جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹
شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹
آشپزی آبستراکت
نمی دونم چرا فکر می کنم هرکسی که تو عمرش نقاشی آبرنگ کار کرده باشه ، می تونه آشپزی رو راحت تر یادبگیره .
از اونجایی که این رو براساس یک تجربه کاملا شخصی می گم ، باید اضافه کنم که نه نقاشی آبرنگم خوبه و نه آشپزیم . ولی هر وقت که تصمیم می گیرم یه غذای جدید درست کنم ، یه جورایی کف ماهتابه و روغن و ادویه جات من رو یاد بوم آبرنگ می اندازه و قر و قاطی کردن مواد به نیت درست کردن یه غذا مثل جرات گذاشتن تاش های رنگی روی کاغذ خیس بوم نقاشیه .
بعد از اینکه اطلاعات اولی غذا رو از رو کتاب در میارم یا از مامانم پرس و جو می کنم ، خیلی با جرات و حس کنجکاوانه ای دوست دارم مواد غذایی را با هم قاطی پاطی کنم و بی توجه به اندازه ها و مقدارهای ذکر شده تو کتابها ، با یه حس درونی غذا رو بپزم . بدون ترس از اینکه دست آخر قرمه سبزیه مزه قرمه سبزی مامان رو بده یا نه .
خلاصه که هر کی اشک هاش روی ورق های کانسونی که با یه نقاشی آبرنگ درب و داغون رنگی شده ریخته شده باشه ، دل و جرات اش برا آشپزی اش خوب می شه .
از اونجایی که این رو براساس یک تجربه کاملا شخصی می گم ، باید اضافه کنم که نه نقاشی آبرنگم خوبه و نه آشپزیم . ولی هر وقت که تصمیم می گیرم یه غذای جدید درست کنم ، یه جورایی کف ماهتابه و روغن و ادویه جات من رو یاد بوم آبرنگ می اندازه و قر و قاطی کردن مواد به نیت درست کردن یه غذا مثل جرات گذاشتن تاش های رنگی روی کاغذ خیس بوم نقاشیه .
بعد از اینکه اطلاعات اولی غذا رو از رو کتاب در میارم یا از مامانم پرس و جو می کنم ، خیلی با جرات و حس کنجکاوانه ای دوست دارم مواد غذایی را با هم قاطی پاطی کنم و بی توجه به اندازه ها و مقدارهای ذکر شده تو کتابها ، با یه حس درونی غذا رو بپزم . بدون ترس از اینکه دست آخر قرمه سبزیه مزه قرمه سبزی مامان رو بده یا نه .
خلاصه که هر کی اشک هاش روی ورق های کانسونی که با یه نقاشی آبرنگ درب و داغون رنگی شده ریخته شده باشه ، دل و جرات اش برا آشپزی اش خوب می شه .
یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹
کاشکی ها
اگه دنیا مال من بود ،
یه روزش به کام من بود ،
بین صد تا سرنوشت ، یکی نوشتنش با من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه ماه تو دست من بود ،
گوش باد به حرف من بود ،
یه شب از هزارو یک شب قصه هاش از دل من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه مهتاب یار من بود ،
خورشید از تبار من بود ،
وای اگر گریه ابرا یه روزم به حال من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
با صدای زیبا شیرازی
یه روزش به کام من بود ،
بین صد تا سرنوشت ، یکی نوشتنش با من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه ماه تو دست من بود ،
گوش باد به حرف من بود ،
یه شب از هزارو یک شب قصه هاش از دل من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
اگه مهتاب یار من بود ،
خورشید از تبار من بود ،
وای اگر گریه ابرا یه روزم به حال من بود ،
دلت اینجا پیش من بود . . .
با صدای زیبا شیرازی
یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹
برف
امروز نزدیک بیست روزی از زمستان می گذرخ و اولین برف داره رو سر تهران می باره .
بسیار ذوق زده هستم . روی صندلی قرمز عزیزم ، پشت میز تحریر قدیمی ام کنار پنجره نشسته ام و به درخت کاج تو حیاط که اول از همه دوشش سفید شده ، نگاه می کنم و هلهله بارش برف رو تو آسمون دنبال می کنم .
بسیار ذوق زده هستم . روی صندلی قرمز عزیزم ، پشت میز تحریر قدیمی ام کنار پنجره نشسته ام و به درخت کاج تو حیاط که اول از همه دوشش سفید شده ، نگاه می کنم و هلهله بارش برف رو تو آسمون دنبال می کنم .
پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹
زمستان
امشب ،
در اولین شب زمستان ،
در آستانه تولد سی و دو سالگی و سال جدید میلادی ،
با زمستان عهد می بندم ،
ذهنم را پاک می کنم ،
نا بخشوده ها را می بخشایم ،
دلتنگی ها را رها می کنم ،
لبخند می زنم و قلبم را می گشایم ،
و آخرین کوچک ترین گره های خشم را با دستانی باز نثار زمستان می کنم .
امید می بندم به سرمایش ، تا که خاموش کند آتشی را که به این گره ها دامن می زند .
شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹
کمی از خودم
بعد از مدت های بسیار احساس سبکی می کنم .
دنبال دلیل که می گردم هزار جور جواب و بهانه به ذهنم میاد .
همیشه با خودم فکر می کنم که دنیا چه قدر خوب می شد اگر توش امتحان و تحویل پروژه نبود . و باز یادم می ره و برای خودم کلی دنگ و فنگ درست می کنم . در جریان انجام دادنشون کلی حظ می برم و کلی هیجان دارم و احساس پویایی می کنم و دم دمای نتیجه گرفتن دوباره به خودم فحش می دم که برای خودم دردسر و کار اضافی درست کرده ام و دوباره بعد از تحویل کار یا گرفتن جواب امتحان دوباره شیر می شوم برای یه چالش جدید .
این دایره ای است که سالهای سال از وقتی تو حیطه کار جدی خودم را شناخته ام ، آن را دور زده ام .
امروز گیج شده ام ،نمی دونم این سبکی مال چیه !
مال اینه که مهبد رفت تعطیلات و به خوبی و خوشی برگشته خونه ، یا به خاطر اینه که امتحانم را دادم ، یا به خاطر اینه که مه رو بالاخره پرواز کرد به مقصدی که مدت ها براش برنامه ریزی کرده بود ، یا اینکه ماه رمضون با همه حس برکتی که نسبت بهش دارم تموم شد و می شه راحت صبح ها تو مسیر کار صبحانه بخرم یا اینکه کتاب سمفونی مردگان رو که پنج سال پیش خریده بودم و گوشه کتابخانه تهرانم خاک می خورد بالاخره دست گرفتم و خوندم و یا چی ؟
هر چه که هست و یا به هر دلیلی ، حس خوبیه .
. . .
دنبال دلیل که می گردم هزار جور جواب و بهانه به ذهنم میاد .
همیشه با خودم فکر می کنم که دنیا چه قدر خوب می شد اگر توش امتحان و تحویل پروژه نبود . و باز یادم می ره و برای خودم کلی دنگ و فنگ درست می کنم . در جریان انجام دادنشون کلی حظ می برم و کلی هیجان دارم و احساس پویایی می کنم و دم دمای نتیجه گرفتن دوباره به خودم فحش می دم که برای خودم دردسر و کار اضافی درست کرده ام و دوباره بعد از تحویل کار یا گرفتن جواب امتحان دوباره شیر می شوم برای یه چالش جدید .
این دایره ای است که سالهای سال از وقتی تو حیطه کار جدی خودم را شناخته ام ، آن را دور زده ام .
امروز گیج شده ام ،نمی دونم این سبکی مال چیه !
مال اینه که مهبد رفت تعطیلات و به خوبی و خوشی برگشته خونه ، یا به خاطر اینه که امتحانم را دادم ، یا به خاطر اینه که مه رو بالاخره پرواز کرد به مقصدی که مدت ها براش برنامه ریزی کرده بود ، یا اینکه ماه رمضون با همه حس برکتی که نسبت بهش دارم تموم شد و می شه راحت صبح ها تو مسیر کار صبحانه بخرم یا اینکه کتاب سمفونی مردگان رو که پنج سال پیش خریده بودم و گوشه کتابخانه تهرانم خاک می خورد بالاخره دست گرفتم و خوندم و یا چی ؟
هر چه که هست و یا به هر دلیلی ، حس خوبیه .
. . .
پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹
درک او آسان تر از بوییدن یک گل است ، کافی بود کسی آنرا ببیند .
نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت ؟
آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟
آدم پر می شود . جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند . نخواهد دلش برای دیگری بلرزد ، و هیچگاه دچار تردید نشود . . .
عباس معروفی - سمفونی مردگان
نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت ؟
آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟
آدم پر می شود . جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند . نخواهد دلش برای دیگری بلرزد ، و هیچگاه دچار تردید نشود . . .
