یکی از سخت ترین قسمت های مهمانداری اینه که پابه پای انها بدو بدو می کنی و صبح کله سحر خوابالو خوابالو می ری سرکار .
امروز بعد ازظهر بعد از 14 ساعت خواب شیرین از خواب بیدار شدم .ساعت 2 بعد از ظهر در کمال شرمندگی زنگ زدم محل کارم و گفتم که زنده ام ولی به دلیل خماری قادر به همکاری نیستم !
دیشب وقتی خوابیدم به طور کلی باتریم تمام شد . این اتفاق جدیدی نیست درواقع . همیشه بعد از چند روز بدخوابی و بدو بدو این جوری از زندگی محو می شوم . یادم می آد یه، شنبه اول هفته تو بحبوحه کار به سرم زد و نرفتم سر کار و رفتم نشستم رو یکی از نیمکت های پارک نیاوران و یه کتاب داستان دست گرفتم و تا تموم نشد بر نگشتم خونه . خسته بودم ، خسته .
الان هم خستم ، خسته .
دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷
سهشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶
مامان تو آشپزخونس و از تو آشپزخونه صدای شستن ظرفا میاد . صدای تلویزیون تا کجا بلنده . مهبد طبق معمول رو کاناپه لم داده ، بابا به اخبار گوش میده ، مجید یا با کامپیوترش ور می ره یا با تلفن حرف می زنه و من طبق معمول از این قافله جدام و تو اتاقم به مشغولیات خودم مشغولم ... مدت ها بود این خونه این همه آدم به خودش ندیده بوده و سکوت تار و پودش رو گرفته بوده .هی میرم تو هال ، یه کم با این فضا لاس می زنم و دوباره میام 4 خط تایپ می کنم . همه چراغها روشنه . من مهمان دارم .
همیشه اینکه دفاتر دولتی ایران فقط 5 روز تعطیلات عید داشتند برام عجیب غریب بود . حالا من فقط یک روز اول نوروز را می تونم مرخصی بگیرم ! البته از شانس خوب من نوروز امسال 5شنبه است که با جمعه شنبه بعدش 3روز تعطیلاته .
کلی دارم به خودم فشار می آرم تا حس عید بهم دست بده . هی به خودم میگم : 3 روزه آخر اسفنده ها ..
نه . فایده نداره . تا آخر دنیا هم که بشه ، من میگم مهم ترین قسمت عید ، هفته اخراسفنده فقط و فقط تو ایران و برای من تو تهران . اینکه با یه حرکت سرت رو برگردونی و پهنه کوه البرز که از دور معلومه داره نفس می کشه رو ببینی . بری سر پل تجریش و فقط هیاهوی مردم را تماشا کنی که انگار مهمترین کار دنیا براشون چیدن 7 سین و خرید آجیل و شیرینیه و کلی حظ کنی .
من همیشه به یه رسم خودساخته ، دوشنبه آخر سال رو می رفتم کوه . امروز دلم هوای پارک جمشیدیه رو کرد . هی بو می کشم اینجا ولی بویی از بهار نمی آد . به خودم میگم فکر کن الان عیده و رفتی شمال و بوی شرجی داره می آد !
می رم سراغ یه چیزهایی که یه کم حس نوستالژیکم را قلقلک بده . مثلا مدت های مدیدیه به هایده گوش نداده ام :
حالا لالای لالای لالا لای لای
حالا لالای لالای لالا لای لای
که امشب شب عیده همین امشب رو داریم ...
...
از همه این نق و نوق ها که بگذریم ، واقعیت یه چیزه دیگس . عید و نوروز و چهارشنبه سوری و یلدا وقتی شیرینه ، که دلت باهات یار باشه یا اینکه یارت با دلت باشه . حالا چه با آجیل چه بی آجیل .چه با هفت تا سین چه بی هفت تا سین ، چه تو یک خونه گرم و نرم کنار خانواده ، چه زیر آسمون پاک خلیج تو سرما کنار یه دوست که دلت رو گرم نگه می داره .
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ارمدد خواهی چراغ دل بر افروزی
کلی دارم به خودم فشار می آرم تا حس عید بهم دست بده . هی به خودم میگم : 3 روزه آخر اسفنده ها ..
نه . فایده نداره . تا آخر دنیا هم که بشه ، من میگم مهم ترین قسمت عید ، هفته اخراسفنده فقط و فقط تو ایران و برای من تو تهران . اینکه با یه حرکت سرت رو برگردونی و پهنه کوه البرز که از دور معلومه داره نفس می کشه رو ببینی . بری سر پل تجریش و فقط هیاهوی مردم را تماشا کنی که انگار مهمترین کار دنیا براشون چیدن 7 سین و خرید آجیل و شیرینیه و کلی حظ کنی .
