از نیمه شب گذشته بود و من عمیقا درخواب بودم .در حالیکه به من چشم دوخته بود، به آهستگی به شیشه پنجره ام می کوبید . چشمانم را که باز کردم برق چشمانش را از پشت شیشه دیدم و ناگاه خواب از سرم پرید . به سوی پنجره خیز برداشتم وآنرا باز کردم . یه سبد چوبی کوچک پر از کولوچه های گرم و تازه کنار پنجره بود و کسی آنجا نبود . تو عالم خواب و بیداری کولوچه ها را با ولع خوردم .پنجره را بستم و روی تخت دراز کشیدم . در ته مزه شیرین کولوچه ها قلت می زدم که به سرعت خوابم برد .
صبح که بیدارشدم وقتی چشمم به سبد افتاد، کم کم داستان دیشب را به یاد آوردم . بعد یادم آمد که هفته ها بود که غذا نخورده بودم . یادم آمد که فراموش کرده بودم غذا بخورم و گرسنه هم نمی شده ام . کمی که گذشت یادم افتاد که دوستم دیشب بهم اصرار می کرد که غذا بخورم و باور نمی کرد که گرسنه نیستم . یادم آمد که به اعتراض به این امر دست به اعتصاب غذا زده تا مرا به خوردن وادار کند و من میلی ندارم و او گرسنگی می کشد . . .
حالا از ماجرای دیشب خجالت زده ام .
کاش که دوستم هم دیشب کولوچه ای خورده باشد .
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷
دارایی های غیر منقول من
امروز شروع کردم به شمردن دارایی های غیر منقولم در سرتاسر جهان .
از همین نزدیک شروع کردم .
خیابان شیخ راشد حد فاصل پارک زعبیل تا ورودی شیخ زاید رود ، آن هم فقط جهت ابوظبی ، مال منه . یعنی خودم اونو مال خودم کردم . هر وقت هم که ازش رد می شوم ازش لذت می برم .
دومین ملکی که به سرعت به خاطرم رسید ، یک قطعه زمینی است که در پارک نیاوران دارم . حیاطی کوچک که دور تا دورش با درخت محصوره و البته سه دنگش مال رضاست و سه دنگش مال من . خودمون دوتایی به دقت انتخابش کردیم و مال خودمون کردیمش.
باز هم از دارایی هایم خواهم نوشت .
از همین نزدیک شروع کردم .
خیابان شیخ راشد حد فاصل پارک زعبیل تا ورودی شیخ زاید رود ، آن هم فقط جهت ابوظبی ، مال منه . یعنی خودم اونو مال خودم کردم . هر وقت هم که ازش رد می شوم ازش لذت می برم .
دومین ملکی که به سرعت به خاطرم رسید ، یک قطعه زمینی است که در پارک نیاوران دارم . حیاطی کوچک که دور تا دورش با درخت محصوره و البته سه دنگش مال رضاست و سه دنگش مال من . خودمون دوتایی به دقت انتخابش کردیم و مال خودمون کردیمش.
باز هم از دارایی هایم خواهم نوشت .
چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷
به محض اینکه باتری تمام شد، چرخ دنده ها از حرکت ایستادند .
باران شدیدی باریدن گرفت وهر چرخ دست در گردن چرخ دیگر در سرمای بی سابقه آن شب یخ زد .
حالا برای به کار انداختن این کارخانه کوچک تنها باتری کارساز نیست .
چیزی به بهار باقی نمانده .
شاید که آفتاب بتابد دوباره ،
شاید که یخ ها آب شود ،
شاید چرخ ها دوباره درهم بچرخند .
باران شدیدی باریدن گرفت وهر چرخ دست در گردن چرخ دیگر در سرمای بی سابقه آن شب یخ زد .
حالا برای به کار انداختن این کارخانه کوچک تنها باتری کارساز نیست .
چیزی به بهار باقی نمانده .
شاید که آفتاب بتابد دوباره ،
شاید که یخ ها آب شود ،
شاید چرخ ها دوباره درهم بچرخند .
شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۷
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷
دلم می خواست یک دختر 10 ساله داشتم ، نه کوچک تر و نه بزرگتر.
یک دختر با موهای قهوه ای که تا سر شانه اش می رسید .
چهره ای آرام و شاید کمی خجالتی ولی باطنی قوی و وحشی .
به نرمی وسرعت باد روی یخ اسکیت می کرد ، می رقصید و چشم ها را به سوی خودش می دوخت .