عباس معروفی - سمفونی مردگان
پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۹
دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹

شبها که به تختم می روم ، برای خوابیدن هیچ نیازی به تقلا ندارم . همین که سنگینی بدنم را روی تشک حس می کنم ، انگار امواج مغزم سمت و سوی امواج خواب را می گیرد و اغلب به سرعت خوابم می برد .
از آنجاییکه خیلی خواب می بینم ( یا صحیح تر اینکه ، خیلی از خواب هایم را بعد از بیدار شدن به یاد دارم ) و رابطه عمیقی با فضاهای مجازی رویاهایم دارم و احوالات و احساسات و معاملات و ارتباطات مجازی ام در خواب درسطح نسبتا عمیقی صورت می گیرد، موضوعاتی مانند پروسه خواب دیدن ، پریودها و نوسانات خواب ، رویاها و مدت زمان خواب همیشه موضوعات قابل تاملی برایم بوده اند
. . .
تازگی فیلم Inception را تماشا کردم . همچنان در فضای فیلم غوطه ورم و طعم فیلم رو آهسته آهسته مزه مزه می کنم .
فیلم داستان گروهی است که از طریق خواب های دسته جمعی ، در سطح هوشیاری ای متفاوت ، به عملیات از پیش طراحی شده ای دست می زنند .
برای این فیلم ، اگر بیننده بی حوصله ای باشی ، بعد از گذشت نیم ساعت اول فکر می کنی که مشغول تماشا کردن یک فیلم اکشن متوسط هالیوودی هستی . اگر یک کم صبور باشی ، کم کم سوار برداستان می شوی و ایده داستان فاش می شود . در کنار بازی خوب دی کاپریو ، صحنه سازی های خیره کننده ، خود فیلم نامه که کاملا رنگ و بویی سوریال دارد برایم جذابیتی دارد که فکر می کنم ازرابطه شخصی ام با رویاها وحالات مجازی فضای رویاهایم نشات می گیرد .
. . .
بعد از تماشا کردن این فیلم ، مثل کودکی که تحت تاثیر فضاهای کارتون هایش به خواب می رود ،
شبها ،
به ذوق یک سفر سوریال ، ورای ماجراهای واقعی روزمره ام روی تخت دراز می کشم .
گاهی شوق این دارم که فضاهای غیر واقعی رویاهایم را باور کنم و تلخی های روزهای بیداری را یک رویای گذرا تلقی کنم .
از آنجاییکه خیلی خواب می بینم ( یا صحیح تر اینکه ، خیلی از خواب هایم را بعد از بیدار شدن به یاد دارم ) و رابطه عمیقی با فضاهای مجازی رویاهایم دارم و احوالات و احساسات و معاملات و ارتباطات مجازی ام در خواب درسطح نسبتا عمیقی صورت می گیرد، موضوعاتی مانند پروسه خواب دیدن ، پریودها و نوسانات خواب ، رویاها و مدت زمان خواب همیشه موضوعات قابل تاملی برایم بوده اند
. . .
تازگی فیلم Inception را تماشا کردم . همچنان در فضای فیلم غوطه ورم و طعم فیلم رو آهسته آهسته مزه مزه می کنم .
فیلم داستان گروهی است که از طریق خواب های دسته جمعی ، در سطح هوشیاری ای متفاوت ، به عملیات از پیش طراحی شده ای دست می زنند .
برای این فیلم ، اگر بیننده بی حوصله ای باشی ، بعد از گذشت نیم ساعت اول فکر می کنی که مشغول تماشا کردن یک فیلم اکشن متوسط هالیوودی هستی . اگر یک کم صبور باشی ، کم کم سوار برداستان می شوی و ایده داستان فاش می شود . در کنار بازی خوب دی کاپریو ، صحنه سازی های خیره کننده ، خود فیلم نامه که کاملا رنگ و بویی سوریال دارد برایم جذابیتی دارد که فکر می کنم ازرابطه شخصی ام با رویاها وحالات مجازی فضای رویاهایم نشات می گیرد .
. . .
بعد از تماشا کردن این فیلم ، مثل کودکی که تحت تاثیر فضاهای کارتون هایش به خواب می رود ،
شبها ،
به ذوق یک سفر سوریال ، ورای ماجراهای واقعی روزمره ام روی تخت دراز می کشم .
گاهی شوق این دارم که فضاهای غیر واقعی رویاهایم را باور کنم و تلخی های روزهای بیداری را یک رویای گذرا تلقی کنم .
اشتراک در:
پستها (Atom)