من همیشه به یه رسم خودساخته ، دوشنبه آخر سال رو می رفتم کوه . امروز دلم هوای پارک جمشیدیه رو کرد . هی بو می کشم اینجا ولی بویی از بهار نمی آد . به خودم میگم فکر کن الان عیده و رفتی شمال و بوی شرجی داره می آد !
می رم سراغ یه چیزهایی که یه کم حس نوستالژیکم را قلقلک بده . مثلا مدت های مدیدیه به هایده گوش نداده ام :
حالا لالای لالای لالا لای لای
حالا لالای لالای لالا لای لای
که امشب شب عیده همین امشب رو داریم ...
...
از همه این نق و نوق ها که بگذریم ، واقعیت یه چیزه دیگس . عید و نوروز و چهارشنبه سوری و یلدا وقتی شیرینه ، که دلت باهات یار باشه یا اینکه یارت با دلت باشه . حالا چه با آجیل چه بی آجیل .چه با هفت تا سین چه بی هفت تا سین ، چه تو یک خونه گرم و نرم کنار خانواده ، چه زیر آسمون پاک خلیج تو سرما کنار یه دوست که دلت رو گرم نگه می داره .
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ارمدد خواهی چراغ دل بر افروزی
چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶
سهشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶
یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

اتفاقات فصلی و سالانه با عنوانی ثابت ورنگ و آبی نه چندان متفاوت ، یکی پس از دیگری در سطح شهر اتفاق می افتند . با سربرآوردن هر فستیوال ، هر نمایشگاه ، هر مسابقه و یا هر کنسرتی ، شهر با پرچم ها و بیلبوردهای آن رنگ به رنگ می شود و تصویر هریک مثل صدای ناقوس پیغام می دهد که یک سال گذشته ...
اخیرا تکرار چندتایی از این اتفاقات یکباره من را تکان داده و در لحظه پرتابم کرده یک سال عقب تر:
فستیوال خرید زمستانی دوبی ، مسابقات تنیس دوبی ، فستیوال جاز دوبی ، نمایشگاه هنر خلیج دوبی , ...
جای رضا خالی . عکس : www.kaghazdigital.com
اخیرا تکرار چندتایی از این اتفاقات یکباره من را تکان داده و در لحظه پرتابم کرده یک سال عقب تر:
فستیوال خرید زمستانی دوبی ، مسابقات تنیس دوبی ، فستیوال جاز دوبی ، نمایشگاه هنر خلیج دوبی , ...
جای رضا خالی . عکس : www.kaghazdigital.com
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
بدرود
خداحافظ ، خداحا ف ظ ، خدا ف ظ ...
...
آخرین لحظه هایی که مهمان مسافر می خواد از پیشت برگرده ، آدم دلش می خواد این قدر این واژه را کش بده ، شاید بشه رفتنش به تاخیر بیافته ...
این بدرود ها و جدایی ها و سکوت بعدش هر کدوم انگار یه تیکه ازم می کنه .
دردش چند لحظه کوتاهه و جای زخمش زود خوب میشه ...
بدنم مقاوم شده .
...
آخرین لحظه هایی که مهمان مسافر می خواد از پیشت برگرده ، آدم دلش می خواد این قدر این واژه را کش بده ، شاید بشه رفتنش به تاخیر بیافته ...
این بدرود ها و جدایی ها و سکوت بعدش هر کدوم انگار یه تیکه ازم می کنه .
دردش چند لحظه کوتاهه و جای زخمش زود خوب میشه ...
بدنم مقاوم شده .
جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶
سپاس
یک محیط کاری خوب وحرفه ای ، یک پروژه بزرگ ، یک تیم نسبتا هماهنگ ، یک مدیریت نه چندان بد ، یک عالم همکارخوب ، یه دریاچه مصنوعی خیلی قشنگ ، یه پارک سرسبز که توش میشه جدا ازهمه دغدغه های دنیا ناهارخورد ، خورشیدی که گرمای آفتابش فقط قلقلکت میده و هنوز روزگارت رو جهنم نکرده ، یه عالمه کار با شارتی متعارف ، یک مهمان دوست داشتنی که بعد ازسالها دیدار دیدم هیچ یخی بینمون نیست که بخواد آب بشه ، مقدار زیادی موزیک خوب به علاوه یک نگاه مهربان ، چیزهایی بودند که در طول یک هفته گذشته بهم انرژی دادند .
سپاس .
سپاس .
پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶
اشتراک در:
پستها (Atom)