می توانستم ساعتها به حرکات موزون بدنش نگاه کنم و به وجودش افتخار کنم .
یک دختر با موهای قهوه ای که تا سر شانه اش می رسید .
چهره ای آرام و شاید کمی خجالتی ولی باطنی قوی و وحشی .
به نرمی وسرعت باد روی یخ اسکیت می کرد ، می رقصید و چشم ها را به سوی خودش می دوخت .
می توانستم ساعتها به حرکات موزون بدنش نگاه کنم و به وجودش افتخار کنم .
چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۷
چندی پیش شنیدم که مادرش فوت شد و برای چندی بازگشته بود به ایران .
می دانستم چقدر غمگین است .
بعدا به گوشم رسید که در شرف ازدواج است . با همان معشوقی که سالها انتظارش را کشیده بود .
بهم گفت که بعد ازمرگ مادرش وقتی به هندوستان بازگشته ، پسرک از او خواستگاری کرده است .
صدایش پشت تلفن سرشار از شوق بود .
. . .
انگارمقدرشده که همه اتفاقات خوب بعد از یک توفان ظهور کنند .
می دانستم چقدر غمگین است .
بعدا به گوشم رسید که در شرف ازدواج است . با همان معشوقی که سالها انتظارش را کشیده بود .
بهم گفت که بعد ازمرگ مادرش وقتی به هندوستان بازگشته ، پسرک از او خواستگاری کرده است .
صدایش پشت تلفن سرشار از شوق بود .
. . .
انگارمقدرشده که همه اتفاقات خوب بعد از یک توفان ظهور کنند .
سکوت
به تازگی شنیده ام موسیقی روزها و دقایق و لحظه هایم را . . .
به خواب می روم ، بیدارمی شوم و دراتاقم دقیقه ها را تک تک سپری می کنم .
کار می کنم و کتاب می خوانم ،
نامه هایم را می خوانم و فکر می کنم ،
و زمان می گذرد .
تازه فهمیده ام تفاوت این اوقات را با گذشته .
سکوتی سنگین بر یکایک لحظات سایه انداخته است . هر چند که صدای هیاهویی در خانه بپیچد و یا موسیقی از گوشه ای پخش شود.
مدتی طول کشید تا این سکوت شکسته شد .
همیشه طنین موسیقی کلاسیک گشاینده بوده است برایم .
با چند تا از آثار بزرگان از سازهای زهی شروع کردم .
امیدوار کننده است .
اتاقم رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است .
به خواب می روم ، بیدارمی شوم و دراتاقم دقیقه ها را تک تک سپری می کنم .
کار می کنم و کتاب می خوانم ،
نامه هایم را می خوانم و فکر می کنم ،
و زمان می گذرد .
تازه فهمیده ام تفاوت این اوقات را با گذشته .
سکوتی سنگین بر یکایک لحظات سایه انداخته است . هر چند که صدای هیاهویی در خانه بپیچد و یا موسیقی از گوشه ای پخش شود.
مدتی طول کشید تا این سکوت شکسته شد .
همیشه طنین موسیقی کلاسیک گشاینده بوده است برایم .
با چند تا از آثار بزرگان از سازهای زهی شروع کردم .
امیدوار کننده است .
اتاقم رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است .
پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷
پیرزن روی کاناپه نشسته بود ودرحالیکه سگش را نوازش می کرد، راجع به همسایه جدیدشان پرچانگی می کرد.
ستایش ها و غرولندهای همیشگی به لحنی تکراری تراز یک عمرزندگی زناشویی .
پیرمرد به سادگی پیچاندن دگمه سمعک ، خود را از شنیدن معاف کرد .
سکوت . *
...
*صحنه ای از فیلم جاده انقلابی
ستایش ها و غرولندهای همیشگی به لحنی تکراری تراز یک عمرزندگی زناشویی .
پیرمرد به سادگی پیچاندن دگمه سمعک ، خود را از شنیدن معاف کرد .
سکوت . *
...
*صحنه ای از فیلم جاده انقلابی
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷
هشدار !
ای که مرا دوست داشتنی می پنداری ،
فقط کافیست یک گز پایت را جلوتر بگذاری ،
تنها یک قدم جلوتر بیا به سمت من ،
فقط کافیست یک گز پایت را جلوتر بگذاری ،
تنها یک قدم جلوتر بیا به سمت من ،
تا ببینی چگونه تمام هویتت زیر سوال خواهد رفت .
اشتراک در:
پستها (Atom)